: اگر خدا قبل از تولد انسان تمام زندگي او را مي داند و زندگي او را مشخص کرده پس چگونه به عنوان مثال


جریان پرسشاگر خدا قبل از تولد انسان تمام زندگي او را مي داند و زندگي او را مشخص کرده پس چگونه به عنوان مثال با مهندسی ژنتيکي (مرد يا زن بودن انسان را تغيير مي دهند يا انسان دچار بيماري مي شود با وجود خدا) لطفا بيشتر توضيح دهيد.

پاسخ:

1ـ این ادّعا که مرد یا زن بودن کسی را با روشهای ژنتیکی تغییر می دهند ، ادّعایی است بی دلیل. اگر منظور حضرت عالی مواردی است که مثلاً مردی را جرّاحی نموده و تبدیل به زن می کنند ، باید توجّه داشته باشیم که این گونه مردها ، در حقیقت زن هستند و تنها در ظاهر اعضاء جنسی مردانه دارند. لذا پزشکان با دانستن این امر ، از طریق جرّاحی پلاستیک اعضاء زائد را برداشته شخص را به جنسیّت واقعی خود بر می گردانند. در مردان به ظاهر زن نیز همین کار با پیوند اعضاء مورد نیاز قابل انجام می باشد. امّا اگر منظورتان تغییر جنسیّت در دوران نطفگی است ، باز باید توجّه نمود که دانشمندان جنسیّت شخص را عوض نمی کنند ؛ بلکه کاری می کنند که از میلیونها اسپرمی که در نطفه ی مرد وجود دارد ، اسپرم نر با تخمک زن لقاح نماید.

البته مورد دیگری نیز وجود دارد که شاید منظور نظر حضرت عالی باشد. و آن مورد این است که متخصّصین ژنتیک در کروموزمهای یک اسپرم یا تخمک یا نطفه ی حاصل از لقاح آن دو دست برده و تغییراتی در ژنهای آنها انجام می دهند که نتیجاً منجر به تغییراتی در جنین حاصله از آنها می شود. امّا باید توجّه داشت که در این روش اساساً به جای یک موجود که می توانست پدید آید ، موجود دیگری پدید می آید ؛ و تبدیلی در کار نیست. این مساله نظیر این است که مثلاً فلان زن به جای آنکه با فلان مرد ازدواج کند ، با مرد دیگری ازدواج می کند. روشن است آن فرزندانی که از ازدواج این زن با مرد اوّل ممکن بود حاصل شوند ، از ازدواج او با مرد دوم حاصل نمی شود. در چنین تغییرات ژنتیکی نیز علل طبیعی شیء جابجا می شود و  در نتیجه معلول دیگری حاصل می گردد. 

2ـ علم خداوند متعال از ازل بر تمام امور تعلّق گرفته و از جمله ی آن امور یکی هم خود تغییر و تحوّل می باشد. لذا حتّی تغییراتی هم که بشر انجام می دهد ، در علم خدا موجود می باشد. یعنی خداوند متعال از ازل عالم است که فلان چیز در فلان زمان و توسّط فلان عامل دچار تغییر خواهد شد. لذا یقیناً چنین حادثه ای رخ می دهد ؛ چون محال است چیزی در علم ازلی خدا باشد و تحقّق نیابد. حتّی افعال اختیاری انسانها نیز در عین اختیاری بودن و به وصف اختیار برای خدا معلوم می باشند. یعنی خداوند متعال از ازل می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را به اختیار خویش انجام خواهد. پس یقیناً آن شخص ، آن کار را در همان زمان مقرّر با اختیار خویش انجام می دهد. به تعبیر ساده تر چون انسان در علم خدا مختار است ، پس محال است که به اختیار خود عمل نکند. به همین نحو چون هر تغییری در علم خدا موجود بوده ، پس محال است که آن تغییر رخ ندهد. همچنین هر تغییری که به دست بشر داده می شود توسّط قوانین علمی حاکم بر جهان است ؛ یعنی انسان صرفاً زمینه را فراهم می کند تا قوانین خلقت کار خود را انجام دهند ؛ مانند کشاورزی که زمین را شخم زده و دانه را در آن می پاشد ؛ امّا رویاندن کار خداست. و این قوانین حاکم بر هستی نیز چیزی جز ظهور اراده ی تکوینی خدا نیستند.لذا خداوند متعال فرمود: « نََحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ (59) نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ (60) عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ في‏ ما لا تَعْلَمُونَ (61) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ (62) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (64) لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (65) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (66) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67) أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذي تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ (69) لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ (70) أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتي‏ تُورُونَ (71) أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوينَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ ـــــــــــــــــــ  ماييم كه شما را آفريده‏ايم، پس چرا تصديق نمى‏كنيد؟ (57)  آيا آنچه را [كه به صورت نطفه‏] فرو مى‏ريزيد ديده‏ايد؟ (58) آيا شما آن را خلق مى‏كنيد يا ما آفريننده‏ايم؟ (59) ماييم كه ميان شما مرگ را مقدّر كرده‏ايم و بر ما سبقت نتوانيد جست (60) [و مى‏توانيم‏] امثال شما را به جاى شما قرار دهيم و شما را [به صورت‏] آنچه نمى‏دانيد پديدار گردانيم. (61) و قطعاً پديدار شدنِ نخستين خود را شناختيد پس چرا سَرِ عبرت گرفتن نداريد؟ (62) آيا آنچه را كِشت مى‏كنيد، ملاحظه كرده‏ايد؟ (63) آيا شما آن را می رویانید ، يا ماييم كه زراعت مى‏كنيم؟ (64) اگر بخواهيم قطعاً خاشاكش مى‏گردانيم، پس در افسوس [و تعجّب‏] مى‏افتيد. (65) [و مى‏گوييد:] «واقعاً ما زيان زده‏ايم، (66) بلكه ما محروم شدگانيم.» (67) آيا آبى را كه مى‏نوشيد ديده‏ايد؟ (68) آيا شما آن را از [دلِ‏] ابرِ سپيد فرود آورده‏ايد، يا ما فرودآورنده‏ايم؟ (69) اگر بخواهيم آن را تلخ مى‏گردانيم، پس چرا سپاس نمى‏داريد؟ (70) آيا آن آتشى را كه برمى‏افروزيد ملاحظه كرده‏ايد؟ (71) آيا شما [چوبِ‏] درختِ آن را پديدار كرده‏ايد، يا ما پديدآورنده‏ايم؟ (72) ما آن را [مايه‏] عبرت و [وسيله‏] استفاده براى بيابانگردان قرار داده‏ايم. (73) پس به نام پروردگار بزرگت تسبيح گوى. » (سوره واقعه)

در تمام این امور که در آیات شریفه یاد شدند ، و در تمام کارهایی که بشر انجام می دهد ، آنکه فاعل حقیقی است خداوند متعال می باشد و بشر تنها زمینه را فراهم می کند تا قوانین تکوینی حاکم بر جهان ، که ظهور اراده ی ازلی خدا هستند ، در آنچه بشر اختیار کرده به کار افتند. و این است معنی اختیار ؛ یعنی خداوند اراده نموده که در چهارچوبهای خاصّی ، هر چه انسان اختیار نمود تحقّق یابد. وقتی نور آفتاب از شیشه ی قرمز داخل اتاق می افتد ، نور اتاق قرمز می شود و وقتی از شیشه ی آبی گذر می کند ، نور اتاق آبی می شود. امّا شیشه تولید نور نمی کند بلکه تنها به نور رنگ می دهد. لذا نور آبی و قرمز هر دو از آفتاب است ولی رنگ آن از شیشه ناشی می شود. وجود دهنده به کارهای انسان نیز تنها خداست ؛ لکن اراده ی خدا از مجرای اختیار انسان به ظهور می رسد. برای مثال وقتی کسی دروغ می گوید ، تولید صوت کار خداست ؛ همچنین وقتی کسی راست می گوید ، باز تولید کننده ی صوت خداست ؛ امّا دروغ و راست بودن آن جملات ناشی از اختیار انسان است. لذا همه ی کارهای انسان از حیث وجودی فعل خدا هستند ولی عناوین حقّ و باطل و خیر و شرّ آنها منتسب به انسان و اختیار او می باشد. در تغییراتی هم که انسان طبق قوانین حاکم بر هستی می دهد ، تغییر دهنده ی حقیقی خداست و انسان صرفاً قوانین اراده ی تکوینی خدا را کشف و با اختیار خود آنها را جهت می دهد. یعنی انسان بر سر دو راهی ها و سه راهی ها و ... ، تنها مسیر جریان اراده ی تکوینی خدا را مشخّص می سازد ؛ « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً ـــــ ما راه را به او نشان داده‏ايم. خواه سپاسگزار باشد يا ناسپاسی ورزد » (الإنسان:3 )  امّا باید دانست که خدا با اینکه به امور تعلّق گرفته به اختیار انسان وجود می دهد ، ولی راضی به هر انتخابی از سوی انسان نیست. لذا دین را فرستاد تا به بشر بفهماند که کدام انتخاب ، اراده ی تکوینی خدا را به نفع او به می اندازد و کدام انتخاب به ضرر او تمام می شود.


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : دو شنبه 29 خرداد 1391
زمان : 15:55
ما در دين اسلام داريم که نبايد گناهان خود را در مقابل ديگران اقرار کنيم و فقط به طور خصوصي با خداون


پرسش: ما در دين اسلام داريم که نبايد گناهان خود را در مقابل ديگران اقرار کنيم و فقط به طور خصوصي با خداوند متعال مي گوييم و اوست آگاه و بخشنده اما چرا از آن سوي هم مي گوييم حضرت حجت(عج) اعمالمان را مي بينند و پرونده ما مي رود نزد ايشان و به حضرت مي گوييم، آقا ببخش ما رو، دعا کن! پس اينجا مابين بنده و معبود نشده، نمي دانم؛ لطفا مرا روشن کنيد.

پاسخ:

1ـ اینکه اهل بیت(ع) فرموده اند که اعمال شما به ما عرضه می شود ؛ منظور این نیست که امام صرفاً اعمال را می بیند ، بلکه فراتر از دیدن ، صعود یا عدم صعود اعمال نیز وابسته به نظر امام معصوم است. همانگونه که انسان کامل در نزول فیض الهی واسطه ی فیض است و هیچ فیضی به هیچ کسی نمی رسد مگر از راه وجود خلیفةالله ، صعود اعمال خیر نیز به واسطه ی وجود انسان کامل است. اعمال انسان حقایقی وجودی هستند که باید از کانال وجود خلیفةالله به عالم ملکوت و جبروت و بالاتر آن راه یابند. اگر این اعمال خیر بودند می توانند از راه وجود انسان کامل ، که سراسر خیر است ، به نامه ی اعمال خیرات که در مرتبه ی علّیین قرار دارد صعود کنند. «كَلاَّ إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفي‏ عِلِّيِّينَ»(المطففين:18) امّا اگر این اعمال شرّ بودند وجود خلیفةالله ، که هیچ مناسبتی با شرّ ندارد ، آنها را پس می زند و امضاء نمی کند؛ لذا این اعمال به سجّین برده می شوند که در اسفل السافل قرار داشته ، جایگاه اعمال بدکاران است. «كَلاَّ إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفي‏ سِجِّينٍ»(المطففين:7). البتّه امام معصوم در مورد مومنینی که گاه کار شرّی نیز انجام می دهند رحیمانه عمل نموده به آنها مهلت توبه می دهد و برای توبه نمودن آنها دعا می کند. رسول خدا (ص) در ميان گروهى از اصحابش فرمود: « بودن من در ميان شما براى شما خير است و جدا شدنم از شما نيز برايتان خير است. اما در بودنم، خداوند مى‏گويد: «خداوند عذابشان نمى‏كند در حالى كه تو در ميانشان باشى و خداوند عذاب‏كننده نيست ايشان را در حالى كه استغفار كنند» (انفال/ 33) كه با شمشير عذابشان كند، اما جدائى من از اين جهت براى شما خير است كه اعمال شما در هر دوشنبه و پنجشنبه بر من عرضه شود، آنچه كار خوب باشد خدا را سپاس مى‏كنم و آنچه عمل بد باشد براى شما از خدا استغفار مى‏كنم‏.»(وسائل الشيعة، ج‏16، ص: 111)

« عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ . ـــــ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْب می گوید از امام صادق(ع) تفسیر قول خدای عزّ وجلّ  را پرسیدم که می فرماید: «عمل كنيد! خداوند و فرستاده ی او و مؤمنان، اعمال شما را مى‏بينند.» امام فرمودند: ایشان(مومنان) همان ائمه هستند.»(کافی ،ج1 ،ص219)

2ـ پس طبق آنچه گذشت ، اوّلاً امام معصوم اعمال همگان را می بیند. ثانیاً وجود امام در مسیر صعود اعمال ضروری است و بدون حضور انسان کامل ، هیچ عملی امکان صعود ندارد. ثالثاً دیده شدن اعمال مومنان توسّط امام ، برای او خیر و برکت است ؛ چرا که اگر عملش خیر باشد موجب خشنودی امام می شود و خشنودی امام توفیق اعمال خیر دیگر را به ارمغان می آورد ؛ و اگر عمل شخص شرّ باشد ، امام (ع) برای شخص طلب غفران می کند و توبه را بر قلب او القاء می نماید.

امّا این هم که گفته می شود جز خداوند ستّارالعیوب کسی اعمال پنهانی بندگان را مشاهده نمی کند ، به جای خود درست می باشد. چرا که امام معصوم با حیث بشری خود نیست که اعمال بندگان را مشاهده می کند ؛ بلکه با حیث الهی و با عنوان ولایتش شاهد اعمال بندگان می باشد. و حیث الهی و ولایی امام معصوم ، چیزی جز اسماء الله نیست. لذا امام با چشم خدا می نگرد ، با گوش خدا می شنود ، با علم خدا می داند و خود مظهر اسم ستّارالعیوب می باشد. لذا فرمودند: « نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الْكَلِمَاتُ الَّتِي تَلَقَّاهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ فَتابَ عَلَيْه ــــ ماییم اسماء حسنای خدا ، که خدا عملی را از بنده ای نمی پذیرد مگر به سبب معرفت ما ؛ و به خدا سوگند ماییم آن کلماتی که آدم (ع) آن را از پروردگارش دریافت نمود ، پس به سوی پروردگارش بازگشت.» (بحارالأنوار،ج 25 ،ص4 ) ؛ همچنین فرمودند: « نَحْنُ حُجَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ لِسَانُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ عَيْنُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ نَحْنُ وُلَاةُ أَمْرِ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ  ـــــ  ماییم حجّت خدا و ماییم در خدا  و ماییم زبان خدا و ماییم وجه الله و ماییم چشم خدا در میان خلقش و ماییم والیان امر خدا در میان بندگانش» (الكافی ،ج1 ، ص143 ) . امیرالمومنین (ع) نیز فرمودند: « أَنَا عَيْنُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّهِ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا بَابُ اللَّهِ ــــ  منم چشم خدا و منم دست خدا و منم همسایه ی خدا و منم باب الله»(الكافی ،ج1 ، ص143 )

پس دیدن امام عین دیدن خدا ، و دیدن خدا عین دیدن امام است. کما اینکه پذیرش امام عین پذیرش خدا و پذیرش خدا عین پذیرش امام است. اینان مظاهر تامّ اسماء الهی هستند و ستّاریّت خدا نیز در وجود این بزرگواران ظهور و بروز دارد. در آخرت نیز معیار ثواب و عقاب و میزان اعمال وجود امام معصوم می باشد ؛ لذا وجود مبارک امیر مومنان را قسیم النّار و الجنّة گفته اند. امیر مومنان (ع) خطاب به سلمان و ابوذر فرمودند: « ... يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالَا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ قَالَ ع أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا عَالِمٌ بِضَمَائِرِ قُلُوبِكُمْ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَوْلَادِي ع يَعْلَمُونَ وَ يَفْعَلُونَ هَذَا إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا لِأَنَّا كُلَّنَا وَاحِدٌ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّدٌ فَلَا تَفَرَّقُوا بَيْنَنَا وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِذَا كَرِهْنَا كَرِهَ اللَّهُ  ـــــــ  اي سلمان و يا اباذر! من زنده مى‏کنم و مى‏ميرانم به اجازه ی پروردگارم . من به شما خبر مي دهم که چه مي خوريد و چه ذخيره در خانه‏هاى خود کرده‏ايد به اذن پروردگارم. من از دلهاى شما مطلعم و ائمه از اولادم نيز همين کارها را مي کنند و اين اطلاعات را دارند هر وقت بخواهند و اراده کنند. چون ما همه يکى هستيم اوّل ما محمّد ، آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است و همه ي ما محمّديم ؛ بين ما جدايى نيندازيد! ما وقتى بخواهيم ، خدا مي خواهد و وقتى نخواهيم خدا نمي خواهد. پس واى بر کسى که منکر فضل و امتيازات و الطافى که خدا به ما عنايت کرده باشد » (بحارالأنوار ، ج26 ، ص6)

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : دو شنبه 29 خرداد 1391
زمان : 15:53
:وقتي با خالق يكتا در دلمان صحبت مي كنيم و دعا ... آيا بايد حتما بر زبان دعا جهت اجابت جاري شود؟ آيا


پرسش:وقتي با خالق يكتا در دلمان صحبت مي كنيم و دعا ... آيا بايد حتما بر زبان دعا جهت اجابت جاري شود؟ آيا ابليس و دوستانش از حرفهاي دلمان و افكارمان باخبر مي شوند؟ آيا ائمه معصوم عليهم السلام نيز مي توانند از دلمان دعاي ما را متوجه بشوند( يا اينكه بعد از يك دعاي طولاني بدون توسل با بياد آوردن توسل مي شود به ائمه(ع) بگويم همان حرفايي كه به خدا گفتم را شما هم به خدا بگوييد؟ اين گونه متوجه مي شوند؟)

پاسخ:

1ـ برای خدا فرقی نمی کند که دعا تنها در دل باشد یا در زبان هم جاری شود. امّا از آنجا که دعا موجب نورانیّت و الهی شدن دعا کننده است ، هر چه اعضاء بیشتری در آن درگیر باشند به همان اندازه نصیب بیشتری از نورانیّت نصیب انسان می شود. لذا در روایات فراوانی تأکید شده که دعا را بر زبان هم جاری کنید تا زبان نیز بهره ی خود را از نورانیّت آن ببرد.

2ـ شیاطین راه به قلب انسان ندارند و تا مطلب قلبی به حدّ خیال تنزّل نیافته از آن مطّلع نمی شوند. چرا که ارتباط شیاطین جنّی با انسان در حدّ قوّه ی خیال است و ما فوق آن که مقام عقل و قلب است راهی ندارند. مقام خلوص نیز مقام قلب است ؛ یعنی اگر نیّت خیر انسان فراتر از حدّ خیال و در محیط قلب باشد از گزند شیاطین در امان می ماند ؛ لکن کمتر کسی است که به معنی حقیقی کلمه با قلب خویش در ارتباط بوده به قول معروف صاحبدل و اهل دل باشد. اکثر مردم اهل خیالند و چون مقام قلب را ادراک نکرده اند خیال را با قلب یکی می پندارند. « إِنَّ في‏ ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد ــــ  قطعا در اين [عقوبت‏ها] براى آن كس كه صاحب دل است يا با حضور قلب گوش فرا مى‏دهد عبرتى است.» (ق: 37)  

همچنین باید دانست که شیاطین تسلّطی بر انسان ندارند و تنها کاری که از دستشان بر می آید تنها وسوسه نمودن در موطن خیال است. و راه مبارزه با آنها ذکر خالصانه ی خداست ؛ چرا که نام و یاد خدا ملائک را جلب و شیاطین را می راند.  لذا خداوند متعال فرمود: « وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ ـــــ و هر كس از ياد خدا روى‏گردان شود شيطان را به سراغ او می فرستيم پس همواره قرين اوست.» و فرمود: « إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ ــــ پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسه‏هاى شيطان شوند، به ياد خدا مى کنند ؛ و ناگهان بينا مى‏گردند.» (الأعراف:201)

3ـ امّا چهارده معصوم (ع) نه تنها از درون ما با خبرند بلکه آگاهی آن بزرگواران بر ما از خودمان نیز بیشتر و افزونتر است. چرا که آن ذوات مقدّسه خزائن علم خدا می باشند و بر تمام عالم هستی احاطه ی عامی دارند. امیر مومنان علی (ع) فرمودند: «أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّه‏ ــــ منم علم خدا و منم قلب قلب پر گنجایش الهی و منم زبان گویای خدا و من چشم نظاره گر خدا و منم همسایه ی خدا و منم دست خدا.» (بحار الأنوار ، ج‏24 ،ص198 ) یعنی آن جناب مظهر علم تامّ خدا بوده به اذن خدا عالم به اوّلین و آخرین می باشد ؛ و قلب او قلبی است که بالاترین معرفت ممکن از خدا را در خود جای داده ؛ چرا که قلب آن حضرت عین قلب رسول الله (ص) می باشد. همچنین آن بزرگوار مظهر اسم البصیر بوده همه ی امور را به اذن خدا می بیند ؛ و چون بین چهارده معصوم و خدا ، هیچ واسطه ای نیست ، لذا اینان جنب الله می باشند از اینرو فرمودند: « بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ ص حِجَابُ اللَّه‏ ـــ خدا به واسطه ی ما عبادت شد و به واسطه ی ما شناخته گشت و به سبب ما یگانه شمرده شد و محمّد (ص) حجاب خداست.»  (بحار الأنوار ، ج‏23 ،ص102). همچنین انسان کامل مظهر اراده و قدرت خداست ، و دست محلّ ظهور قدرت و اراده است ؛ لذا آن بزرگواران را ید الله گویند.

بنا بر این چه ما آن بزرگواران را به نحو خودآگاه واسطه قرار بدهیم  و چه قرار ندهیم ، در هر حال آن بزرگوران واسطه ی بین خدا و خلق می باشند ؛ و گریزی از این نیست. چرا که چهارده معصوم (ع) اسماء حسنای الهی می باشند و ما را به ذات خدا راه نیست بلکه همواره او را با اسمائش می خوانیم. از اینرو بود که فرمودند: « بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ » ؛ همچنین فرمودند: « نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الْكَلِمَاتُ الَّتِي تَلَقَّاهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ فَتابَ عَلَيْه‏ ـــ ماییم اسماء نیکوی خدا که خدا قبول نمی کند از بندگانش عملی را مگر به سبب معرفت ما ؛ و به خدا سوگند ، ماییم آن کلماتی که آدم آنها را از خدا دریافت نمود و با آنها به سوی خدا بازگشت. » (بحار الأنوار ، ج‏25 ،ص5). حتّی در برخی روایات تصریح شده که تمام انبیاء و ملائک نیز به واسطه ی این چهارده نور پاک خدا را شناخته و عبادت می کنند و بلکه آفرینش خدا به واسطه ی اینان است.

بنا بر این محال است دعایی به اجابت برسد مگر با واسطگی این چهارده نور پاک که مظاهر تامّ اسماء خدا می باشند. شنیدن اینها ، شنیدن خداست و دیدنشان ، دین خدا . ردّشان ردّ خدا و قبولشان قبول و شناخت هر کسی از خدا به میزان شناخت این بزرگواران می باشد. لذا امیر مومنان علی (ع) فرمودند: « مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ وَ هُوَ الدِّينُ الْخَالِص ــــ معرفت من به نورانیّت ، معرفت اللَّهِ عَزَّ وَ جَل است ؛ و معرفت خدای عزّ و جلّ ، معرفت من است به نورانیّت  ؛ و این است دین خالص » (بحار الأنوار ، ج‏26 ،ص1)

همچنین باید دانست که اهل بیت (ع) ستر الهی هستند و عیوب بندگان به واسطه ی آنان پوشانده می شود. لذا علم تامّ آن بزرگواران به تمام امور بندگان مغایرتی با ستّارالعیوب بودن خدا ندارد. ستّار العیوب نیز یکی از اسماء حسنای خداست و اهل بیت (ع) خود را اسماء حسنای خدا دانستند.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : دو شنبه 29 خرداد 1391
زمان : 15:52
شما مي گوييد خدا نبايد نقصي داشته باشد و صفات نيکويش را در حد کمال دارد. اگر خدا رزاق است چرا گروه ز


پرسش:شما مي گوييد خدا نبايد نقصي داشته باشد و صفات نيکويش را در حد کمال دارد. اگر خدا رزاق است چرا گروه زيادي از مردم جهان در فقر به سر مي برند؟

 

پرسش:در مورد رزاقيت خداوند لطفا توضيح داده و چند آيه از قرآن در اين مورد ذکر فرماييد.

پاسخ:

ــ مقاله نخست

رزق چیست؟

راغب در مفرات گفته است : رزق بخشش مدام و پيوسته است كه گاهى دنيوى و زمانى اخروى است. گاهى نصيب و بهره را هم رزق گويند و همچنين به چيزى كه به معده مى‏رسد و با آن تغذيه مى‏شود. در صحاح ، رزق را عطا و آنچه از آن نفع برده مي شود معنى كرده است. و در قاموس قرآن گفته است : رزق عطایى است كه از آن منتفع مي شوند ، خواه طعام باشد يا علم يا غير آن.

در قرآن مجيد گذشته از معناى مشهور ، به نبوّت نیز رزق گفته شده «يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً ...» (هود:88). و ايضا به امنیّت رزق گفته شده « آنها گفتند: ما اگر هدايت را همراه تو پذيرا شويم، ما را از سرزمينمان مى‏ربايند. آيا ما حرم امنى در اختيار آنها قرار نداديم كه ثمرات هر چيزى(از هر شهر و ديارى) بسوى آن آورده مى‏شود؟! رزقى است از جانب ما؛ ولى بيشتر آنان نمى‏دانند»(القصص:57). گاهى رزق ، فقط به خوراك اطلاق شده مثل « ... وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ  ـــــ بر آن كس كه فرزند براى او متولّد شده(پدر)، لازم است رزق (خوراك) و پوشاك مادر را به طور شايسته بپردازد.» (بقره: 233). در این آیه ی شریفه  كسوت (پوشاک ) را از رزق جدا كرده است. در آیه ی 5 سوره نساء نیز رزق فقط به خوراک اطلاق شده است. در قرآن کریم به باران و چهارپایان اهلی نیز رزق اطلاق شده است.

رزّاق کیست؟

رازق تمام مخلوق اوّلاً و بالذّات خداوند است چنانكه فرموده است:«إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ـــ همانا تنها خداست که رزّاق می باشد ؛ خدایی که صاحب قوّت و قدرت است » (ذاريات:58 ) ؛ مقدم شدن «هو» دليل حصر است ؛ یعنی روزی دهنده منحصراً خداست‏. و ايضا فرموده است.« وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ في‏ كِتابٍ مُبين ـــ هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست. او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند؛ همه ی اينها در كتاب آشكارى ثبت است. »( هود: 6)

بنا بر این ، غیر خدا فقط  در حدّ واسطه ی فیض در روزی رساندن به مخلوقات ، نقش دارند و روزی دهنده ی حقیقی فقط و فقط خداست.

 

چرا روزی مردم یکسان نیست؟

شکی در این نیست که تلاش افراد در مقدرا روزی آنها دخیل است. یعنی اگر افراد دنبال روزی خود نروند در موارد بسیاری از آن محروم می شوند. درست است که خداوند متعال روزی رسان است ؛ ولی چنین نیست که خدا روزی هر کسی را در دهانش بگذارد. بلی ، افرادی هستند که خداوند متعال بی واسطه یا باواسطه روزی آنها را بدون اینکه تلاشی برای کسب آن بکنند می رساند. مثل کودکان شیر خوار و غیر شیر خوار و  از کارافتادگان ؛ و بلکه اکثر مردم روی زمین . چرا که تنها عدّه ی اندکی از افراد بشر کار می کنند و افراد تحت تکفّل آنها از دست رنج آنها روزی می خورند. ولی به هر حال  خداوند متعال روزی همه را چنین قرار نداده و روزی تعدادی از انسانها و افراد تحت تکفّل آنها را در گرو تلاش خود آنها قرار داده است. چرا که اگر چنین نمی کرد کمتر کسی حاضر می شد مسئولیّتهای اجتماعی خود را انجام دهد. کار از نظر اسلام علّت کسب روزی نیست بلکه یک وظیفه ی شرعی است. و هر کسی مؤظّف است برای بقاء اجتماع بشری تلاش کند. لکن اگر خدا روزی مردم را به کار آنها گره نمی زد کمتر کسی حاضر می شد به این وظیفه ی شرعی خود عمل نماید. بنا بر این ، تلاش برخی افراد برای رسیدن به روزی لازم است ؛ ولی چنین هم نیست که هر کس بیشتر تلاش نمود حتماً روزی بیشتری نیز به چنگ آورد. این امری است که نیاز به اثبات ندارد چرا که با اندک توجّهی به جامعه ی انسانی می توان این حقیقت را دریافت که گاه برخی افراد که هم اهل تدبیر و حساب و کتابند ، هم اهل تلاش و کوشش ، در کسب روزی بیشتر شکست می خورند ؛ و در مقابل افرادی بدون کمترین تلاش و یا حتّی بدون هیچ تلاشی  به ثروتهای هنگفت می رسند. این حقیقت عینی نشان می دهد که دست دیگری نیز در کار است ؛ و اساساً یکی از حکمتهای تفاوت ارزاق نیز همین است که انسانها از این راه متوجّه وجود خدا شوند و بدانند که همه ی امور به دست اوست.لذا امیرالمومنین(ع) فرمود:« عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ  ــــ خدا را از راه به هم خوردن تصمیمها ، گشوده شدن گرهها و نقض شدن اراده ها شناختم.»(نهج البلاغه:حکمت 250)

به تصريح قرآن کریم توسعه و تنگى روزى در دست خداست «إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً ـــــ همانا پروردگار تو روزى را براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى‏كند، و براى هر كس بخواهد محدود مى‏سازد؛ همانا خداوند نسبت به بندگانش خبیر و بصیر است.» (اسراء:30). از تعبیر نهایی آيه به دست مي آيد كه قبض و بسط روزی ، روى عللى بوده و بی حکمت نيست ، كه خدا به بندگان دانا و به صلاح آنها عالم است. مشابه این آیه در رعد: 26 ، قصص:82 ، عنكبوت: 62، سباء: 36، زمر: 52 ، نحل: 71 نیز آمده است.

البته تلاش انسان و وارد شدن از راههاى صحيح در كثرت روزى بى تأثير نیست ؛ ولى به عنوان جزئی از علّت و حتّی از آن هم کمتر و فقط به عنوان علّت معدّ (علّت زمینه ساز) که قابلیّت قابل را تتمیم می کند.  برای خوردن يك ليوان آب از شير لوله كشى شهر ، حرکت شخص لازم است ؛ ولی این حرکت در مقابل هزاران و بلکه میلیاردها عاملی که به اذن خدا باعث شده اند تا این آب به لوله های خانه ی انسان برسد چه قدری دارد. یا انسان برای رسیدن به نان باید گندم بکارد. ولی نقش انسان در روییدن گندم همین است که گندم را بر زمین بپاشد و در وقت درو آن را برداشت کند. آنکه یک گندم را صد گندم می کند خداست. لذا فرمود:« آيا هيچ درباره ی آنچه كشت مى‏كنيد انديشيده‏ايد؟! آيا شما آن را مى‏رويانيد يا ما مى‏رويانيم؟! »(واقعه:64 و 63) . بنا بر این در هر كاری ميلياردها شرائط و مقدمات لازم است كه جور كردن همه ی آنها در اختيار بشر نيست. لذا قبض و بسط روزی در دست خدا است و كار و تلاش بشر تنها یکی از آن عوامل است.

بنا بر این ، طبق مفادّ آیات ، هیچ موجودی محروم از روزی مکفی نیست. لکن در مواردی ، یکی از شروط رسیدن به روزی ، تلاش خود افراد است. و مراد از تلاش نیز صرفاً کار کردن نیست ؛ بلکه گاهی تلاش به این است که شخص یا جامعه حقّ خود را از دیگران بگیرد. مقدار غذا و پوشاک و وسائل راحتی که بر روی زمین وجود دارد چندین برابر نیاز بشر موجود است. لکن تنبلی ، بی تدبیری ، و کج فهمی عدّه ای از مردم باعث شده که حدود هشتاد درصد ثروت روی زمین در دست بیست درصد مردم قرار گیرد. آیا اگر این هشتاد درصد محروم برای احقاق حقّ خود قیام کنند نمی توانند حقّ خود را از آن بیست درصد مردم بگیرند؟! روشن است که اگر بخواهند می توانند ولی نمی خواهند. آیا اگر مردم فلسطین  ، مردم عراق ، مردم افغانستان و مردم دیگر ممالک گرفتار فقر ، یکپارچه برخیزند نمی توانند از عهده ی اسرائیل و آمریکا و دیگر کشورهای جهانخوار بر آیند؟! اگر بخواهند می توانند ؛ ولی اختلافات فکری ، مذهبی ، تنبلی ها ، ترسها و اندیشه های نادرست اجازه ی چنین کاری را نمی دهد. انبیاء(ع) آمده اند تا بشر را با هم یکرنگ کنند تا در سایه یکرنگی ، همه از مواهب خدادادی عادلانه استفاده نمایند. لکن مردم تن به این تعالیم نمی دهند ؛  و تا مردم تن به تعالیم الهی ندهند ، این بی عدالتی در تقسیم رزق ، همواره خواهد بود. این سنّت خداست که هر کس آخرت را رها کرده و فقط دنیا را بخواهد به آن می رسد ؛ و هر کس برای آخرتش تلاش کند و مجری احکام خدا باشد او هم به اندازه ی کفاف به دنیا می رسد هم به آخرت. « آن كس كه(تنها) زندگى زودگذر(دنيا) را مى‏طلبد، آن مقدار از آن را كه بخواهيم  و به هر كس اراده كنيم مى‏دهيم؛ سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد، كه در آتش سوزانش مى‏سوزد در حالى كه نكوهيده و رانده شده است. و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد، و براى آن سعى و كوشش كند ، در حالى كه ايمان داشته باشد ،سعى و تلاش او، (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد. »(الإسراء :18و 19). و فرمود: « كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به كشت او بركت و افزايش مى‏دهيم و بر محصولش مى‏افزاييم؛ و كسى كه فقط كشت دنيا را بطلبد، كمى از آن به او مى‏دهيم امّا در آخرت هيچ بهره‏اى ندارد»(الشورى:20)

این دو آیه ی شریفه مربوط به فرد است ؛ یعنی اگر فردی فقط به دنبال دنیا باشد ، و آخرت را رها کند دچار سنّت استدراج می شود و خدا او را غرق در خواسته هایش می کند و در نهایت او را وارد جهنّم می کند ؛ و اگر کسی طالب آخرت باشد و در راه آن تلاش کند او نیز به آخرتش می رسد و از دنیا نیز بی بهره نمی ماند. امّا اگر یک جامعه در مسیر خدا و آخرت قرار گیرند ، نه تنها آخرت مردم آن جامعه تأمین می شود ، در دنیا نیز غرق در نعمت می شوند ؛ و از آفات آسمان و زمین ایمن می شوند. خداوند متعال می فرماید:« و اگر اهل شهرها و آباديها ، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم؛ ولى(آنها حق را) تكذيب كردند؛ ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم »(الأعراف:96)

بنا بر این ، یکی دیگر از عوامل ازدیاد رزق ، دینداری یا عدم دینداری است. اگر اجتماع متدیّنین حقیقتاً از دین تبعیّت کنند نعمات الهی به آن جامعه سرازیر می شود و همه به اندازه ی کفاف از نعمات دنیایی بهره می برند. امّا اگر جامعه ای ادّعای دینداری کند ولی دیندار واقعی نباشد ، برکت از آن جامعه برداشته می شود ؛ و در چنین فضایی فقط کسانی به ثروت می رسند که فقط طالب دنیا هستند ؛ و اگر از دین هم حرفی می زنند فقط برای این است که به دنیا برسند. این از یک طرف مجازات خود آن شخص است که گرفتار سنّت استدارج شده است ؛  و از طرف دیگر مجازات جامعه ی مدّعی دینداری است. چون در ادّعای خود صدق تامّ ندارند.

 

ــ حکمت تفاوت در میزان ارزاق.

 تفاوت در رزق باعث می شود که عدّه ای کارفرما و عدّه ای کارگزار و کارگر شوند ؛ و به این وسیله چرخ زندگی اجتماعی می چرخد. در واقع خداوند به هر کسی استعدادهای خاصّی را روزی کرده است. یکی از روزی سلامتی و قدرت بدنی برخوردار است و دیگری از روزی هوش و ابتکار و سومی از مال  و منال دنیوی بهره ی بیشتر برده است ، و چهارمی حس هنری خوبی دارد و... . و همه اینها از سنخ روزی است. لذا همه از روزی برخوردارند لکن سنخ روزیها متفاوت است ؛ و همین امر باعث می شود که همه ی مردم به همدیگر محتاج باشند. و این احتیاجهای متقابل ، باعث پدید آمدن اجتماع و بقاء آن می شود. خداوند متعال می فرماید:«أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ. ــــــ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند؟! ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم تا برخی ، بعضی دیگر را به خدمت گیرند ؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع‏آورى مى‏كنند بهتر است.»(الزخرف:32)

2ـ گاه تفاوت در رزق برای امتحان برخی بندگان است ؛ تا از این راه استعدادهای فطری افراد شکوفا شود. خداوند متعال می فرماید:« امّا انسان هنگامى كه پروردگارش او را براى آزمايش، اكرام مى‏كند و نعمت مى‏بخشد(مغرور مى‏شود و) مى‏گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.»  و امّا هنگامى كه براى امتحان ، روزيش را بر او تنگ مى‏گيرد ، مى‏گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است.» »(الفجر:15و 16)

3ـ گاه تفاوت رزق برای این است که خداوند متعال حضور خویش را در تدبیر عالم به بندگانش نشان دهد ؛ و بفهماند که کثرت مال دنیا ، ارزش نبوده و علامت عنایت خاصّ خدا به کسی نیست.  خداوند متعال می فرماید:«  [روزى قارون] با تمام زينت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها كه خواهان زندگى دنيا بودند گفتند: اى كاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم . به راستى كه او بهره عظيمى دارد. ـــ  اما كسانى كه علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند: واى بر شما ثواب الهى براى كسانى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام مى‏دهند بهتر است، اما جز صابران آن را دريافت نمى‏كنند. ـــ  سپس ما، او (قارون ) و خانه‏اش را در زمين فرو برديم، و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند، و خود نيز نمى‏توانست خويشتن را يارى دهد. ــــ و آنها كه ديروز آرزو مى‏كردند بجاى او باشند(هنگامى كه اين صحنه را ديدند) گفتند: واى بر ما! گويى خدا روزى را بر هر كس از بندگانش بخواهد گسترش مى‏دهد يا تنگ مى‏گيرد! اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را نيز به قعر زمين فرو مى برد. اى واى گويى كافران هرگز رستگار نمى‏شوند. »(قصص:79ــ82 )

و می فرماید: « ‏ و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانيم، از آن خوشحال مى‏شوند؛ و هر گاه رنج و مصيبتى به خاطر اعمالى كه انجام داده‏اند به آنان رسد، ناگهان مأيوس مى‏شوند. آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مى‏سازد؟!در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه ايمان مى‏آورند. پس حقّ نزديكان و مسكينان و در راه‏ماندگان را ادا كن! اين براى آنها كه رضاى خدا را مى‏طلبند بهتر است، و چنين كسانى رستگارانند. »(روم:36ــ 38)

4 ـ روزی افزون ، گاه از باب مجازات الهی است. یعنی خداوند متعال کسانی را که خدا را فراموش کرده و به دنیا چسبیده اند ، با امور دنیایی مشغول می کند تا بدون اینکه خود بدانند ناگهان خود را در آتش جهنّم ببینند. خداوند متعال می فرماید:« خدا روزى را براى هر كس بخواهد وسيع ، و براى هر كس بخواهد تنگ قرار مى‏دهد؛ ولى آنها ( كافران) به زندگى دنيا، شاد و خوشحال شدند؛ در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاع ناچيزى است.»(الرعد:26).  و فرمود: « آن كس كه(تنها) زندگى زودگذر(دنيا) را مى‏طلبد، آن مقدار از آن را كه بخواهيم ، و به هر كس اراده كنيم ، مى‏دهيم؛ سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد، كه در آتش سوزانش مى‏سوزد در حالى كه نكوهيده و رانده شده است. و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد، و براى آن سعى و كوشش كند-در حالى كه ايمان داشته باشد- سعى و تلاش او، (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد.»(الإسراء:18و 19)

5 ـ گاه تنگ نمودن روزی برای این است که بنده ی خدا طغیان نکند. یعنی همانطور که خدا روزی برخی افراد فاسق را از باب مجازات افزایش می دهد ، روزی برخی افراد مومن را هم کاهش می دهد تا همواره خود را محتاج خدا ببیند و راه طغیان پیش نگیرد. همچنین اگر همه در یک سطح بودند به استخدام  همدیگر در نمی آمد ، لذا افراد برای این که از داشته های دیگران استفاده نمایند متوسل به زور می شدند ، همان گونه که کشورهای ثروتمند سعی می کنند با افزایش قدرت نظامی خود دیگر کشورهای ثروتمند را مطیع خود کنند یا خود را از تجاوز آنها در امان نگه دارند. بین کمپانیهای ثروت و سرمایه داران نیز چنین رقابتهای سخت و بعضاً خونبار وجود دارد. خداوند متعال می فرماید:« چنين نيست(كه شما مى‏پنداريد) به يقين انسان طغيان مى‏كند ؛ از اينكه خود را بى‏نياز ببيند. »(علق:6و7 ) و می فرماید:« بخوريد از روزيهاى پاكيزه‏اى كه به شما داده‏ايم؛ و در آن طغيان نكنيد، كه غضب من بر شما وارد شود و هر كس غضبم بر او وارد شود، سقوط مى‏كند. »( طه:81) و ایضاً فرمود: ««وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ ــــ اگر خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمين طغيان و ستم مى‏كنند؛ از اين رو به مقدارى كه مى‏خواهد(و مصلحت مى‏داند) نازل مى‏كند، كه نسبت به بندگانش آگاه و بيناست»(شورى: 27) . همچنین فرمود:« اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه در راه خدا گام مى‏زنيد(و به سفرى براى جهاد مى‏رويد)، تحقيق كنيد! و به خاطر اينكه سرمايه ی ناپايدار دنيا(و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مى‏كند نگوييد: «مسلمان نيستى» ؛ زيرا غنيمتهاى فراوانى(براى شما) نزد خداست. شما قبلاً چنين بوديد؛ و خداوند بر شما منّت نهاد(و هدايت شديد). پس، (به شكرانه اين نعمت بزرگ،) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است»(النساء:94)

 

حاصل کلام:

1ـ رزق فقط شامل خوراک و پوشاک و مسکن و امثال آن نیست ؛ بلکه هر چیزی که بشر از آن سود می برد جزء رزق است. لذا  وجود ، انسان بودن ، سلامتی ، دین ، علم ، امنیّت ، انبیاء و ائمه(ع) ، استعدادها و ... همه جزء رزق محسوب می شوند.

2 ـ با تعریف فوق از رزق ، همه ی موجودات از رزق الهی بهره دارند ؛ و موجودی نیست که از خدا دم به دم روزی نگیرد. در بین انسانها نیز همه از روزی الهی بهره دارند. ولی روزیهای گوناگون به صورت متفاوت بین مردم تقسیم شده تا انسانها محتاج یکدیگر باشند و در نتیجه اجتماع انسانی شکل گیرد ؛ و در متن اجتماع استعدادهای فطری انسانها شکوفا شود. حتّی دیگر موجودات عالم نیز محتاج یکدیگرند تا به این وسیله با هم پیوند یافته جهان را بسازند. امّا این مطلب را که چه چیزی به نفع شخص خاصّی است فقط خدا می داند چرا که او خبیر و علیم است. چه بسا انسان با علم ناقص خود چیزی را به ضرر خود بداند و حال آنکه نفع او در همان است. خداوند متعال می فرماید: «... وَ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ . ــــ  چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است ؛ يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است ؛ و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد.»(البقرة:216) و ایضاً فرمود: « فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فيهِ خَيْراً كَثيرا .ـــ چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، در حالی که خداوند خير فراوانى در آن قرار مى‏دهد »(النساء:19)

3 ـ تفاوت رزق افراد دارای حکمتهای فراوانی است که انسانهای اهل ایمان و فکر به آنها پی می برند ؛ در نتیجه بر قوّت ایمانشان افزوده می شود.

4 ـ رزّاق بودن خدا ، به صرف دان یک رزق به هر موجود نیز تحقق می یابد. لذا تفاوت روزی افراد خدشه ای به رزّاقیّت او نمی رساند. بلکه خود همین تفاوت ، روزی دیگری است برای همه ی انسانها و بلکه برای همه ی موجودات. چون بقاء نظام عالم و نظام اجتماع  به این تفاوتهاست. لذا از این تفاوتها می توان به حکمت خدا پی برد.

5 ـ روزی فقط و فقط به دست خداست ؛ و تلاش انسان فقط معدّ است. رزق از سنخ مخلوق است و هیچ انسانی قادر به خلق روزی نیست. کار و تلاش فقط راهی است برای رسیدن به رزقی که خدا خلق نموده است. لذا ربط علّی و معلولی بین کار و تلاش و روزی وجود ندارد ؛ ولی یک نحوه ارتباط بین آن دو وجود دارد. و خدا به خاطر مصالحی ، این دو را در موارد زیادی به هم گره زده است.

6ـ مقدار رزقی که خدا آفریده فراتر از نیازهای بشر موجود است. لذا فقر موجود در انسانها معلول علل انسانی است. یعنی خود انسانها نمی گذارند روزی افراد به آنها برسد یا خود افراد دنبال گرفتن روزی خود نیستند. خداوند متعال در این مورد نیز راه را از طریق شریعت نشان داده است لکن مردم ، ایمان لازم به احکام خدا را ندارند.

 

ــ مقاله دوم

1ـ رزّاقیّت خداوند به چه معناست؟

برای این سوال جوابهای متفاوتی طبق مبانی گوناگون کلامی و فلسفی و عرفانی ، می توان ارائه نمود. حضرت عالی به احتمال زیاد برخی پاسخهایی عامّ کلامی برای این مطلب را شنیده اید ؛ لذا متذکّر آنها نمی شویم و پاسخ این سوال را از راه مبانی فلسفی نیز بررسی می کنیم ؛ که البته این پاسخ مقداری دشوار و فهم دقیق آن نیازمند تعمّق بیشتر خواهد بود.

از نظر مکتب فلسفی ملاصدرا (حکمت متعالیه ) ، عالم خلق داراي سه مرتبه ی کلّي است که عبارتند از:عالم عقل ، عالم مثال و عالم طبيعت.

عالم عقل يا عالم مفارقات،‌ عالمي است مجرّد از مادّه و خواصّ مادّه ، لذا در اين عالم نه خبري از حرکت و زمان است و نه خبري از شکل و رنگ و مقدار و ... ــ توجه : اصطلاح عقل در اینجا ، غیر از عقل جزئی بشری است ــ .عالم مثال يا عالم برزخ نزولی ، نيز عالمي است مجرّد از مادّه ؛ لکن در اين عالم برخي از خواصّ مادّه نظير شکل و رنگ و مقدار موجود است ، ولي از زمان و حرکت ــ که بارزترین ویژگی عالم مادّه هستند ــ منزّه است. عالم طبيعت نيز همان عالم ماده است.

رابطه ي بين اين عوالم،‌ رابطه ي طولي است؛ يعني عالم عقل ، باطن و علّت عالم مثال و عالم مثال ، باطن و علت عالم طبيعت است. لذا از نظر وجودی عالم عقل شدیدتر از عالم مثال ، و عالم مثال نیز اقوا از عالم طبیعت است . حقايق همه ی موجودات عالم طبیعت ، که در علم الهی است ، ابتدا در عالم عقل ظاهر می شود ؛ و از عالم عقل به عالم مثال نازل شده و از عالم مثال به عالم طبیعت تنزّل می یابد. به قول شیخ محمود شبستری :« صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. » از آیات قرآن کریم نیز به وضوح استفاده می شود که حقایق موجودات مادّی نزد خداست ؛ و از نزد او نازل می شوند ؛ لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معلوم و معیّن »( الحجر :  21)  و فرمود: « وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ ــــــ و بر شما نازل نمودیم منّ و سلوا را » (بقره/57 ) همچنین فرمود: « يا بَني‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْر ـــــ اى فرزندان آدم! ما نازل کردیم برای شما ، لباسى كه اندام شما را مى‏پوشاند و مايه ی زينت شماست؛ اما لباس پرهيزگارى بهتر است » (الأعراف /26)  و فرمود: « ِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏ ـــــ و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است.» (الحديد/25) در روایت امام صادق(ع) نیز آمده است: :« انّ اللَّه عزّ و جلّ خلق ملكه على مثال ملكوته، و اسّس ملكوته على مثال جبروته ليستدلّ بملكه على ملكوته و بملكوته على جبروته. ـــــــ همانا خداوند عزّ وجلّ عالم مُلک خویش را به سان ملکوتش آفرید ؛ و ملکوتش را به سان جبروتش تأسیس نمود تا با ملکش به ملکوتش استدلال کند( یا استدلال شود) و با ملکوتش بر جبروتش. »( اتحاد عاقل به معقول ، علامه حسن زاده آملی ، ص 93)

بر همین اساس ، وجودانسان نیز ، دارای مراتبی است ؛ مرتبه پایین او (بدن ) ، جزء موجودات عالم مادّه است ؛ که خود در درونش ، نظام و عالمی دارد ؛ و میلیاردها سلول و عضو کوچک و بزرگ ، در همین یک بدن ، طبق نظامی خاصّ ، در تکاپو هستند. مرتبه ی متوسط انسان (وجود مثالی او ) نیز جزء موجودات عالم مثال است ؛ که آن هم خود عالمی است ، لذا از آن تعبیر می کنند به مثال متّصل. مرتبه ی بالای انسان (وجود عقلی او ) نیز  از موجودات عالم عقل است. پس طبق این مبنای فلسفی انسان یعنی موجودی واحد که به طور کلّی دارای مراتب سه گانه بوده در تمام عوالم وجود کشیده شده است.

حال می گوییم رزق هر انسانی و بلکه هر موجودی عبارت است از کلّ وجود او در عوالم سه گانه. به عبارت دیگر ، رزق هر موجودی آن مقدار از گستره ی وجودی است که در عالم خلقت به او اختصاص یافته است ؛ که از این مقدار نه ذرّه ای کاسته می شود و نه ذرّه ای به آن افزوده می شود. و به هیچ کس خارج از دایره ی وجود خویش چیزی داده نمی شود. وجود هر انسانی از عالم عقول به عالم مثال و از عالم مثال به عالم طبیعت نازل شده ، و در عالم طبیعت به مادّه ی خاصّی که از ترکیب تخمک زن و اسپرم مرد حاصل شده است ، تعلّق می گیرد. در این هنگام ، آن مادّه ، صورت نطفه به خود می گیرد که آن را می توان اوّلین مرتبه ی وجود مادّی انسان دانست. آنگاه به اذن مسبّ الاسباب و فیّاض ازلی ، لحظه به لحظه کمالات وجودی انسان از عالم مثال و از وجود مثالی او به نطفه اعطاء می شود. به عبارت دیگر انسان لحظه به لحظه روزی مادّی خود را از طریق مراتب بالای خود از  خداوند متعال می گیرد. در این میان آنچه از راه بدن مادر به جنین می رسد مادّه ی قابل است نه صور کمالیّه. حقیقت صور کمالیّه از سنخ مادّه نیست بلکه خود جوهری مستقلّ و از سنخ موجود مثالی است که به اعتبار تعلّقش به مادّه ، کمالات یا صور مادّی نامیده می شوند. لذا مادّه ی بدن هیچگاه جزء ذات و حقیقت شخص نبوده ، نیست و نخواهد شد. این موادّ همواره در آمد و شدند تا انسان ، آن صور مثالی را از وجود مثالی خویش دریافت نماید.

پس رزق انسان در هنگام جنینی خون مادر نیست بلکه صورت نطفگی ، صورت علقه بودن ، مضغه بودن و ... و صورت جنینی است که از ملکوت خودش دریافت می کند. و اگر به خون مادر رزق گفته می شود بالعرض است. یعنی از آن جهت است که آن خون ، مادّه ی قابل صور کمالیّه ی جنین واقع شده است.« ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَكينٍ ــ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ . ــــــــــ سپس او را نطفه‏اى در قرارگاه مطمئن‏ (رحم‏) قرار داديم.  سپس نطفه را بصورت علقه‏ (خون بسته‏) ، و علقه را بصورت مضغه‏ ( چيزى شبيه گوشت جويده شده)، و مضغه را بصورت استخوانهايى درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس آن را آفرينش تازه‏اى داديم ؛ پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است.»(المومنون: 13 ، 14)

جنین بعد از این که لحظه به لحظه رزق معلوم خود (کمالات وجودی خود) را از ناحیه ی ملکوت دریافت نمود به عالم خارج از رحم منتقل می شود و همچنان کمالات وجودی خویش را دریافت نموده کمال می یابد. لکن برای دریافت صور کمالیّه ، که روزی حقیقی او هستند ، محتاج به مادّه ی حامل است ؛ لذا حکیم فیّاض مادّه ی لازم را از راه شیر و غذا در اختیار او قرار می دهد تا قابلیّت لازم برای دریافت رزق حقیقی خود ( صورت کمالیّه) را داشته باشد. و چون شیر مادر و دیگر موادّ غذایی نقش قابلی برای دریافت رزق حقیقی دارند آنها را هم بالعرض رزق می گویند.پس رزق مادّی هر کسی در رابطه با کمال بدنی او ، همان چیزی است که به هاضمه ی او راه یافته قابل صور کمالیّه می شود. لذا آنچه شخص در یخچال خانه اش گذاشته تا قابل صورتی از صور کمالیّه ی بدن او نشده رزق بالعرض او نیست ؛ حتّی اگر داخل دستگاه گوارش او شده باشد. همچنین اگر موادّ غذایی ، هضم شده و داخل بدن شدند ولی حامل صورتی از صور کمالیّه ی شخص نشدند باز رزق او نیستند. از اینرو سمّی که وارد بدن شده یا غذای مضرّی که خورده شده رزق شخص محسوب نمی شوند. پس صرف داشتن و خوردن به معنی مرزوق شدن نیست. رزق حقیقی آن چیزی است که جزء وجود آدمی شده با او به عالم برزخ می رود.

انسان دارای شئون وجودی گوناگونی است که هر کدام باید کمال خود را از عالم مثال دریافت نمایند ؛ که برای برخی از آنها مادّه ی قابل نیز احتیاج است. به عنوان مثال برای تکامل یافتن قوّه ی شهوت جنسی ، همسر لازم است. لذا رزق حقیقیِ قوّه ی جنسی ، کمال خاصّی است که به آن می رسد. لکن از آنجا که وجود همسر به نوعی واسطه ی نزول این کمال است او نیز بالعرض ، رزق شخص محسوب می شود. همینطور علم که کمال عقل است رزق حقیقی است ؛ ولی کتاب و معلّم و امثال این امور نیز بالعرض رزق شمرده می شوند.

پس رزق حقیقی انسان در دنیا آن کمالات وجودی است که از جانب ملکوت وجود خود شخص به او اعطاء می گردد ؛ که در این پروسه موادّ و وسائط فیض و علل معدّ و امثال این امور نیز بالعرض رزق گفته می شوند.

مطلب دیگر اینکه بخشی از این رزقهای حقیقی (کمالات وجودی) خارج از اختیار انسانند ؛ امّا جلب بعضی از آنها منوط به عمل اختیاری آدمی است. برای مثال عبادات و دعا و انفاق و امثال این امور ، باعث نزول برخی کمالات از ملکوت می شوند ؛ لذا با ترک این امور چه بسا برخی کمالات آدمی هیچگاه بر او نازل نشوند. یا کمال خاصّی که از راه ورزش عائد مرتبه ی طبیعی انسان می شود کمال اختیاری است که تا ورزش نکند به او اعطاء نمی شود.

 

2ـ مصادیق رزق کدامند؟

رزق به معنی حقیقی کلمه ، همواره از سنخ نعمت است نه از سنخ نقمت. و نعمت از نِعمَ است به معنی « چه نیکو ». همچنین گفته اند نعمت آن چیزی است که از جانب خدا اعطاء می شود. بنا بر این ، رزق انسان آن چیزی است که از جانب خدا نازل شده ، متضمّن کمالی از کمالات انسان باشد. بر این اساس ، هر امری برای هر کسی نعمت و رزق نخواهد بود. برای مثال موادّ قندی برای افراد عادی رزق شمرده می شوند ولی برای فرد مبتلا به دیابت نه تنها رزق و نعمت نیستند بلکه برعکس ، مانع از کسب برخی کمالات و بلکه زائل کننده ی بعض کمالات وجودی او هستند. به همین نحو ثروت و مقام و شهرت و ... نیز برای عدّه ای رزق محسوب می شوند ، که از راه آنها به کمالات جسمی و روحی می رسند ؛ امّا برای عدّه ای دیگر نه تنها رزق و نعمت نیستند بلکه چه بسا نقمت بوده مایه ی دور افتادن آنها از کمالات انسانی است. « وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبيرٌ بَصيرٌ. ــــــــــ  هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمين طغيان و ستم مى‏كنند؛ از اين رو به مقدارى كه مى‏خواهد(و مصلحت مى‏داند) نازل مى‏كند، كه نسبت به بندگانش آگاه و بيناست.» (الشورى:27) پس چنین نیست که ثروت و مقام و شهرت و امثال این امور رزق محسوب شوند ولی فقر و گمنامی و مصیبت و امثال این امور سلب رزق باشند. این دو قسم از امور ، به خودی خود نه رزق و نعمتند و نه سلب رزق و نقمت ؛ بلکه هر کدام بسته به افراد ممکن است رزق و نعمت باشند یا بر عکس سلب رزق و نقمت. اگر ثروت و قدرت در دست کسی چون حضرت سلیمان و حضرت یوسف(ع) باشد به یقین نعمت است. امّا اگر همین ثروت و قدرت به دست فرعون و قارون و امثال آنها بیفتد نه تنها روزی آنها نیست که باعث سلب روزی حقیقی آنها نیز می شود. لذا خداوند متعال این گونه از امور را نه به عنوان نعمت بلکه به عنوان نقمت بر عصیانگران نازل می کند. « وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهين‏. ـــــ و كافران هرگز مپندارند اين مهلت كه به ايشان مى‏دهيم به سود آنهاست، فقط مهلتشان مى‏دهيم تا بار گناه خود را افزون كنند و براى ايشان عذاب خفت بارى است.» (آل‏عمران:178) « وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ . وَ أُمْلي‏ لَهُمْ إِنَّ كَيْدي مَتينٌ . ـــــــ  و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، اندك اندك، از جايى كه خود نفهمند به دامشان مى‏كشيم. و به آنها فرصت مى‏دهم، كه مكر و تدبير من بسى محكم است.»(اعراف: 182 ، 183)

این که خدا به بندگان گناهکارش مهلت می دهد و بلافاصله آنها را عذاب نمی کند ظاهراً نعمت است امّا طبق آیات یاد شده همواره چنین نیست. چنین مهلتی برای اهل ایمان توفیقی الهی است که روزی آنان می شود امّا برای اهل انکار مکری الهی است که گریبان گیرشان می شود.

 

3ـ برای اینکه رزق و نعمت بودن امری را بتوان به درستی دریافت و خدای نکرده نقمت خدا را نعمت او محسوب نکرد لازم است انسان خود را به نگاه عمقی عادت داده دنیا را در کنار برزخ و آخرت ملاحظه نماید تا معلوم شود که حقیقتاً چه چیزی رزق بوده کمالی حقیقی را در پی دارد ؛ و چه چیزی به ظاهر نعمت بوده و در باطن سلب رزق است. لذا خداوند متعال فرمود: « اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ مَتاعٌ . ــــــ  خدا روزى را براى هر كس بخواهد(و شايسته بداند) وسيع ، و براى هر كس بخواهد(و مصلحت بداند،) تنگ قرار مى‏دهد؛ ولى آنها ( كافران‏) به زندگى دنيا ، شاد(و خوشحال) شدند ؛ در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت ، متاعی ناچيز بىش نیست.» (الرعد:26) نیز فرمود: « وَ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ . ـــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشي

نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : دو شنبه 29 خرداد 1391
زمان : 15:50
:من از بچگی تا به حال 2 تصور از خدا پیدا کردم 1خدایی که از مادر هم نسبت به ما مهربانتر است و اگر 100


پرسش:من از بچگی تا به حال 2 تصور از خدا پیدا کردم 1خدایی که از مادر هم نسبت به ما مهربانتر است و اگر 100 بار هم توبه شکستیم می تونیم برگردیم و اگر گناهی کردیم تا 7 ساعت نمی نویسه و فرصت میده بهمون برای توبه و دوست داره به طرفش بریم و زجر نکشیم و در آسایش باشیم 2. خدایی که به خاطر فکر گناه یا حتی فکری که یه ذره اعتراض توش باشه ما رو عذاب می کنه خدایی که منتظر بهونه است تا آدم رو از بهشت بیرون کنه و به خاطر یه اشتباه کوچک نسلش رو از بهشت بیرون می کنه در صورتی که نسلش هیچ گناهی نکردن خدایی که همش دوست داره ازش بترسیم و مدحش کنیم و اگر نکنیم محلمون نمیده خدایی که به خاطر خودش ما رو آفریده و زجرمون میده و دوست داره زجر بکشیم و ... من از نظر اول دارم به سمت نظر دوم میرم آیا نظر دوم درسته، اگر بله چطور میشه با این خدا عشق کرد؟ اگر نه چرا؟

پاسخ:

1ـ مهربانی به آن معنایی که در انسانها معنی دارد ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شود. لذا چنین صفتی را نمی توان به خدا نسبت داد. مهربانی مادرانه اوّلاً صفتی غریزی است که ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد ؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند. 

امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. لذا مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشد ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر وارد خون نشود. این کار از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‏آزمايد، و عزيزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (15) و امّا چون وى را مى‏آزمايد و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است.» (16) امّا چنین نیست ، بلكه يتيم را نمى‏نوازيد (17) و بر خوراك [دادن‏] بينوا همديگر را بر نمى‏انگيزيد (18) و ميراث [ضعيفان‏] را چپاولگرانه مى‏خوريد (19) و مال را دوست داريد، دوست داشتنى بسيار» (سوره فجر) یعنی این امور برای آن است که این صفات رذیله از شما کنده شود یا شما را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید ، همانگونه که جرّاح پلاستیک  با تیغ تیز عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا  زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزيزاً حَكيماً  ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بريان گردد(و بسوزد)، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حكيم است» (النساء:56) اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد.

2ـ باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود ، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد ، امّا این امر ، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان ، دلیل نمی شود که آن صفت ، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد.  امام باقر (ع) فرمودند: « كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانيتين فإن ذلك كمالها و يتوهم أن عدمها نقصان لمن لا يتصف بهما و هذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد . چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای که شاخک ندارد. حال عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏66، ص293)

تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجود می باشند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ  ـــــــ كمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است ، زيرا هر صفتى نشان مى‏دهد كه غير از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت است ؛ پس كسى كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزى نزديك كرده ، و با نزديك كردن خدا به چيزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده ( یا برای خدا دومی قائل شده ) ، اجزايى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»

3ـ پس معلوم شد که خدا رحمان و رحیم است امّا به آن معنایی که لایق ذات کامل او باشد. بر این اساس بلاهایی هم که از جانب او بوده نتیجه ی عمل زشت خود شخص نباشد ، برای به کمال رساندن انسان و عین رحمت است. لذا او تنها کمال بنده ی خود را می خواهد و کاری را با او انجام می دهد که به نفع خود اوست. اگر ثروت و رفاه و سلامتی به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، به او ثروت و رفاه و سلامتی می دهد و  اگر فقر و بیماری و مشقّت به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، فقر و بیماری و مشقّت را نصیب وی می کند.

امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ عَظِيمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِيمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ ـــ  همانا پاداش عظیم همراه با بلای بزرگ است ؛ و خدا قومی را دوست نمی دارد مگر اینکه گرفتار بلایشان می کند.» (الكافی ، ج2 ، ص252)

و فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَاداً فِي الْأَرْضِ مِنْ خَالِصِ عِبَادِهِ مَا يُنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ تُحْفَةً إِلَى الْأَرْضِ إِلَّا صَرَفَهَا عَنْهُمْ إِلَى غَيْرِهِمْ وَ لَا بَلِيَّةً إِلَّا صَرَفَهَا إِلَيْهِمْ ـــــ برای جدای عزّ و جلّ بندگانی در زمین هست از بندگان خالص که خدا تحفه ای از آسمان نمی فرستد مگر اینکه آن تحفه را از آن بندگان بر می گرداند به سوی دیگران ؛ و بلایی نازل نمی شود مگر اینکه آن را متوجّه اینان می کند.» (الكافي ، ج2 ، ص253 )

 

امام صادق (ع) به سَدیر صیرفی فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِيَّاكُمْ يَا سَدِيرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِي ــــ  همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد ؛ و ما و شما ای سَدیر با روز را با بلا آغاز و با بلا به سر می بریم » (الكافي ، ج2 ، ص253 )

امام باقر (ع) فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّيْكَ عَبْدِي لَئِنْ عَجَّلْتُ لَكَ مَا سَأَلْتَ إِنِّي عَلَى ذَلِكَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَكَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكَ ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد و بلا را به شدّت بر او می بارد. پس چون بنده خدا را بخواند ، می گوید: لبّیک بنده ی من ! اگر بخواهم در برآوردن خواسته ات عجله کنم بر آن قدرت دارم و اگر بخواهم آن را برایت ذخیره می کنم ؛ پس چیزی برایت ذخیره نمی کنم مگر اینکه برای تو خیر است»(الكافي ، ج2 ، ص253 )

عبد الرَّحمن بن الحجاج گوید: « ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْبَلَاءُ وَ مَا يَخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِي الدُّنْيَا فَقَالَ النَّبِيُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ يُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِيمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِيمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُه‏ ــــ  نزد امام صادق (ع) از بلا یاد شد ، و از آنچه خدا آن را تنها برای مومنان قرار داده است. پس امام فرمودند: از رسول خدا پرسیده شد که در این دنیا چه کسی از مردم بیشتر در بلاست؟  رسول خدا فرمودند: نخست انبیاء و سپس هر که به ترتیب شبیه تر است به آنان ؛ و مومن به اندازه ی ایمان و عمل صالحش بلا داده می شود. پس هر که ایمانش صحیح و عملش نیک باشد بلایش شدیدتر می شود و هر که ایمانش سست و عملش ضعیف باشد ، بلایش کم می گردد.»(الكافی ، ج2 ، ص252)

البته باید توجّه داشت که منظور از این بلایا ، بلایای غیر اختیاری است نه بلایایی که خود شخص با سوء اختیار خویش بر سر خود می آورد.

امّا اینکه اکثر مردم بلایای الهی را بد می دانند ، ناشی از جهل آنهاست. همانگونه که کودکان آمپول را بد و پزشک را موجودی ترسناک فرض می کنند. در حالی که بزرگترها عالمند که آمپول خیر است و پزشک فردی است دوستدار انسانها. خداوند متعال می فرماید: « ... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ  ـــــ بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد در حالی كه آن به سود شماست و بسا چيزى را دوست داشته باشيد در حالی كه به زيان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد. » (البقرة: 216 )

آری این ما کودکان خردسال بزرگ پیکریم که ناملایمات زندگی را چون آمپول شفا بخش ، شرّ و نامهربانی می انگاریم امّا شیفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر کرده ، پشت زلف سیاه و آشفته ی بلایا صورت زیبای یار دیده می گویند: اگر با من نبودش هیچ میلی ـــ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.

و جناب حافظ شیرین بیان چه خوش سزوده است که:

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود.

 

4 ـ ترس از خدا نیز به معنی خاصّی است که با ترسهای عادی تفاوت دارد.

درباره ی خداوند متعال دو نوع ترس مطرح است.

الف ـ نوعی از خوف الهی ، در حقیقت ترس از عقوبت خداست. یعنی انسان کاری کرده که خدواند متعال آن را خوش ندارد ؛ لذا انسان می ترسد که مبادا خدواند متعال مهر خود را من گرفته و مرا عذاب نماید. این گونه ترس ، در حقیقت ترس از عواقب کار خویش است نه ترس از ذات خدا.

ب ـ خداوند متعال ، اگر چه در نهایت رحمت است ،امّا دارای عظمت و علوّ نیز می باشد ؛ که از این عظمت ، صفتی انتزاع می شود با عنوان « هیبت ». و هیبت آن است که انسان را به خشوع و احساس کوچکی وا می دارد. برای مثال ، کسانی که حضرت امام خمینی ـ قدّس سرّه ـ را از نزدیک می شناختند ، اذعان داشتند که وی شخصی بسیار عطوف و مهربان بوده ؛ لکن در وجود آن بزرگوار هیبت و سولتی نیز وجود داشت که دیگران را به حفظ حریم وا می داشت. همه ی دوستداران آن بزرگوار ، حقیقتاً عاشق او بودند ، امّا در مقابلش قرار می گرفتند نوعی خوف دلنشین را در وجود احساس می نمودند.

از اصحاب امیرالمومنین (ع) نیز روایت شده که وقتی آن حضرت ما را صدا می نمود ، بند دلمان از هیبتش پاره می شد ؛ امّا زمانی که به نزدیکش می رسیدیم ، عطوفت و مهربانی او ما را غرق در شور و شعف می نمود.

این هیبت همراه با عطوفت و مهربانی که در وجود اولیای خدا دیده می شود ، در حقیقت ظهور هیبت خداوند متعال است. لذا انسان باید از خداوند متعال خوف داشته باشد ، امّا خوفی از این سنخ که ترسی است همراه عشق و خوفی است همراه با میل و اشتیاق. چنین خوفی نه تنها امری بد و ناخوشایند نیست ، بلکه یکی از لذّات معنوی است که اولیای الهی آن را با بهشت برین نیز معاوضه نمی کنند. اینکه عرفا خداوند متعال را دلبر خطاب می کنند ، یکی از اسبابش تجربه ی همین نوع از خوف می باشد. چون این گونه خوف ، دل را از هر که غیر خداست می گسلد و اختیار دل ولیّ خدا را از او می گیرد.

ج ـ نوع دیگری از خوف الهی ، خوف هجران قبل از وصل است. عاشق تا زمانی که وصل به معشوق نشده ، دائماً در هراس است که: « نکند وصل معشوق حاصل نشود». این گونه خوف است که عاشقان خدا را داغدار کرده و دائماً در طلب وصل می سوزند. این همان سوز عشق و خوف هجران است که سالکان کوی دوست را به سوی او می راند و اگر لذّت این خوف و سوزش این آتش الهی نبود ، کسی به سوی آن جمال محض نمی رفت.

د ـ قسم دیگر خوف الهی ، ترس بعد از وصل است. عاشق دلباخته ی حق تعالی وقتی به معشوق ازلی رسید ؛ خوف قبل از وصل او زائل می شود ؛ امّا اکنون ترس آن دارد که: « نکند کاری از من سر زند که مرا از دیدار ابدی معشوق محروم نماید». لذا دائماً مراقب دل خویش است تا مبادا کاری خلاف ادب حضور و خلاف ادب عبودیّت انجام دهد. این گونه خوف بالاترین لذّتی است که اولیای الهی می چشند و پایین تر از این هر چه هست ، برای آنها عذاب جلوه می کند.

 

عرفا در شرح این دو گونه خوف اوّل مثالی دارند ؛ می گویند:

انسان سالک همانند کودکی است که اجمالاً از مهربانی مادر و پدر ، نسبت به خودش ، آگاه است ؛ ولی گاه که کاری خلاف می کند ، با قیافه ی غضبناک آنها مواجه می شود. لذا کم کم دچار تردید می شود که آیا والدینم مرا دوست دارد یا نه؟ در این هنگام وقتی با آنها مواجه می شود ، جرأت این را ندارد که خود را در آغوششان اندازد. این همان ترس از غضب و عقوبت است که در حقیقت بر می گردد به نقص خود انسان. امّا اینکه والدین چنان حالتی به خود می گیرند ، ناشی از مهربانی آنهاست ؛ چون خوش ندارند که فرزندشان راه کج را طی کند. البته از آنجا که مهر والدین بر قهرشان غلبه دارد ، لذا والدین با برخی اعمال به فرزند خود نشان می دهند که امید بازگشت وجود دارد. در این هنگام است که کودک با گریه یا شرمندگی به آغوش  والدین می رود. در اصطلاح دین ، از این رفتار خدا تعبیر می شود به توفیق توبه و از رفتار عبد تعبیر می کنند به توبه.

همان گونه که والدین با این مهر و قهرهای بجا ، کودک خود را با منافع و مضارّ خودش آشنا کرده و او را در مسیر کمالش قرار می دهند ، خداوند متعال نیز با انذار و تبشیر و خوف و رجا ، بنده اش را با خوب و بدها و کمالاتش آشنا کرده در آن مسیر قرارش می دهد.

وقتی کودک با ادب و تربیت درست والدین بزرگ شد ، معنی قهرهای والدین را می داند ، لذا آنها دیگر نمی تواند از این ابزار استفاده کنند. در این هنگام ، آنها عظمت و حرمت خود را ظاهر می سازند و حالتی پیش می آورند که فرزندشان برایشان حریم نگه دارند ؛ و در محضر آنها جرأت برخی امور را از دست می دهد. در این هنگام ترس او از والدین ، که همراه با احترام و علاقه است ، ترس از هیبت تلقّی می شود. البته چنین ترسی معمولاً از پدر بیشتر است تا مادر. چرا که مادرها بیشتر مظهر عطوفت و رأفت خدا هستند و پدرها مظهر جلال و هیبت خدا.

 

5 ـ طبق شریعت اسلام ، خداوند متعال کسی را به خاطر فکر گناه ، مجازات نمی کند ؛ مگر اینکه شخص به مرتبه ی خوف از هیبت یا بالاتر از آن رسیده باشد. در این هنگام ، قهر خدا بر بنده اش ظاهر می شود ؛ که عرفا از آن حالت تعبیر می کنند به حالت قبض. لکن هر قبضی ــ اگر سالک اشتباه نکرده دامان رحمت خدا را رها نسازد ــ مقدّمه ی یک بسط  بزرکتر می باشد.

6ـ اینکه خداوند متعال حضرت آدم را از بهشت بیرون نمود ، برای این بود که اساساً او برای زندگی در زمین آفریده شده بود ؛ لذا خداوند متعال قبل از خلقتش به ملائک فرمود: «... إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً ـــــ من در روى زمين ، نماينده‏اى‏ قرار خواهم داد.» (بقره:30). امّا اینکه نخست او را در بهشت قرار داد و آن امتحان معروف را از او کرد ، برای این بود که او اوّلاً جایگاه خود (بهشت ) را بشناسد ؛ و بداند که شرط ورود به بهشت ، دوری از معصیت است. همچنین بداند که شیطان دشمن انسان است و نیز معنی وسوسه را بشناسد. لذا می توان گفت که آن امتحان در حقیقت نوعی کنکور آزمایشی بود تا آدم و حوّا برای امتحان حقیقی آماده شوند.

7ـ امّا اینکه خداوند متعال انسان را برای خود آفریده ، به این معنی است که  انسان می تواند تا مقام مظهریّت تامّ اسماء الهی ترقّی نموده نماینده (نشان دهنده ی ) خدا شود. امّا اینکه خداوند متعال از ما خواسته تا حمد و ستایش او کنیم برای این است که با حمد او به مقام محمود (ستوده شده) برسیم. حمد خدا یعنی ذکر اوصاف کمال خدا ؛ و غرض از ذکر آنها این است که انسان همان اوصاف کمال را در وجود خود نیز حاصل کند ، تا به این طریق مظهر تامّ اسماء الله گردد و وجود او نماینده (نمایان کننده ی) خدا شود.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : یک شنبه 28 خرداد 1391
زمان : 8:38
:چگونه مي توان صفت رحمانيت خداوند را که جزو صفات بارز خداوند و در جمله بسم الله الرحمن الرحيم ذکر شد


پرسش:چگونه مي توان صفت رحمانيت خداوند را که جزو صفات بارز خداوند و در جمله بسم الله الرحمن الرحيم ذکر شده است را با مشاهده موارد مرگ کودکان بر اثر گرسنگي و يا حيواناتي که بر اثر گرسنگي مي ميرند، تفسير کرد؟

پاسخ:

این مساله دارای دو حیث می باشد ؛ یک حیث آن مربوط به خدا و قوانین تکوینی و تشریعی اوست ، و حیث دیگرش مربوط به انسان و اختیار او می باشد. لذا از دو حیث می توان به بحث پرداخت. لذا ما نخست از حیث اوّل مساله را بررسی و در خاتمه ، به نحو اجمال به حیث دوم نیز می پردازیم.

1ـ باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود ، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد ، امّا این امر ، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان ، دلیل نمی شود که آن صفت ، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد.  امام باقر (ع) فرمودند: « كلّما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانيتين فإن ذلك كمالها و يتوهم أن عدمها نقصان لمن لا يتصف بهما و هذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد. چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏66، ص293)

تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجودند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ  ـــــــ كمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است ، زيرا هر صفتى نشان مى‏دهد كه غير از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت است. پس كسى كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزى نزديك كرده ، و با نزديك كردن خدا به چيزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده ( یا برای خدا دومی قائل شده ) ، اجزايى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»

2ـ در حکمت متعالیه به براهین قاطعه اثبات شده که خداوند متعال وجود صرف و صرف الوجود است و ماهیّت و چگونگی در او راه ندارد. لذا از تمام اوصاف غیر وجودی (ماهوی) منزّه و مبرّاست. پس اگر خواستیم بدانیم کدام صفت مخلوق از سنخ صفات خالق است ، باید ملاحظه کنیم که آیا آن صفت ، صفت وجود مخلوق است یا صفت ماهیّت او. اگر صفت وجود او بود ، از سنخ صفات خداست ، لکن در مرتبه ی مادون ؛ و به تعبیری رقیقه ی اوصاف خداست ؛ امّا اگر صفت ماهیّتش بود ، یقیناً از سنخ اوصاف خدا نخواهد بود. برای مثال ، اختیار صفت وجود انسان است ، نه صفت انسانیّت او ؛ لذا خداوند متعال نیز مختار است. امّا علم هم صفت وجود می تواند باشد ، هم صفت ماهیّت. علم حصولی (مفهومی) ، صفت انسان می باشد ، لذا در خدا راه ندارد ؛ امّا علم حضوری ، صفت وجود است ، لذا خداوند متعال نیز علم حضوری دارد. پس اگر گفته شد: انسان نیز مثل خدا عالم است ، باید توجّه داشت که کدام علم مراد است. صفت رحمت و رأفت و عطوفت و امثال آنها نیز بر دو گونه اند. گاه اوصاف وجودند مثل رحمت و رأفت و عطوفت خداوند متعال و ملائک و انسان کامل ؛ و گاه صفت ماهیّت بوده اختصاص به موجودات در حال تکامل دارد. پس باید مواظب بود که بین این دو قسم مقایسه رخ ندهد.

3ـ مطلب دیگر اینکه بین اوصاف انسان کامل و انسان عادی نیز تفاوتهایی وجود دارد. انسان کامل بالمعنی المطلق کسی است که تمام استعدادهای وجودی خود را به فعلیّت رسانده و هیچ امر بالقوّه ای در او نیست تا آن را بالفعل نماید. لذا او هیچ کاری را برای کسب کمال انجام نمی دهد ؛ بلکه او داشته های وجودی خود را اظهار می کند. مثلاً اگر رسول خدا (ص) عبادت می کرد ، برای این نبود که به واسطه ی عبادت به کمالی دست یابد ؛ چون مافوق مقام وجودی نبیّ اکرم (ص) کنه ذات باری تعالی قرار دارد. پس دیگر مقامی نمانده که آن حضرت بخواهد آن را به دست آورد. لذا عبادت او ظهور عبودیّت محض اوست. چنین فاعلی را در اصطلاح حکمت ، فاعل بالتّجلّی گویند. امّا غیر انسان کامل به معنی مطلق آن ، هر فعلی که انجام می دهد ، ناشی از نقص اوست و کار او برای پر نمودن آن نقص و رسیدن به کمال می باشد.

پس باید دانست که کار این دو ، اگر چه در ظاهر شبیه هم است ، ولی در حقیقت چنین نیست. دیگران خود را با عمل می سازند ولی او عمل را می سازد تا عملش که عمل خداست ،الگوی دیگران باشد. و از همین روست که انسان کامل خود را ید الله و لسان الله خواند. به قول جناب مولوی:

« کار پاکان را قیاس از خود مگیر ـــــــــــــ گرچه باشد در نوشتن ، شیر شیر

آن یکی شیری است اندر بادیه ــــــــــــــــــــ وان دگر شیری است اندر بادیه

آن یکی شیریست کآدم می خورد ـــــــ وان دگر شیریست کآدم می خورد.»

لذا دیدن انسان کامل دیدن خدا ، شنیدن او شنیدن خدا ، کار کردن او کار کردن خداست ؛ بلکه بالاتر ، چشم او چشم خدا ، گوش او ، گوش خدا و دست او دست خداست. غضب او غضب خدا ،  رحمت او رحمت خدا ، علم او علم خدا ، سخنش سخن خدا ، خون او خون خدا و آل او آل الله می باشد. و همچنان که در فهم اوصاف خدا بسیاری گرفتار توهّمات باطل می شوند ، در فهم همین تعابیر نیز کم نیستند گرفتاران توهّم. « لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً ــــــ صدا كردن پيامبر را در ميان خود ، مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهید.»‏ (النور:63) ؛ یعنی او را در عرض خود نپندارید ، بلکه بدانید که او در طول شماست ؛ پس او را چنان خاضعانه بخوانید که خدا را می خوانید. چرا که انسان کامل ، مجلای ظهور اسماء الهی بوده ، حکم اسماء الله دارد ؛ و از همین روست که مسّ نام شریفش بدون طهارت جایز نیست. 

اینکه گفته می شود انسان خلیفة الله است ، باید توجّه داشت که مقصود انسان بالفعل است نه افراد عادی که غرق در نقایص می باشند.

4ـ با توجّه به مباحثی که گذشت ، عرض می شود که: در عرف بشری ، واژه های رحمت ، رأفت و عطوفت و امثال آن ، به معنی مهربانی و دلسوزی و امثال آن به کار می روند. امّا باید توجّه داشت که این واژه ها به آن معنایی که در مورد انسانها به کار می روند ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شوند ؛ چون همگی مستلزم اثر پذیری می باشند. لذا چنین صفاتی را به معانی عرفی آنها نمی توان به خدا نسبت داد. بارزترین شکل رحمت و عطوفت و رأفت ، در میان انسانها همان است که با عنوان رحمت و عطوفت و رأفت و مهربانی مادرانه از آن یاد می شود. امّا باید دانست که مهربانی مادرانه:

اوّلاً صفتی غریزی است که در عین روحی بودن ، از جهتی ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. در سایر انسانها نیز این گونه صفات روحی یک پایشان در امور مادّی و بدنی است ؛ اگر چه اوصاف روح می باشند.  

ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. به تعبیر فلسفی ، انسان عادی ــ غیر انسان کامل ــ فاعل بالقصد بوده به قصد کسب کمال فعل انجام می دهد ، امّا خداوند متعال و انسان کامل فاعل بالتّجلی هستند و دنبال کسب کمال نمی باشند ؛ بلکه کمالات موجود خود را اظهار می کنند.  

ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد ؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند.

رابعاً محبّت و مهربانی مادر یا انسانهای دیگر ـ غیر از انسان کامل ـ  ممکن است به نفع شخص خاصّی باشد ولی برای دیگران و شاید برای کلّ نظام بشری یا نظام طبیعت شرّ و زیان آور باشد. امّا خداوند متعال و انسان کامل از انجام چنین محبّتهای کورکورانه منزّهند. لذا تنها محبّتی را در حقّ بنده اعمال می کنند که به خود آن بنده یا دیگران یا نظام هستی صدمه نزند.

خامساً انسانها با نگاه کوتاه و محدود خود ، تنها مصالح دنیایی را می بینند و نمی داند که کمال حقیقی یک شخص یا جامعه یا نظام طبیعت چیست. لذا چه بسا به قصد خدمت ظاهری در واقع ایجاد نقص و ناهماهنگی می کنند. و دقیقاً به همین سبب ، گاه قضا و قدر الهی را هم به زیان خود یا دیگران می بینند. در حالی که از منظر وسیع الهی و از نگاه انسان کامل چنین نیست.

امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. لذا مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشد ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر کشنده ی مار وارد خون او نشود. این کار یقیناً از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‏آزمايد، و عزيزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (15) و امّا چون وى را مى‏آزمايد و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است.» (16) امّا چنین نیست ، بلكه يتيم را نمى‏نوازيد (17) و بر خوراك [دادن‏] بينوا همديگر را بر نمى‏انگيزيد (18) و ميراث [ضعيفان‏] را چپاولگرانه مى‏خوريد (19) و مال را دوست داريد، دوست داشتنى بسيار» (سوره فجر). یعنی این دادنها و گرفتنها برای تکریم یا اهانت به کسی نیست ؛ بلکه برای آن است که این صفات رذیله از وجود انسانها کنده شود یا آنها را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا طبق قواعد تکوینی عالم ، در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند ؛ و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید. همانگونه که جرّاح پلاستیک  با تیغ تیز ، عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا  زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزيزاً حَكيماً  ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بريان گردد(و بسوزد)، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حكيم است» (النساء:56). اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد.

5 ـ حاصل کلام اینکه:

اوّلاً تمام اوصاف بشری را بدون ملاک ، با اوصاف خدا نتوان قیاس نمود ؛ اگر چه اسم مشترک داشته باشند.

ثانیاً رحمت خدا چنان عامّ است که حتّی جهنّم را هم شامل می شود. و جهنّم اگر چه در مقابل بهشت (رحمت خاصّ) ، مظهر غضب خدا شمرده می شود ،  امّا خودش داخل در رحمت عامّ الهی است.

ثالثاً خداوند متعال همواره به نفع بنده اش کار می کند و محال است بد بنده اش را بخواهد ، اگر چه آن بنده شیطان بوده باشد. لکن گاه رحمت خدا برای بنده اش خاصّ است و گاه عامّ. مانند تشویق و تنبیه والدین که هر دو از سر لطف است.

رابعاً باید دانست که خداوند متعال تنها مصلحت شخص را مراعات نمی کند ، بلکه عالم را چنان تدبیر می کند که هر موجودی به کمال نهایی خود برسد ؛ و بیشترین خیر ممکن در عالم خلقت تحقّق یابد. حال ممکن است از نگاه محدود ما چنین به نظر برسد که موجودی از کمال خود باز می ماند. لکن باید دانست که این پندار ناشی از محدودیّت علم ما و عدم آگاهی ما از امور پنهان و از جمله از عالم برزخ و آخرت می باشد.

خامساً باید دانست که پشت پرده ی ناگواری های دنیا نیز خیر بشر نهفته است ، لکن ما چون کودکانی هستیم که پزشک و آمپول را دشمن خود می پنداریم. خداوند متعال می فرماید:« عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است ؛ و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است ؛ و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد » (البقرة:216) همچنین در آیات 60 تا 82 سوره ی کهف جریان حضرت موسی و حضرت خضر را بیان داشت که به وضوح نشان می دهد که خداوند متعال در ناگواریها نیز خیر بندگان را می خواهد. در این آیات سه زاویه ی دید وجود دارد ؛ 1ـ زاویه ی دید حضرت خضر که با چشم خدایی می نگرد و خودش دست فعّاله ی خداست . 2ـ زاویه ی دید حضرت موسی (ع) که ناظر بی طرف است. 3ـ زاویه ی دید مصیبت زدگان ( صاحبان کشتی و والدین فرزندی که به دست خضر کشته می شود) . این آیات را حتماً مطالعه فرمایید تا ملاحظه کنید که خدا برای ما بندگان چه می خواهد و ما بندگان چه می پنداریم.

6ـ مرگ برای همه ی موجودات مادّی مقرّر است و مرگ هر کسی نیز با علل و عواملی است. یکی با گرسنگی ، دیگری با تشنگی ، سومی با تصادف و ... . اصل مرگ نیز یک نوع سیر تکاملی است ؛ چرا که انسان با مردن به عالم برزخ وارد می شود که عالم تجرّد و فوق مادّی است ؛ و مرتبه ی وجودی آن بالاتر از عالم مادّه می باشد. لذا مرگ در پندار ما انسانها شرّ و ناگواری تلقّی می شود ؛ امّا در واقع امر نوعی سیر کمالی می باشد. امّا عذاب برزخ ناشی از عمل خود شخص است و ربطی به مردن ندارد.

6ـ مطلب دیگر اینکه بسیاری از ناگواریها که در دنیا دیده می شوند ناشی از عملکرد خود انسانها می باشند. خداوند متعال به اندازه ی تمام مردم دنیا رزق در اختیار بشر قرار داده و از طریق انبیاء (ع) قانون عادلانه برای تقسیم ارزاق را هم فرستاده است. حال اگر بشر ــ چه ظالمین و چه مظلومین ــ به دین خدا عمل نمی کنند ، خدا مقصّر نیست. رحمانیّت خدا اقتضاء می کرد که راه خیر را بر روی همه ی بندگان باز بگذارد ؛ لذا آنها را مختار آفرید تا کسب کمالات کنند. و رحمانیّت او تقاضا داشت که دین را برای آنها ارسال نماید تا ناخواسته به راه کج نروند و در تشخیص کمالات حقیقی دچار اشتباه نشوند. و لازمه ی اختیار و تکلیف این است که مردم هم توان ظلم داشته باشند و کسانی ظالم شوند ، هم توان ظلم پذیری داشته ، کسانی نیز در برابر ظلم سر فرود آورند ؛ و البته گروهی نیز نه ظلم می کنند و نه زیر بار ظلم می روند. و اساساً امتحان الهی یعنی همین که تمام این حالات امکان وجود داشته باشند و خدا نیز راه خیر و شرّ را بر کسی نبندد. حال اگر در این میدان امتحان که برای کمال جویی تدارک دیده شده ، عدّه ای خارج از توان خود با ضرر حقیقی ـ نه ظاهری ـ مواجه شوند و از کمال حقیقی ـ نه ظاهری ـ باز بمانند ، بر خداست که در عالم برزخ یا آخرت آن را جبران نماید ؛ و طبق حکم عقل و نقل خداوند جبّار (جبران کننده) چنین مواردی خواهد نمود.

پس:

اوّلاً هر ناگواری لزوماً شرّ نبوده خلاف رحمت نیست. بلکه چه بسا آنچه به نظر ما شرّ و ناگواری تلقّی می شود ، در حقیقت به نفع ما باشد.

ثانیاً ریشه ی بسیاری از شرور انسانها هستند. پس اگر کسی نتیجه عمل خود را دید عین رحمت خداست ؛ چون همین امر می تواند موجب بازگشت شخص به راه درست می شود. « ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ــــ فساد در خشکی و دریا ظاهر گشت به سبب آنچه مرد با دست خود حاصل نمودند. خدا چنین نمود تا بعض آنچه را که می کردند به آنان بچشاند ؛ باشد که بازگردند.» (الروم:41 )

ثالثاً اگر از فساد کسی بر دیگری آسیبی رسید که استحقاق آن را نداشت یا از کمالی باز ماند ، رحمت واسعه ی خدا و اسم شریف الجبّار (جبران کننده ) ایجاب می کنند که خداوند متعال آن زیان را جبران نماید. و جبران او یا با منتقل نمودن گناهان زیان دیده به زیان زننده است ، یا با منتقل نمودن حسنات زیان زننده به زیان دیده ، یا با اعطاء کمال از فضل و احسان خود.

رابعاً غیر از آنچه گفته شد ، حکمتهای فراونی نیز ناگواریها و مصائب و بلایا وجود دارند که ذکر همه ی آنها مستلزم نگارش کتابی است مفصّل. آیا زیر به برخی از این نکات اشاره می کنند.

« و چون مردم را زيانى رسد ، پروردگار خود را ، در حالى كه به درگاه او توبه مى‏كنند ، مى‏خوانند، و آن گاه كه از جانب خود رحمتى به آنان چشانيد، بناگاه دسته‏اى از ايشان به پروردگارشان شرك مى‏آورند. (33) بگذار تا به آنچه بدانها عطا كرده‏ايم كفران ورزند. [بگو:] برخوردار شويد، زودا كه خواهيد دانست. (34) يا [مگر] حجّتى بر آنان نازل كرده‏ايم كه آن [حجّت‏] در باره آنچه با [خدا] شريك مى‏گردانيده‏اند سخن مى‏گويد؟ (35) و چون مردم را رحمتى بچشانيم ، بدان شاد مى‏گردند و چون به [سزاى‏] آنچه دستاورد گذشته ی آنان است ، صدمه‏اى به ايشان برسد ، به ناگاه نوميد مى‏شوند. (36) آيا ندانسته‏اند كه [اين‏] خداست كه روزى را براى هر كس كه بخواهد فراخ يا تنگ مى‏گرداند؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مى‏آورند عبرتهاست. (37) پس حقّ خويشاوند و تنگدست و در راه‏مانده را بده. اين [انفاق‏] براى كسانى كه خواهان خشنودى خدايند بهتر است، و اينان همان رستگارانند. (38) و آنچه [به قصد] ربا مى‏دهيد تا در اموال مردم سود و افزايش بردارد، نزد خدا فزونى نمى‏گيرد و لى‏ آنچه را از زكات- در حالى كه خشنودى خدا را خواستاريد- داديد، پس آنان همان فزونى‏يافتگانند. (39) خدا همان كسى است كه شما را آفريد، سپس به شما روزى بخشيد، آن گاه شما را مى‏ميراند و پس از آن زنده مى‏گرداند. آيا در ميان شريكان شما كسى هست كه كارى از اين [قبيل‏] كند؟ منزّه است او، و برتر است از آنچه [با وى‏] شريك مى‏گردانند. (40) به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده ، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاىِ‏] بعضى از آنچه را كه كرده‏اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند. (41) بگو: «در زمين بگرديد و بنگريد فرجام كسانى كه پيشتر بوده [و] بيشترشان مشرك بودند چگونه بوده است.» (42) پس به سوى اين دين پايدار روى بياور، پيش از آنكه روزى از جانب خدا فرارسد كه برگشت‏ناپذير باشد، و در آن روز [مردم‏] دسته دسته مى‏شوند. (43) » ( سوره الروم)

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : یک شنبه 28 خرداد 1391
زمان : 8:35
:از صفات خداوند است: لطيف، رئوف، عطوف، رحمان، رحيم و ... و تا آنجايي که بنده اطلاع دارم تمامي يا حدا


پرسش:از صفات خداوند است: لطيف، رئوف، عطوف، رحمان، رحيم و ... و تا آنجايي که بنده اطلاع دارم تمامي يا حداقل بعضي از اين اسماء جلاله، ناشي از صفت مهرباني خداست حتي من شنيده ام که مي گويند خداوند از مادر نيز مهربانتر است. حقيقتش را بخواهيد بنده مادري دارم که از لحاظ محبت و علاقه نسبت به فرزندش( که بنده باشم) کم نظير است. بي نهايت به من عشق مي ورزد و راضي به کمترين ميزان رنجش و ناراحتي من نيست. اگر بنده مطمئن شوم که خداوند متعال به اندازه مادرم مهربان است ديگر هيچ نگراني از بابت حساب و کتاب نخواهم داشت. اين رأفت و عطوفت بي پايان خداوند چگونه با عذاب ، آتش جهنم و مشکلاتي که بندگان خدا به آن دچار مي شوند، جور درمي آيد؟

پاسخ:

1ـ مهربانی به آن معنایی که در انسانها معنی دارد ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شود. لذا چنین صفتی را نمی توان به خدا نسبت داد. مهربانی مادرانه اوّلاً صفتی غریزی است که ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد ؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند. 

امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. لذا مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشد ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر وارد خون نشود. این کار از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‏آزمايد، و عزيزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (15) و امّا چون وى را مى‏آزمايد و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است.» (16) امّا چنین نیست ، بلكه يتيم را نمى‏نوازيد (17) و بر خوراك [دادن‏] بينوا همديگر را بر نمى‏انگيزيد (18) و ميراث [ضعيفان‏] را چپاولگرانه مى‏خوريد (19) و مال را دوست داريد، دوست داشتنى بسيار» (سوره فجر) یعنی این امور برای آن است که این صفات رذیله از شما کنده شود یا شما را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید ، همانگونه که جرّاح پلاستیک  با تیغ تیز عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا  زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزيزاً حَكيماً  ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بريان گردد(و بسوزد)، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حكيم است» (النساء:56) اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد.

2ـ باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود ، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد ، امّا این امر ، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان ، دلیل نمی شود که آن صفت ، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد.  امام باقر (ع) فرمودند: « كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانيتين فإن ذلك كمالها و يتوهم أن عدمها نقصان لمن لا يتصف بهما و هذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد . چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای که شاخک ندارد. حال عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏66، ص293)

تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجود می باشند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ  ـــــــ كمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است ، زيرا هر صفتى نشان مى‏دهد كه غير از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت است ؛ پس كسى كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزى نزديك كرده ، و با نزديك كردن خدا به چيزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده ( یا برای خدا دومی قائل شده ) ، اجزايى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»

3ـ در حکمت متعالیه به براهین قاطعه اثبات شده که خداوند متعال وجود صرف و صرف الوجود است و ماهیّت و چگونگی در او راه ندارد. لذا از تمام اوصاف غیر وجودی (ماهوی) منزّه و مبرّاست. پس اگر خواستیم بدانیم کدام صفت مخلوق از سنخ صفات خالق است ، باید ملاحظه کنیم که آیا آن صفت ، صفت وجود مخلوق است یا صفت ماهیّت او. اگر صفت وجود او بود ، از سنخ صفات خداست ، لکن در مرتبه ی مادون ؛ و به تعبیری رقیقه ی اوصاف خداست ؛ امّا اگر صفت ماهیّتش بود ، یقیناً از سنخ اوصاف خدا نخواهد بود. برای مثال ، اختیار صفت وجود انسان است ، نه صفت انسانیّت او ؛ لذا خداوند متعال نیز مختار است. امّا علم هم صفت وجود می تواند باشد ، هم صفت ماهیّت. علم حصولی (مفهومی) ، صفت انسان می باشد ، لذا در خدا راه ندارد ؛ امّا علم حضوری ، صفت وجود است ، لذا خداوند متعال نیز علم حضوری دارد. پس اگر گفته شد: انسان نیز مثل خدا عالم است ، باید توجّه داشت که کدام علم مراد است.

4ـ مطلب دیگر اینکه بین اوصاف انسان کامل و انسان عادی نیز تفاوتهایی وجود دارد. انسان کامل کسی است که تمام استعدادهای وجودی خود را به فعلیّت رسانده و هیچ امر بالقوّه ای در او نیست تا آن را بالفعل نماید. لذا او هیچ کاری را برای کسب کمال انجام نمی دهد ؛ بلکه او داشته های وجودی خود رات اظهار می کند. مثلاً اگر رسول خدا (ص) عبادت می کرد ، برای این نبود که به واسطه ی عبادت به کمالی دست یابد ؛ چون مافوق مقام وجودی نبیّ اکرم (ص) کنه ذات باری تعالی قرار دارد. پس دیگر مقامی نمانده که آن حضرت بخواهد آن را به دست آورد. لذا عبادت او ظهور عبودیّت محض اوست. چنین فاعلی را در اصطلاح حکمت ، فاعل بالتّجلّی گویند. امّا غیر انسان کامل ، هر چه می کند ، ناشی از نقص اوست و کار او برای پر نمودن آن نقص و رسیدن به کمال می باشد.

پس باید دانست که کار این دو ، اگر چه در ظاهر شبیه هم است ، ولی در حقیقت چنین نیست. دیگران خود را با عمل می سازند ولی او عمل را می سازد تا عملش که عمل خداست ،الگوی دیگران باشد. به قول جناب مولوی:

« کار پاکان را قیاس از خود مگیر ـــــــــــــ گرچه باشد در نوشتن ، شیر شیر

آن یکی شیری است اندر بادیه ــــــــــــــــــــ وان دگر شیری است اندر بادیه

آن یکی شیریست کآدم می خورد ـــــــ وان دگر شیریست کآدم می خورد.»

لذا دیدن انسان کامل دیدن خدا ، شنیدن او شنیدن خدا ، کار کردن او کار کردن خداست ؛ بلکه بالاتر ، چشم او چشم خدا ، گوش او ، گوش خدا و دست او دست خداست. غضب او غضب خدا ،  رحمت او رحمت خدا ، علم او علم خدا ، سخنش سخن خدا ، خون او خون خدا و آل او آل الله می باشند. و همچنان که در فهم اوصاف خدا بسیاری گرفتار توهّمات باطل می شوند ، در فهم همین تعابیر نیز کم نیستند گرفتاران توهّم. « لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً ــــــ صدا كردن پيامبر را در ميان خود ، مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهید.»‏ (النور:63) ؛ یعنی او را در عرض خود نپندارید ، بلکه بدانید که او در طول شماست ؛ پس او را چنان خاضعانه بخوانید که خدا را می خوانید. چرا که انسان کامل ، مجلای ظهور اسماء الهی بوده ، حکم اسماء الله دارد ؛ و از همین روست که مسّ نام شریفش بدون طهارت جایز نیست. 

5ـ حاصل کلام اینکه:

اوّلاً اوصاف بشری را با اوصاف خدا نتوان قیاس نمود.

ثانیاً رحمت خدا چنان عامّ است که حتّی جهنّم را هم شامل می شود. و جهنّم اگر چه در مقابل بهشت (رحمت خاصّ) ، مظهر غضب خدا شمرده می شود ،  امّا خودش داخل در رحمت عامّ الهی است.

ثالثاً خداوند متعال همواره به نفع بنده اش کار می کند و محال است بد بنده اش را بخواهد ، اگر چه آن بنده شیطان بوده باشد. لکن گاه رحمت خدا برای بنده اش خاصّ است و گاه عامّ. مانند تشویق و تنبیه والدین که هر دو از سر لطف است.

رابعاً باید دانست که پشت پرده ی ناگواری های دنیا نیز خیر بشر نهفته است ، لکن ما چون کودکانی هستیم که پزشک و آمپول را دشمن خود می پنداریم. خداوند متعال می فرماید:« عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است ؛ و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است ؛ و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد » (البقرة:216) همچنین در آیات 60 تا 82 سوره ی کهف جریان حضرت موسی و حضرت خضر را بیان داشت که به وضوح نشان می دهد که خداوند متعال در ناگواریها نیز خیر بندگان را می خواهد. در این آیات سه زاویه ی دید وجود دارد ؛ 1ـ زاویه ی دید حضرت خضر که با چشم خدایی می نگرد و خودش دست فعّاله ی خداست . 2ـ زاویه ی دید حضرت موسی (ع) که ناظر بی طرف است. 3ـ زاویه ی دید مصیبت زدگان ( صاحبان کشتی و والدین فرزندی که به دست خضر کشته می شود) . این آیات را مطالعه فرمایید تا ملاحظه کنید که خدا برای ما بندگان چه می خواهد و ما بندگان چه می پنداریم.

 

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : یک شنبه 28 خرداد 1391
زمان : 8:34
چرا خداوند انسانها را امتحان مي کند؟


پرسش:چرا خداوند انسانها را امتحان مي کند؟

پاسخ:

1ـ غرض اصلی در امتحان الهی این است که استعدادهای وجودی انسان ، به خصوص استعدادهای الهی او رشد کنند ؛ لذا گاه خداوند متعال با امتحانی بنده ی خود را متوجّه ضعف خود می کند تا خودش آن ضعف را جبران کند ؛ و گاه او را امتحان می کند امّا نه برای متوجّه نمودن او ، بلکه برای اینکه خود آن امتحان باعث رشد وجودی شخص می شود. خداوند متعال می داند که مؤمنین و انبیاء (ع) در برابر امتحانات او اعتراضی نخواهند نمود ولی باز آنها را امتحان می کند ؛ چرا که با این امتحانها درجه ی وجودی آنها بالا می رود. لذا امتحان خدا همواره از سر لطف است ؛ لکن موضع گیری منفی یک شخص در برابر امتحان الهی ، باعث می شود که آن امتحان ، زمینه سقوط او را فراهم کند. مثل کسی که اگر در امتحان مدرسه شرکت کرده و قبول شود ، به کلاس بالاتر راه پیدا می کند ؛ ولی اگر در امتحان حاضر نشود یا سر جلسه امتحان ، سوالات را عمداً پاسخ ندهد یا آمادگی قبلی برای امتحان را فراهم نکرده باشد ، در آن صورت همان امتحان برای او سبب سقوط خواهد بود.  

اگر کسی ضعفهای معنوی خود را دانسته و خود اقدام به برطرف نمودن آنها کرد ، روشن است که برای برطرف شدن آن ضعفها مورد امتحان قرار نخواهد گرفت ؛ چون ضعفی نیست که برطرف شود ؛ ولی برای تثبیت آن کمال حاصل شده ، ممکن است مورد امتحان قرار گیرد ؛ همچنین خود همان درجه حاصل شده ممکن است محملی برای یک امتحان دیگر شود تا شخص ، به درجه ای بالاتر نیز ترقّی کند. اساساً باید دانست که دنیا دار امتحان است ؛ و امتحان الهی مثل امتحانهای دنیوی سر ترم نیست ؛ لحظه لحظه ی زندگی ، امتحان است ، خوردن انسان ، خوابیدن او ، سخن گفتنش ، بادی که می وزد ، بارانی که می بارد ، خکسالی ها ، ارزانیها ، گرانیها ، سلامتی و مریضی ، خوش قیافه بودن و بدقیافه بودن ، مرد بودن و زن بودن و ... همه ابزار امتحان خدا هستند. لذا آدمی تا زمان وارد شدن به عالم برزخ ، حتّی یک ثانیه هم از امتحان خدا فارغ نیست. لکن برای اینکه انسان اوّلاً بودن خود در جلسه امتحان الهی را فراموش نکند و ثانیاً در مسیر تکامل مداوم ، جهشهای تکاملی نیز داشته باشد ، گاه امتحانهای بزرگی نیز از او گرفته می شود.

بنا بر این ، همان گونه که مرگ عزیزان ، فقر ، مریضی ، نقص عضو  و امثال این امور ، امتحان خدا هستند ، زنده بودن عزیزان ، ثروت ، سلامتی ، داشتن اعضای سالم و امثال آنها نیز امتحان الهی اند. و چه بسا کسانی که در امتحانات قسم دوم مردود می شوند تعدادشان بیشتر از کسانی باشد که در امتحانات قسم اوّل مردود می شوند. در امتحانات قسم اوّل بسیاری از افراد متوجّه خدا شده و از او مدد می جویند ولی در قسم دوم کمتر کسی هست که خدا را یاد کرده و شکر نعمت او کند. لذا خداوند متعال می فرماید:« وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ . ـــ و عدّه کمی از بندگان من شکرگزارند» (سبأ :  13) ؛ و فرمود: « و او همان كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى كسى كه بخواهد متذكّر شود يا شكرگزارى كند»( الفرقان :  62)  واقعاً چند نفر در عالم وجود دارند که خدا را به خاطر آفریدن شب و روز و خورشید و ماه شکر کنند؟ یا هر بار که والدین خود را می بینند خدا را یاد کرده و شکر گزار او باشند؟ در حالی که همه ی اینها نعمت خدا هستند و وظیفه آدمی این است که در برابر نعمت ، شکر گزار باشد.

2ـ از نظر مذهب شيعه که قائل به اختيار است و جبر  و تفويض را محال مي داند ، انسان ، تا آنجايي که مربوط به اراده و اختيار او مي شود ، حاکم بر وضع آينده ی خود است. وضع آينده يک انسان شبيه يک ورقه ی امتحاني است و نمره اي که به آن داده مي شود تعيين کننده ی سعادت يا شقاوت اوست. در اين ورقه ی امتحاني هيچ جوابي نگاشته نشده است و تنها چيز موجود در آن ، سؤالات ، و توضيحاتي در مورد سؤالات است. بخشي از اين سؤالات را خدا طراحي کرده است و از دست ما خارج است ؛ اين سؤالات بر دو گونه اند برخي تکويني و برخي دیگر تشريعي هستند. مثلا ما نمي دانيم که امروز در خيابان با چه حادثه اي روبرو خواهيم شد ولي با هر حادثه اي که روبرو شويم يک سؤال امتحاني است که بايد به آن جواب درست دهيم. اين گونه سؤالات، سوال هاي تکويني هستند. بنابراين هر اتفاق تکويني که براي ما رخ دهد چه عذاب باشد، چه رحمت باشد چه براي امتحان باشد و چه عقوبت اعمال گذشته خودمان و چه... همگي سؤال امتحاني هستند و جواب درست ما را طلب مي کنند. لذا لزومي ندارد که ما بدانيم اين حادثه از چه سنخي است، آنچه مهم است عکس العمل درست ما در مقابل آن است و عکس العمل و جواب درست را فطرت و عقل و  دين  به ما یاد داده است؛ يا به عبارتي جواب درست را خدا در فطرت و عقل و دين به ما عرضه کرده است. امّا سؤالات تشريعي عبارتند از واجبات و محرّمات و مستحبات و مکروهات. واجبات را حتما بايد بجا آورد و محرّمات را حتما بايد ترک کرد. اينها سوالاتي هستند که نمره ی آنها تعيين کننده ی وضع آينده يا به اصطلاح سرنوشت ماست ؛ ولي مستحبات سوالاتي هستند که اگر آن را با آگاهي انجام دهیم نمره تشویقی دارد ، و اگر مکروهات را ترک کنیم خدا در نمره دادن با ارفاق عمل می کند .امّا اگر کسی در امتحان تشریعی تقلب کند یا همه ی سوالات را جواب غلط دهد یا امتحان را به باد تمسخر بگیرد و... در این صورت خدا یا سوالات انحرافی پیش پایش می گذارد.«وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــ آنها مکر کرده نقشه مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ای کشیدیم ، در حالى كه آنها درك نمى‏كردند.»(النمل:50) یا به رورقه ی امتحانی او مهر مردودی می زند. خداوند متعال در سوره بقره می فرماید:« كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى‏كند كه آنان را(از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهايشان پرده‏اى افكنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست. گروهى از مردم كسانى هستند كه مى‏گويند:به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‏ايم. در حالى كه ايمان ندارند.مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند؛ (اما) نمى‏فهمند. در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. و هنگامى كه به آنان گفته شود:در زمين فساد نكنيد! مى‏گويند: ما فقط اصلاح كننده‏ايم. آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند؛ ولى نمى‏فهمند. و هنگامى كه به آنان گفته شود: همانند(ساير) مردم ايمان بياوريد! مى‏گويند:آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اينها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند. و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى‏كنند، و مى‏گويند: ما ايمان آورده‏ايم. (ولى) هنگامى كه با شيطانهاى خود خلوت مى‏كنند، مى‏گويند:ما با شمائيم. ما فقط(آنها را) مسخره مى‏كنيم. خداوند آنان را استهزا مى‏كند؛ و آنها را در طغيانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند. آنان كسانى هستند كه«هدايت» را به«گمراهى» فروخته‏اند؛ و(اين) تجارت آنها سودى نداده؛ و هدايت نيافته‏اند.» (بقره:6 ـ 16)  ودر سوره جاثیه فرمود« آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى(بر اينكه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مى‏تواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمى‏شويد؟! آنها گفتند: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مى‏ميرند و گروهى جاى آنها را مى‏گيرند؛ و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى‏كند!» آنان به اين سخن كه مى‏گويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مى‏زنند(و گمانى بى‏پايه دارند). و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى‏شود، دليلى در برابر آن ندارند جز اينكه مى‏گويند:اگر راست مى‏گوييد پدران ما را(زنده كنيد) و بياوريد(تا گواهى دهند). بگو: خداوند شما را زنده مى‏كند، سپس مى‏ميراند، بار ديگر در روز قيامت كه در آن ترديدى نيست گردآورى مى‏كند؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند. مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين براى خداست؛ و آن روز كه قيامت برپا شود اهل باطل زيان مى‏بينند.  در آن روز هر امّتى را مى‏بينى(كه از شدّت ترس و وحشت) بر زانو نشسته؛ هر امّتى بسوى كتابش خوانده مى‏شود، و(به آنها مى‏گويند:) امروز جزاى آنچه را انجام مى‏داديد به شما مى‏دهند. اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى‏گويد(و اعمال شما را بازگو مى‏كند)؛ ما آنچه را انجام مى‏داديد مى‏نوشتيم. امّا كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى‏كند؛ اين همان پيروزى بزرگ است. امّا كسانى كه كافر شدند(به آنها گفته مى‏شود:) مگر آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و شما استكبار كرديد و قوم مجرمى بوديد؟! و هنگامى كه گفته مى‏شد: وعده خداوند حقّ است، و در قيامت هيچ شكّى نيست ، شما مى‏گفتيد: ما نمى‏دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم، و به هيچ وجه يقين نداريم. و بديهاى اعمالشان براى آنان آشكار مى‏شود، و سرانجام آنچه را استهزا مى‏كردند آنها را فرامى‏گيرد. و به آنها گفته مى‏شود: «امروز شما را فراموش مى‏كنيم همان‏گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد؛ و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد.  اين بخاطر آن است كه شما آيات خدا را به مسخره گرفتيد و زندگى دنيا شما را فريب داد. امروز نه آنان را از دوزخ بيرون مى‏آورند، و نه هيچ گونه عذرى از آنها پذيرفته مى‏شود.»(جاثیه:6 ـ35)

 

اینها سنتها یا  قوانین امتحانات خداست که جزئی از سنتهاي اوست ؛ و البته خدا سنتهای  ديگري نيز  دارد که از طرح آنها صرف نظر مي کنيم.
بنابر اين هر حادثه اي و موردي که ما در زندگي دنيا با آن مواجه مي شويم امتحان خداست ،‌ حتي حوادثي که نتيجه سوء عمل خود ماست؛ حتی آن حالت تردید و دو دلی  که گاه در ما ایجاد می شود خود یک سوال امتحانی است. برخی به بهانه ی این که من در تردید بودم و نمی دانستم چه کنم از مسولیّت الهیِ خود شانه خالی می کنند و مردود می شوند ؛ ولی افراد زیرک در چنین مواردی به اهل علم مراجعه کرده خود را از تردید می رهانند ؛ لذا انسان همواره بايد خود را مسئول بداند و با هر امري که مواجه مي شود بايد آن یک سوال الهی فرض نموده از خود بپرسد که فطرت و عقل و دين در اين مورد چه جوابي مي دهند؟ و اگر خود به جواب نرسيد بايد از اهل خبره و علما بپرسد ؛ و مطمئن باشد که خدا عادل است و در حقّ کسي ظلم نمي کند؛ بلکه خدا محسن است و به اهل خير بيش از تلاششان پاداش مي دهد. همچنين بايد متوجه بود که دنيا مکان راحتي و خوشگذراني نيست و نبايد پنداشت که افراد عيّاش و بي دين و به ظاهر خوشبخت واقعا خوشبخت هستند، اينها همان کساني هستند که خدا به آنها مهلت داده است يا خداي ناکرده بر قلبشان مهر مردودي زده است. جواب حقیقی امتحان دنيا را باید در عالم برزخ و قيامت مشاهده نمود نه در دنیا ؛ اگرچه برخی آثار آن در دنیا نیز ظاهر می شود. دنيا بسيار کوتاه و در حد يک جلسه ی امتحاني است و آخرت آن روزي است که کارنامه ی اعمال را به انسان مي دهند و بر اساس آن معلوم مي شود که سعادتمند و شقاوتمند کيست. افراد بي ايمان و بي دردي که به ظاهر خوشبخت مي نمايند مانند کساني هستند که سرجلسه ی امتحان کنکور مشغول خوردن بيسکويت و سانديس بودند. « پس کساني که کارنامه اش را به دست راستش دهند فرياد مي زند که: (اي اهل محشر) کارنامه ی مرا بنگريد و بخوانيد؛ من يقين داشتم که به حساب اعمالم مي رسم او در يک زندگي رضايت بخش قرار دارد، در بهشتي عالي ... اما کسي که کارنامه اش را به دست چپش بدهند مي گويد: اي کاش هرگز کارنامه ام را به من نمي دادند و نمي دانستم حساب من چيست. اي کاش مرگم فرا مي رسيد مال و ثروتم هرگز مرا بي نياز نکرد، قدرت من نيز از دست رفت.[ خدا امر می کند که ]  او را بگيريد و در بند و زنجيرش کنيد» (حاقه/19و30)

حاصل سخن این که اکثر سوالات سرنوشت ساز زندگی ما انسانها از عهده ی خودمان خارج است. امّا جواب آن سوالات بر عهده ی خودماست. لذا بسیاری از سوالات سرنوشت ساز زندگی آینده ی ما از پیش نگاشته شده ولی جواب آنها بر عهده ی خودماست که باید از نوک قلم اراده و اختیار ما بر صفحه ی زندگیمان نقش بندد.

پس سرنوشت انسان ، به معنی سوالات سرنوشت ساز زندگی او ، از پیش تعیین شده اند ؛ ولی سرنوشت انسان ، به معنی نحوه ی جواب دادن به آن سوالات سرنوشت ساز به دست خود انسان سپرده شده است. همچنین باید دانست که اوّلاً همه ی این امتحانات تنها و تنها برای رشد حقیقی و الهی انسان است. ثانیاً نحوه ی جواب انسان به یک سوال الهی است که سوال بعدی را تعیین می کند. یعنی تا انسان به سوال اوّل جواب نداده از سوال بعدی بی اطّلاع است. حال اگر به آن سوال جواب عالی داد سوال بعدی که برای او انتخاب می شود رشد آورتر بوده ، راهنمایی خاصّ الهی را هم به صورت الهام درونی در پی دارد. و اگر جواب خوب یا متوسّط بود سوال بعدی نیز متناسب با آن خواهد بود. و اگر خدای نکرده جواب داده شده به سوال بد بود جواب سوال بعدی نیز سختتر می شود. برای مثال اگر کسی یک روز روزه را عمداً خورد سوال تکلیف بعدی او شصت روز روزه ی کفّاره خواهد بود. و اگر معاذ الله کسی به آن جواب نداد و آن را تمسخر نمود ؛ سوال بعدی ممکن است انحرافی و گمراه کننده باشد ، یا سوال در قالب مجازات مطرح شود.

باید دانست که خداوند متعال بر کسی بیش از توانش تکلیف تعیین نمی کند. « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ـــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است»(البقرة:286) امّا در عین حال خدا در امر امتحان بندگانش ، مثل برخی معلّمین مدارس ، امروز و فردا هم نمی کند ، چرا که خدا رحیم و رحمن بوده راضی به رکود و عقب ماندگی بندگانش نمی شود. از اینرو دائماً آنها را به تلاش و تکاپو وا می دارد تا در مدّت کوتاه زندگی دنیوی ، توشه ی فراوان تری برای عالم آخرت و زندگی ابدی فراهم کنند. لذا رحمت بی منتهای خدا موجب آن نمی شود که همه ی خواسته های بندگانش را فراهم نماید. بلکه رحمت او ایجاب می کند که تنها خواسته هایی را برآورده سازد که حقیقتاً به نفع آنهاست. بشر در مقابل خداوند متعال که علم فراگیر دارد مثل کودکی در برابر والدین فهمیده ی خویش است که هرچه را دوست دارد از آنها طلب می کند ؛ امّا والدین فهیم تنها خواسته هایی را برای فرزندانشان برآورده می کنند که حقیقتاً به نفع اوست. خداوند متعال نیز چنین عمل می کند . البته خداوند متعال فراتر از این ، خود همان خواستن را هم وسیله ی امتحان و رشد بنده قرار داده از این راه ایمان او را تقویت می کند. پس باید دانست که دنیا جای بهره بردن نیست جایگاه امتحان دادن و رشد کردن و به سعادت حقیقی رسیدن است. با این طرز نگاه به عالم هستی است که انسان در مسیر درست رشد و ترقّی قرار می گیرد و ارزش حقیقی هر چیزی را ادراک می کند و متوجّه می شود که به هر چیزی چه اندازه باید بها داد.  

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : یک شنبه 28 خرداد 1391
زمان : 8:28
:افرادي بوده و يا هستند که قبل از تولدشان خبر از آينده خوب و اعمال نيک آنها داده مي شود آيا اين با ا


پرسش:افرادي بوده و يا هستند که قبل از تولدشان خبر از آينده خوب و اعمال نيک آنها داده مي شود آيا اين با اختيار تناقض ندارد؟( آيه شريفه و خدا هر که را بخواهد هدايت مي کند و هرکه را بخواهد گمراه مي کند با اختيار انسان منافاتي ندارد؟) آيا واقعا در سرنوشت نقش اساسي با خود انسان است؟

پاسخ:

1. علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت  آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد. و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود. و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست. حسن و قبح فقط و فقط شرعی است. یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود. لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می کنند و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست. خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود. و این در حالی است که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند. و محال است دو نقیض ، در آن واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند. و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند. و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت. مثل سیاه و سفید که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است. از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.

ـــــــــــ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

1ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

2ـ خداوند متعال خالق مطلق و عالم به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است.نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

1) خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

2)  خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است.  انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او ، صرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد ؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است لذا خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز هست. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می شود. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام  بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند. یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است. لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو  عنوان اخیر عناوین وجودی اند.

 

2. امّا اینکه خداوند متعال فرمود « هر که را بخواهد هدایت می کند و هر که را بخواهد گمراه مي سازد » با اختیار انسان منافاتی ندارد. چون خواست خدا همان قوانین و سنّتهای اوست و یکی از سنن الهی این است که انسان هدایت و ضلالت را خود انتخاب نماید. « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً . ـــــــــــ ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاسی کند. » ‏(الإنسان:3) . و فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ــــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانش، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است‏. » (البقرة:286) .  اگر کسی راه درست را برگزید وارد راهی خاصّ می شود که سنن و قوانین مخصوصی بر آن حاکم است ؛ همچنین اگر وارد راه باطل شد باز قوانین و سننی دیگر بر او حکم می رانند. و هر دو قسم این سنن ، فعل خدا هستند ؛ لذا خدا هم هدایت و هم ضلالت را به مشیّت خود منتسب ساخت. برای مثال اگر کسی پای خود را از کناره ی پشت بام بیرون نهاد به حکم قانون عمومی جاذبه که سنّتی الهی است سقوط کرده می میرد. در این واقعه ساقط کردن کار خداست چون قانون جاذبه را او بر وجود شخص حاکم می کند ولی خود شخص است که خود را در مجرای این قانون قرار می دهد. این سنّت خداست که هر که به خدا و اهل دین خدعه کند خودش گرفتار خدعه می شود بدون آنکه متوجّه شود. و چون این قانون را خدا گذاشته هر که گرفتار این قانون شود خداوند می فرماید من او را گرفتار خدعه نمودم. « يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ . ـــــــــــــ مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند ؛ در حالی که نمى‏فهمند. » (البقرة:9)

خداوند متعال در این آیه می فرماید آنها که خدعه می کنند در واقع خوشان را فریب می دهند. بار دیگر خدا همین مطلب را بیان نموده و این باز خدعه را به خود نسبت می دهد. « إنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ . ـــــــــــ  همانا منافقان مى‏خواهند خدا را فريب دهند ؛ در حالى كه او آنها را فريب مى‏دهد. » (النساء:142)

و فرمود: « وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــــــــــ آنها نقشه ی مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ی مهمّى؛ در حالى كه آنها درك نمى‏كردند. » (النمل:50)

پس چنین نیست که خدا کسی را ابتداءً گمراه نماید. بلکه او ابتدا هر دو راه سعادت و شقاوت و قوانین و سنّتهای حاکم بر هر کدام را از راه ارسال انبیاء و کتب آسمانی نشان می دهد ، آنگاه هر کس در هر کدام از راهها قدم نهاد قوانین حاکم بر آن راه ، که همان مشیّت و خواست خدا در عالم هستی است ، درباره ی او به اجراء در می آید. لذا خداوند متعال فرمود: « في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُون‏. ــــــــــ در دلهاى آنان (منافقان ) يك نوع بيمارى است ؛ پس خداوند بر بيمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. » (البقرة : 10) ، یعنی خود آنها خود را گرفتار مرضی نموده اند که خاصیّت ذاتی این مرض به خواست و سنّت الهی ریشه دار شدن و گسترش یافتن است. و چون خدا این خاصّیّت را در مرض نفاق قرار داده است ، لذا خداوند گسترش دادن آن مرض را به خود نسبت داد. اینها مثل کسی هستند که به خاطر رعایت نکردن مراقبتهای بهداشتی گرفتار ایدز می شوند. و آنگاه این مرض رفته رفته تمام وجود آنها را در برمی گیرد.

باز خداوند متعال فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَرِ . ـــــــــــــ و ما موكّلان آتش را جز فرشتگان نگردانيديم، و شماره ی آنها را جز آزمايشى براى كسانى كه كافر شده‏اند قرار نداديم، تا آنان كه اهل كتابند يقين به هم رسانند، و ايمان كسانى كه ايمان آورده‏اند افزون گردد، و آنان كه كتاب به ايشان داده شده و [نيز] مؤمنان به شكّ نيفتند، و [ چنین کردیم ] تا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و كافران بگويند: «خدا از اين وصف كردن، چه چيزى را اراده كرده است؟!» اين گونه، خدا هر كه را بخواهد گمراه مى‏ کند و هر كه را بخواهد هدايت مى كند، و سپاهيان پروردگارت را جز او نمى‏داند، و اين [آيات‏] جز تذكارى براى بشر نيست. » (المدثر:31)

در این آیه ی شریفه به وضوح بیان شده که منظور از گمراه نمودن خدا چیست. طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال امتحاناتی انجام می دهد یا آیاتی را نازل می کند که این آیات و امتحانات برای مومنانی که راه درست را برگزیده اند هدایت کننده است ولی همین آیات و امتحانات باعث گمراهتر شدن گمراهان می شود.

« إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ . ــــــــ خداوند از اين كه(به موجودات ظاهرا كوچكى مانند) پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى‏سازد.» (البقرة:26)

« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً . ــــــــــــ و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏كنيم؛ و ستمگران را جز خسران(و زيان) نمى‏افزايد.» (الإسراء:82)

 

3. میزان نقش بشر در سرنوشت خویش

تفسير افراد از سرنوشت متفاوت است با برخي تفاسير، اين سرنوشت است که بر انسان سلطه دارد و با برخي ديگر اين خود انسان است که بر سرنوشتش حاکم است. از نظر مذهب شيعه که قائل به اختيار است و جبر  و تفويض را محال مي داند ، انسان ، تا آنجايي که مربوط به اراده و اختيار او مي شود ، حاکم بر وضع آينده ی خود است. وضع آينده يک انسان شبيه يک ورقه ی امتحاني است و نمره اي که به آن داده مي شود تعيين کننده ی سعادت يا شقاوت اوست. در اين ورقه ی امتحاني هيچ جوابي نگاشته نشده است و تنها چيز موجود در آن ، سؤالات ، و توضيحاتي در مورد سؤالات است. بخشي از اين سؤالات را خدا طراحي کرده است و از دست ما خارج است ؛ اين سؤالات بر دو گونه اند برخي تکويني و برخي دیگر تشريعي هستند. مثلا ما نمي دانيم که امروز در خيابان با چه حادثه اي روبرو خواهيم شد ولي با هر حادثه اي که روبرو شويم يک سؤال امتحاني است که بايد به آن جواب درست دهيم. اين گونه سؤالات، سوال هاي تکويني هستند. بنابراين هر اتفاق تکويني که براي ما رخ دهد چه عذاب باشد، چه رحمت باشد چه براي امتحان باشد و چه عقوبت اعمال گذشته خودمان و چه... همگي سؤال امتحاني هستند و جواب درست ما را طلب مي کنند. لذا لزومي ندارد که ما بدانيم اين حادثه از چه سنخي است، آنچه مهم است عکس العمل درست ما در مقابل آن است و عکس العمل و جواب درست را فطرت و عقل و  دين  به ما یاد داده است؛ يا به عبارتي جواب درست را خدا در فطرت و عقل و دين به ما عرضه کرده است. امّا سؤالات تشريعي عبارتند از واجبات و محرّمات و مستحبات و مکروهات. واجبات را حتما بايد بجا آورد و محرّمات را حتما بايد ترک کرد. اينها سوالاتي هستند که نمره ی آنها تعيين کننده ی وضع آينده يا به اصطلاح سرنوشت ماست ؛ ولي مستحبات سوالاتي هستند که اگر آن را با آگاهي انجام دهیم نمره تشویقی دارد ، و اگر مکروهات را ترک کنیم خدا در نمره دادن با ارفاق عمل می کند .امّا اگر کسی در امتحان تشریعی تقلب کند یا همه ی سوالات را جواب غلط دهد یا امتحان را به باد تمسخر بگیرد و... در این صورت خدا یا سوالات انحرافی پیش پایش می گذارد.«وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــ آنها مکر کرده نقشه مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ای کشیدیم ، در حالى كه آنها درك نمى‏كردند.»(النمل:50) یا به رورقه ی امتحانی او مهر مردودی می زند. خداوند متعال در سوره بقره می فرماید:« كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى‏كند كه آنان را(از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهايشان پرده‏اى افكنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست. گروهى از مردم كسانى هستند كه مى‏گويند:به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‏ايم. در حالى كه ايمان ندارند.مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند؛ (اما) نمى‏فهمند. در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. و هنگامى كه به آنان گفته شود:در زمين فساد نكنيد! مى‏گويند: ما فقط اصلاح كننده‏ايم. آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند؛ ولى نمى‏فهمند. و هنگامى كه به آنان گفته شود: همانند(ساير) مردم ايمان بياوريد! مى‏گويند:آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اينها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند. و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى‏كنند، و مى‏گويند: ما ايمان آورده‏ايم. (ولى) هنگامى كه با شيطانهاى خود خلوت مى‏كنند، مى‏گويند:ما با شمائيم. ما فقط(آنها را) مسخره مى‏كنيم. خداوند آنان را استهزا مى‏كند؛ و آنها را در طغيانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند. آنان كسانى هستند كه«هدايت» را به«گمراهى» فروخته‏اند؛ و(اين) تجارت آنها سودى نداده؛ و هدايت نيافته‏اند.» (بقره:6 ـ 16)  ودر سوره جاثیه فرمود« آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى(بر اينكه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مى‏تواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمى‏شويد؟! آنها گفتند: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مى‏ميرند و گروهى جاى آنها را مى‏گيرند؛ و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى‏كند!» آنان به اين سخن كه مى‏گويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مى‏زنند(و گمانى بى‏پايه دارند). و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى‏شود، دليلى در برابر آن ندارند جز اينكه مى‏گويند:اگر راست مى‏گوييد پدران ما را(زنده كنيد) و بياوريد(تا گواهى دهند). بگو: خداوند شما را زنده مى‏كند، سپس مى‏ميراند، بار ديگر در روز قيامت كه در آن ترديدى نيست گردآورى مى‏كند؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند. مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين براى خداست؛ و آن روز كه قيامت برپا شود اهل باطل زيان مى‏بينند.  در آن روز هر امّتى را مى‏بينى(كه از شدّت ترس و وحشت) بر زانو نشسته؛ هر امّتى بسوى كتابش خوانده مى‏شود، و(به آنها مى‏گويند:) امروز جزاى آنچه را انجام مى‏داديد به شما مى‏دهند. اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى‏گويد(و اعمال شما را بازگو مى‏كند)؛ ما آنچه را انجام مى‏داديد مى‏نوشتيم. امّا كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى‏كند؛ اين همان پيروزى بزرگ است. امّا كسانى كه كافر شدند(به آنها گفته مى‏شود:) مگر آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و شما استكبار كرديد و قوم مجرمى بوديد؟! و هنگامى كه گفته مى‏شد: وعده خداوند حقّ است، و در قيامت هيچ شكّى نيست ، شما مى‏گفتيد: ما نمى‏دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم، و به هيچ وجه يقين نداريم. و بديهاى اعمالشان براى آنان آشكار مى‏شود، و سرانجام آنچه را استهزا مى‏كردند آنها را فرامى‏گيرد. و به آنها گفته مى‏شود: «امروز شما را فراموش مى‏كنيم همان‏گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد؛ و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد.  اين بخاطر آن است كه شما آيات خدا را به مسخره گرفتيد و زندگى دنيا شما را فريب داد. امروز نه آنان را از دوزخ بيرون مى‏آورند، و نه هيچ گونه عذرى از آنها پذيرفته مى‏شود.»(جاثیه:6 ـ35)

 

اینها سنتها یا  قوانین امتحانات خداست که جزئی از سنتهاي اوست ؛ و البته خدا سنتهای  ديگري نيز  دارد که از طرح آنها صرف نظر مي کنيم.
بنابر اين هر حادثه اي و موردي که ما در زندگي دنيا با آن مواجه مي شويم امتحان خداست ،‌ حتي حوادثي که نتيجه سوء عمل خود ماست؛ حتی آن حالت تردید و دو دلی  که گاه در ما ایجاد می شود خود یک سوال امتحانی است. برخی به بهانه ی این که من در تردید بودم و نمی دانستم چه کنم از مسولیّت الهیِ خود شانه خالی می کنند و مردود می شوند ؛ ولی افراد زیرک در چنین مواردی به اهل علم مراجعه کرده خود را از تردید می رهانند ؛ لذا انسان همواره بايد خود را مسئول بداند و با هر امري که مواجه مي شود بايد آن یک سوال الهی فرض نموده از خود بپرسد که فطرت و عقل و دين در اين مورد چه جوابي مي دهند؟ و اگر خود به جواب نرسيد بايد از اهل خبره و علما بپرسد ؛ و مطمئن باشد که خدا عادل است و در حقّ کسي ظلم نمي کند؛ بلکه خدا محسن است و به اهل خير بيش از تلاششان پاداش مي دهد. همچنين بايد متوجه بود که دنيا مکان راحتي و خوشگذراني نيست و نبايد پنداشت که افراد عيّاش و بي دين و به ظاهر خوشبخت واقعا خوشبخت هستند، اينها همان کساني هستند که خدا به آنها مهلت داده است يا خداي ناکرده بر قلبشان مهر مردودي زده است. جواب حقیقی امتحان دنيا را باید در عالم برزخ و قيامت مشاهده نمود نه در دنیا ؛ اگرچه برخی آثار آن در دنیا نیز ظاهر می شود. دنيا بسيار کوتاه و در حد يک جلسه ی امتحاني است و آخرت آن روزي است که کارنامه ی اعمال را به انسان مي دهند و بر اساس آن معلوم مي شود که سعادتمند و شقاوتمند کيست. افراد بي ايمان و بي دردي که به ظاهر خوشبخت مي نمايند مانند کساني هستند که سرجلسه ی امتحان کنکور مشغول خوردن بيسکويت و سانديس بودند. « پس کساني که کارنامه اش را به دست راستش دهند فرياد مي زند که: (اي اهل محشر) کارنامه ی مرا بنگريد و بخوانيد؛ من يقين داشتم که به حساب اعمالم مي رسم او در يک زندگي رضايت بخش قرار دارد، در بهشتي عالي ... اما کسي که کارنامه اش را به دست چپش بدهند مي گويد: اي کاش هرگز کارنامه ام را به من نمي دادند و نمي دانستم حساب من چيست. اي کاش مرگم فرا مي رسيد مال و ثروتم هرگز مرا بي نياز نکرد، قدرت من نيز از دست رفت.[ خدا امر می کند که ]  او را بگيريد و در بند و زنجيرش کنيد» (حاقه/19و30)

حاصل سخن این که اکثر سوالات سرنوشت ساز زندگی ما انسانها از عهده ی خودمان خارج است. امّا جواب آن سوالات بر عهده ی خودماست. لذا بسیاری از سوالات سرنوشت ساز زندگی آینده ی ما از پیش نگاشته شده ولی جواب آنها بر عهده ی خودماست که باید از نوک قلم اراده و اختیار ما بر صفحه ی زندگیمان نقش بندد.

پس سرنوشت انسان ، به معنی سوالات سرنوشت ساز زندگی او ، از پیش تعیین شده اند ؛ ولی سرنوشت انسان ، به معنی نحوه ی جواب دادن به آن سوالات سرنوشت ساز به دست خود انسان سپرده شده است. همچنین باید دانست که اوّلاً همه ی این امتحانات تنها و تنها برای رشد حقیقی و الهی انسان است. ثانیاً نحوه ی جواب انسان به یک سوال الهی است که سوال بعدی را تعیین می کند. یعنی تا انسان به سوال اوّل جواب نداده از سوال بعدی بی اطّلاع است. حال اگر به آن سوال جواب عالی داد سوال بعدی که برای او انتخاب می شود رشد آورتر بوده ، راهنمایی خاصّ الهی را هم به صورت الهام درونی در پی دارد. و اگر جواب خوب یا متوسّط بود سوال بعدی نیز متناسب با آن خواهد بود. و اگر خدای نکرده جواب داده شده به سوال بد بود جواب سوال بعدی نیز سختتر می شود. برای مثال اگر کسی یک روز روزه را عمداً خورد سوال تکلیف بعدی او شصت روز روزه ی کفّاره خواهد بود. و اگر معاذ الله کسی به آن جواب نداد و آن را تمسخر نمود ؛ سوال بعدی ممکن است انحرافی و گمراه کننده باشد ، یا سوال در قالب مجازات مطرح شود.

باید دانست که خداوند متعال بر کسی بیش از توانش تکلیف تعیین نمی کند. « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ـــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است»(البقرة:286) امّا در عین حال خدا در امر امتحان بندگانش ، مثل برخی معلّمین مدارس ، امروز و فردا هم نمی کند ، چرا که خدا رحیم و رحمن بوده راضی به رکود و عقب ماندگی بندگانش نمی شود. از اینرو دائماً آنها را به تلاش و تکاپو وا می دارد تا در مدّت کوتاه زندگی دنیوی ، توشه ی فراوان تری برای عالم آخرت و زندگی ابدی فراهم کنند. لذا رحمت بی منتهای خدا موجب آن نمی شود که همه ی خواسته های بندگانش را فراهم نماید. بلکه رحمت او ایجاب می کند که تنها خواسته هایی را برآورده سازد که حقیقتاً به نفع آنهاست. بشر در مقابل خداوند متعال که علم فراگیر دارد مثل کودکی در برابر والدین فهمیده ی خویش است که هرچه را دوست دارد از آنها طلب می کند ؛ امّا والدین فهیم تنها خواسته هایی را برای فرزندانشان برآورده می کنند که حقیقتاً به نفع اوست. خداوند متعال نیز چنین عمل می کند . البته خداوند متعال فراتر از این ، خود همان خواستن را هم وسیله ی امتحان و رشد بنده قرار داده از این راه ایمان او را تقویت می کند. پس باید دانست که دنیا جای بهره بردن نیست جایگاه امتحان دادن و رشد کردن و به سعادت حقیقی رسیدن است. با این طرز نگاه به عالم هستی است که انسان در مسیر درست رشد و ترقّی قرار می گیرد و ارزش حقیقی هر چیزی را ادراک می کند و متوجّه می شود که به هر چیزی چه اندازه باید بها داد.  

 

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391
زمان : 11:16
. خدا چرا مي آفريند ؟


پرسش:چند سال است که سوالي ذهن مرا به خود مشغول کرده است، اما جواب قانع کننده اي که مرا راضي کند، نيافته ام براي يافتن جوابم به بخش پاسخ به سوالات شرعي در حرم شريف حضرت معصومه در قم و حتي به دفتر مرجع عالي مقام آيت الله بهجت نيز مراجعه نموده ام( البته با خود ايشان صحبت نکردم) با چندين استاد دانشگاه و چند روحاني محترم نيز صحبت نموده ام که به نظرم جواب آنها قانع کننده نبود. ما اعتقاد داريم خداوند قبل از به وجود آمدن ما مي داند من به بهشت مي روم يا به جهنم و مي داند مثلاً من با اختيار خود فلان کار حرام يا ثواب را در فلان روز و فالان ساعت و ... انجام خواهم داد حال سوالي که مطرح است اين است که اگر خداوند مي داند من با اختيار خود به جهنم مي روم و قبل از به وجود آمدنم هم اين موضوع را مي داند( در صورتي که من هنوز وجود ندارم) پس چرا من را مي آفريند؟ مگر نه اين است که هدف از خلقت انسان سعادت و کمال اوست!؟ ببخشيد که سوال من طولاني شد اما به خود اجازه مي دهم مهمترين جوابهايي را که تا کنون دريافت کرده ام را براي شما نقل نمايم و اشکالات آنها را نيز بيان کنم( چون از جوابهاي تکراري خسته شده ام!) جواب 1: عده اي سعي نمودند با مثال استاد و شاگرد به من بفهمانند که اختيار انسان با علم الهي در اين سوال در تضاد نيست، آنها مي گفتند : مثلاً اگر استادي مطمئن باشد دانش آموز او در پايان ترم مردود خواهد شد، اختيار شاگرد حذف نخواهد شد اشکال جواب: اولاً: استاد از کجا به اين يقين رسيده است؟ مسلماً از آثار اعمال و رفتارهاي دانش آموز؛ در حالي که خداوند اين مساله را قبل از به وجود آمدنم (که هنوز معلولي که از اختيار من سرچشمه بگيرد ندارم) اين موضوع را مي داند ثانياً : اگر علت وجود دانش آموز در کلاس درس اين باشد که او در امتحان قبول شود اما استاد با علمي (نعوذ بالله ) شبيه خداوند بدون اينکه دانش آموز را ببيند مي دانست که روزي در آينده دانش آموزي خواهد آمد و حتما مردود خواهد شد؛ آيا باز هم او را در کلاس درس راه مي داد؟ (توجه شود که علت وجود دانش آموز در کلاس درس اين باشد که او در امتحان قبول شود) جواب 2:عده اي سعي نمودند با مثال کشاورز و دانه هاي گندم به من بفهمانند که هدف از آفرينش من خوب بوده است هر چند مثلاً من با اختيار خود به جهنم مي روم، آنها مي گفتند : کشاورزي که دانه مي کارد قصد او اين است که همه ي دانه هاي او به خوشه گندم تبديل شوند هر چند بعضي از آنها خراب مي شوند اما هدف او اين بوده که همه ي آنها به خوشه هاي گندم عالي تبديل شوند اشکال جواب : اگر هدف از کاشت اين کشاورز تبديل شدن همه دانه هاي گندم به خوشه ي گندم باشد و کشاورز با علمي (نعوذ بالله ) شبيه خداوند مي دانست که مثلاً اين دانه خراب مي شود اما آن دانه به خوشه ي گندم تبديل مي شود؛ باز هم آن دانه اي که در نهايت خراب خواهد شد را مي کاشت!؟ لطفاً اين سوال را به روش فلسفي جواب دهيد نه با ذکر آيات و روايات و ... .

پاسخ:

در اينجا چند مساله ی مرتبط به هم موجود است که طرح آنها در کنار همدیگر سوال حضرت عالی را تکمیل کرده و جوابگویی را از جهاتی آسانتر می کند. لذا در این نامه سعی می شود به سوالات زیر پاسخ داده شود.

1. خدا چرا مي آفريند ؟

2. خدا چرا اين گونه آفريده است ؟

3. خدا چرا انسان را آفرید؟

4. چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟

5. چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟

6. چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟

7. چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟

8. رابطه ی علم پیشین خدا و اختیار انسان چگونه است؟ آیا لازمه ی علم پیشین خدا به اعمال و عاقبت انسان جبر نیست؟

9. خدا که می دانست عدّه ای به اختیار خود جهنّمی می شوند چرا آنها را آفرید؟

 

1. خدا چرا مي آفريند ؟

 خدا یعنی واجب الوجود. و واجب الوجود یعنی وجود محض ، یعنی کمال محض ، یعنی موجودی که نقص در او راه ندارد. و یکی از این کمالات خالقیّت است . پس خدا خلق مي کند چون خالقيت کمال اوست. فرض خدایی که خالق نيست ، فرض خدایی است که فاقد یکی از کمالات وجودي است. و خدایی که فاقد يکي از کمالات وجودی باشد ،‌ ناقص بوده کمال محض و واجب الوجود نیست. بنا بر این ، فرض خدایی که خالق نیست فرض موجودی است غیر از خدا. به عبارت دیگر ، فرض وجود خدای غیر خالق مثل فرض وجود ثروتمند بی پول یا به قول معروف مثل کوسه ریش پهن است. 

2. اما چرا خدا چنين آفريد و جور ديگر نيافريد؟

حكما معتقدند كه نظام موجود ،نظام احسن است . يعني عالمي بهتر از اين عالم ممكن نيست خلق شود . چون خدا كمال محض است ، و كمال محض  بودن اقتضاء مي كند كه كاملترين موجود ممكن  را بيافريند . اگر گفته شود كه عالمي بهتر از اين عالم (عالم ماده +عالم برزخ + عالم آخرت ) امكان داشت و خدا آن را نيافريد معنايش اين است كه خدا بالقوه آفريننده ی عالمي بهتر از عالم فعلي است ؛ يعني در وجود خدا استعداد اينكه عالمي كاملتر و بهتر از عالم فعلی را بيافريند موجود است ؛ و اين امر عقلاً محال است ؛ چون استعداد داشتن و بالقوّه بودن  از مختصّات موجود مادي است و خدا منزّه از مادّه است. 

ما عالم را تكه تكه مي بينيم و خيال مي كنيم كه داراي نقص است ؛ در حالي كه كلّ عالم يك وجود به هم پيوسته و يكپارچه است . اگر همه ی اجزاء  عالم در كنار هم ديده شوند آنگاه معلوم مي شود كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست ؛ به طوري كه اگر يك ذرّه از اجزاء عالم از جاي خود برداشته شود (عدم گردد) عالم به هم مي ریزد . به قول شاعر حکیم:

اگر يك ذرّه را برگيري از جای ــــ  همه عالم فرو ريزد سراپاي 

با اين نگاه هيچ موجودي به خودي خود  ناقص نيست. مثلا يك كرم خاكي در وجود خود كامل است و وجود آن براي بقاي كل عالم لازم است .نقص و كمال موجودات در مقام مقايسه است كه مطرح مي شود مثلا گفته مي شود انسان موجودي كاملتر از ميمون است و ميمون كاملتر از اسب است و اسب كاملتر از  كرم خاكي است و كرم خاكي كاملتر از درخت است. در بين انسانها نيز اين مطلب صادق است مثلا چهارده معصوم (ع) از نظر وجودي كاملتر از انبياء سابقند ؛ و انبياء نيز بعضي برتر از برخي ديگرند « تلك الرّسل فضّلنا بعضهم علي بعض » (بقره /253)  و انبياء(ع) برتر از افراد عادي هستند . بين افراد عادي نيز درجات وجودی  مختلف است ؛ البته اين درجات بالقوه هستند لذا در ابتداي تولد اكثر افراد تقريبا در يك  رتبه ی وجودي قرار دارند ؛ لكن استعداد تكامل در افراد متفاوت است و تكليف هر كسي به اندازه ی استعداد ذاتي اوست.

3. خدا چرا انسان را آفرید؟

اوّلاً خدا یک موجود بیش نیافریده است و آن عالم هستی است. گفته شده که جدا انگاری اجزاء عالم ناشی از محدود نگری ما انسانها است و الّا کلّ عالم خلقت یک پیکر واحد بیش نیست. و این مطلبی است که تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقیقت آن نائل می شوند. « الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــــــــــــــ   همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) بار الها! تو این را بيهوده نيافريده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اینها زمانی که شروع به تفکّر می کنند با کثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه می شوند ولی آنگاه که به عمق حقیقت رسیدند می یابند که کلّ عالم یک پیکر بیش نیست لذا هیچگاه نمی گویند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء  باطِلاً ــــ بار الها! تو اینها را بيهوده نيافريده‏اى! » بلکه می گویند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ  بار الها! تو این را بيهوده نيافريده‏اى! »

بنا بر این ، انسان موجودی غیر از عالم نیست که خلقت او علّتی جداگانه بخواهد بلکه او نیز جزئی از این پیکر واحد است. لکن نسبت او به کلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلکه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.

ثانیاً گفته شد که خدا به خاطر کمال محض بودن است که می آفریند. و کمالات خدا همانهاست که اسماء و صفات الهی گفته می شوند. و یکی از این اسماء مقدّسه ، اسم شریف « الموجود » است. لذا در ادعیّه داریم : « ... يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ يَا حَيُّ يَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نیز آمده است « ... يَا حَمِيدُ يَا مَجِيدُ يَا مَعْبُودُ يَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 )  از اینرو حکما و عرفا گفته اند کلّ پیکر واحد هستی ظهور اسم الموجود است. و همانطور که همه ی کمالات وجودی مثل علم ، قدرت ، حیات ، خالقیّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نیز مظاهر این اسمهای حضرت حق تعالی می باشند. و در این میان انسان مظهر کاملترین اسم خدا یعنی اسم جامع الله است لذا او خلیفةالله یعنی مظهر اسم الله خوانده شد که تمامی اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــــــ و همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد جمیعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمیشد اسم الله ظهوری نداشت. و محال است که اسماء و کمالات خدا بی مظهر بمانند چرا که یکی از اسماء او « الظاهر » است که به حکم این اسم تمام اسماء او مظهر می طلبند. پس خدا انسان را آفرید چون الله است. چون اسمی دارد که جامع جمیع اسماء است و انسان ظهور این اسم جامع است.

4. چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟

اگر بنا بود كه خدا تک تک موجودات را در يك سطح وجودی بيافريند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها بايد يك موجود مي آفريد و آن يك موجود ، وجود پيامبر اكرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عاليترين حدّ وجودي باشند پس بايد همه ازهر جهت عين پيامبر (ص) مي بودند و لازمه ی اين امر آن است كه همه ی موجودات بر هم منطبق شده و يك وجود شوند.

البته گفته شد که از نگاه عرفاني و فلسفي  خدا واقعا يك وجود آفريده است و آن ،  وجودِ كلّ عالم است . چون از ديد عرفاني و فلسفی ، كلّ عالم ، مثل يك انسان است و موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس نیز گفته می شود نبود يكي از موجودات در زمان و مكان مشخّص خودش به معني نقص كلّ عالم است ؛ تک تک ما انسانها  نيز از اجزاء اين پيكره ی عظيم عالم  هستيم ؛ لذا وجود ما هم براي عالم ضروري است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر است . برخی روح و جان عالمند ، برخی قلب عالمند ، برخی دیگر دست و پای عالمند و برخی نیز مو و ناخن عالمند .از دید عرفان و حکمت متعالیه  انسان کامل ، روح و جان عالم است و فرشتگان قوای وجودی او هستند که  عالم هستی را اداره می کنند و مدبرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که خدا چرا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود.

5. چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟

جواب این سوال نیز از مطلب قبلی معلوم شد. اگر بنا بود خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر خاتم بیافریند ، در آن صورت یک انسان بیشتر خلق نمی شد که آن هم همان پیامبر (ص) چون وجود دو موجود در یک مرتبه ی وجودی ذاتاً محال است. لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ( مکتب فلسفی ملاصدرا ) هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست بلکه همه ی موجودات در طول هم بوده هر یک مرتبه ای از هستی را اشغال نموده اند. به نحوی که اگر موجودی از جای خود برداشته شود دیگر خودش نخواهد بود. مثل اینکه بخواهیم عدد 2 را از رتبه ی وجودی خود برداشته به جای عدد 9 قرار دهیم. روشن است که چنین امری ذاتاً محال است. اگر عدد 2 جای عدد 9 را گرفت دیگر 2 نخواهد بود بلکه همان 9 خواهد بود.

پس همانطور که ممکن نیست همه ی اعداد 9 باشند و هر عددی باید جای خود باشد تا سلسله ی اعداد موجود شوند هر موجودی نیز باید در جای خود باشد تا سلسله ی موجودات عالم تحقّق یابند.

افزون بر این ، حکما و عرفا گفته اندهیچ موجودی قادر نیست حقیقتی فراتر از رتبه ی وجودی خویش را حقیقتاً ادراک نماید. لذا آنکه در رتبه ی پایین وجود آفریده شده محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجود متعالی ادراک و آن را طلب می کنیم در حقیقت مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. و هم از این جهت است انسان کامل اسوه ی و غایت همگان است. چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت»   

6. چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟

جواب اين است که خدا کسي را شقاوتمند نمي آفريند. موجودات از علم خدا ناشی می شوند ؛ یعنی موجودات قبل از اینکه وجود عینی پیدا کنند در علم خدا وجود علمی دارند ؛ و آنچه در علم خداست کمال موجودات است يا به عبارت ديگر آنچه در علم خداست وجود کامل موجودات است. اين وجود از مرتبه ی علم خدا نازل مي شود به عالم جبروت و از عالم جبروت نازل مي شود به عالم ملکوت و از آنجا نازل مي شود به عالم دنيا. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــــــ  و هيچ چيزي نيست مگر اينکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي کنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن» (حجر:21). و در مورد انسان فرمود: « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ . ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ ـــــــــ  ما انسان را به طور حتم در بهترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست ترين پستي بازگردانيم.»(تين: 4و5) . انسان در عالم بالا کامل و بي عيب است و همه بر فطرت توحيد و با سعادت عامّ و اوّليّه  آفريده شده اند ،  و به دنيا که پست ترين مرتبه ی وجود است تنزّل نموده اند. لذا انسان در دنيا در ضعيف ترين مرتبه ی وجودي خود قرار دارد. از اين روست که خداوند متعال فرمود: « وخُلِقَ الانسانُ ضعیفاً ـــــــ و انسان ، ضعيف خلق شده است » (نساء:28) . يعني خلقت دنيايي او ضعيف ترين مرتبه ی وجودي اوست. انسان بايد از اين مرتبه حرکت خود را شروع کند و دوباره به اَعلی علّيّين بازگردد و مراتب وجودي خود را تحصيل کند و اين بازگشت ، اختياري است. خدا تمام امکانات بازگشت را فراهم کرده است ؛ به عبارتي تمام اجزاء علّت تامّه ی سعادت را در اختيار انسان گذاشته است. در باطن او فطرت را نهاده است و به او خير و شر را تعليم داده و فرموده است: « قسم به نفس و آنکه آن را درست کرد سپس بدیها و تقوايش را به او الهام کرد که هر کس آن را پاک گردانيد قطعاً رستگار شد و هر که آن را دفن کرد، قطعاً بازنده شد.»(شمس: 7 ــ 10(   افزون بر اينها انبياء و کتب آسماني را ارسال کرده است که اوّلی نمونه ی انسان کامل و دومی نقشه ی وجود انسان کامل و نقشه ی  مسير بازگشت به خداست . و آخرين جزء علت تامّه ی سعادت ، اختيار خود انسان است يعني اختيار خود انسان جزئي از علّت سعادت اوست که اگر آن را به کار بست به کمال خود مي رسد و الّا نمي رسد. خدا خواسته که انسانها با اختيار خود راه بازگشت را طي کنند، اگر بازگشتند که به کمال خود مي رسند و الّا نمي رسند و در مرتبه ی دنيايي خود مي مانند و با همين مرتبه ی وجودي به عالم برزخ وارد مي شوند و آنجا خود را نسبت به آنچه بايد مي شدند،‌ ناقص مي يابند و جهنّم چيزي نيست جز ظهور ملکوتی همین نقصها و عدم ها. کما اينکه گناه چيزي نيست جز نقص و عدم. گناه ظهور نقصهاي وجودی شخص است مثلا کسي که غيبت مي کند نوعی نقص وجودي در او هست که به صورت غیبت ظاهر می شود ؛ همان طور که نابينایی نوعی نقص است وراه رفتن با عصا ظهور این نقص است . عصا برداشتن خودش يک امر وجودي است ولي ناشی از یک امر عدمی است و از يک امر عدمي حکايت مي کند. غيبت هم ظاهرش حرف زدن است که يک امر وجودي است ولي این نوع حرف زدن ناشی از نوعی نقص وجودی است و ا ز نوعي عدم در وجود شخص حکايت مي کند. لذا اميرالمؤمنين(ع) فرموند: «  غيبت نهايت درجه ی تلاش شخص عاجز و ناتوان است »(نهج البلاغه، حکمت 461) يعني كسي غيبت مي کند که فاقد قدرت روحي است.
پس انسان موجودی است که هم می تواند رشد کند و به حقیقت کامل خود دست یابد هم می تواند به اختیار خود رشد نکرده ، در همین حدّ دنیایی خود بماند ؛ و خدا به هر دو طرف این قضيه علم دارد يعني مي داند که اگر اين شخص حقّ  را اختيار کند سعادتمند مي شود و اگر باطل را اختيار کند، شقاوتمند مي شود و همين علم خداست که در عالم ماده به صورت دو راهي حقّ و باطل ظهور کرده است. خدا مي داند که هر کسي  با اختيار خود  كدام راه را خواهد رفت لذا علم خدا باعث جبر نمي شود.چون علم خدا نیست که شخص را به مسیر حق یا باطل  می برد بلکه اختیار خود اوست که او را به آن مسیر می راند . اینکه گفته شود « خدا  مي داند که هر کسی چه راهي را طي خواهد كرد » فرق زیادی دارد با اینکه گفته شود « خدا می داند که هر کسی با اختیار خود چه راهی را طی خواهد کرد » اولی سخن باطلی است ولی دومی سخن حقّی است .چون لازمه اولی جبر و لازمه دومی اختیار است . ــ این مطلب در آخر به تفصیل خواهد آمد. ــ

7. چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟

اگر خدا انسان را به این گونه می آفرید ، انسان اشرف مخلوقات نمی شد خدا قبلا چنین موجودی را آفریده است و آن فرشته ها هستند . انسان از آن جهت اشرف مخلوقات است که کمالات تمام موجودات را داراست . مثل سنگ جسم است ، مثل گیاه رشد و نمو دارد ، مثل حیوان حرکت ارادی و احساس و غریزه دارد ، و مثل فرشته عقل و علم و تسبیح وتقدیس دارد و بالاتر از آن نیز مقامی دارد که مختص انسان است و آن مظهریت برای جمیع اسماء الله است. فرشتگان ، تنها فرشته اند ولی انسان همه چیز است ؛ واین خصوصیت را از آن جهت دارد که در بالاترین مرتبه ی وجود خلق شده و به پایین ترین مرتبه تنزل کرده است و با اختیار باید به آن مرتبه بالای خود بازگردد ؛ وبازگشت او به آن مرتبه حتمی است لکن اگر با اختیار بازنگشت و با وجودی ناقص راهی عالم بالا شد دربرزخ و آخرت ، در جهنم وجودش که همان نقصهای اوست خواهد سوخت چون طلب کمال در او هست ولی خود کمال در او نیست . چنین کسی باید در نقص خود بسوزد تا به وجود خود که در دنیا از آن غافل بود بازگردد و وجود خود را باز یابد و در عمق خویش تجسس کند تا فطرت خدایی را که در دنیا در وجودش دفن کرده است بیابد ؛ چون فطرت هیچگاه نابود نمی شود بلکه در وجود انسان دفن می شود . آنگاه که چنین شخصی فطرت خود را یافت متوجه حقیقت انسان کامل می شود چون انسان کامل ، فطرت بالفعل و حقیقت قرآن و دین است ؛ در این حالت چنین شخصی مورد شفاعت انسان کامل قرار می گیرد و از جهنم خویش رها و به اصل خود که عند الله است باز می گردد.

 

8. علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت  آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد. و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود. و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست. حسن و قبح فقط و فقط شرعی است. یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود. لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می کنند و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست. خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود. و این در حالی است که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند. و محال است دو نقیض ، در آن واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند. و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند. و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت. مثل سیاه و سفید که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است. از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.

ـــــــــــ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

1ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

2ـ خداوند متعال خالق مطلق و عالم به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است.نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

1) خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

2)  خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است.  انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او ، صرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد. آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است لذا خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز هست. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می شود. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی

نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391
زمان : 11:11


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.