در قرآن کريم داريم « خداوند هر کس را که بخواهد هدايت مي کند» با توجه به معني يعني ما در کمال خود نقش


پرسش: در قرآن کريم داريم « خداوند هر کس را که بخواهد هدايت مي کند» با توجه به معني يعني ما در کمال خود نقشي نداريم؟

پاسخ:

1.  اینکه خداوند متعال فرمود « هر که را بخواهد هدایت می کند و هر که را بخواهد گمراه مي سازد » با اختیار انسان منافاتی ندارد. چون خواست خدا همان قوانین و سنّتهای اوست و یکی از سنن الهی این است که انسان هدایت و ضلالت را خود انتخاب نماید. « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً . ـــــــــــ ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاسی کند. » ‏(الإنسان:3) . و فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ــــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانش، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است‏. » (البقرة:286) .  اگر کسی راه درست را برگزید وارد راهی خاصّ می شود که سنن و قوانین مخصوصی بر آن حاکم است ؛ همچنین اگر وارد راه باطل شد باز قوانین و سننی دیگر بر او حکم می رانند. و هر دو قسم این سنن ، فعل خدا هستند ؛ لذا خدا هم هدایت و هم ضلالت را به مشیّت خود منتسب ساخت. برای مثال اگر کسی پای خود را از کناره ی پشت بام بیرون نهاد به حکم قانون عمومی جاذبه که سنّتی الهی است سقوط کرده می میرد. در این واقعه ساقط کردن کار خداست چون قانون جاذبه را او بر وجود شخص حاکم می کند ولی خود شخص است که خود را در مجرای این قانون قرار می دهد. این سنّت خداست که هر که به خدا و اهل دین خدعه کند خودش گرفتار خدعه می شود بدون آنکه متوجّه شود. و چون این قانون را خدا گذاشته هر که گرفتار این قانون شود خداوند می فرماید من او را گرفتار خدعه نمودم. « يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ . ـــــــــــــ مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند ؛ در حالی که نمى‏فهمند. » (البقرة:9)

خداوند متعال در این آیه می فرماید آنها که خدعه می کنند در واقع خوشان را فریب می دهند. بار دیگر خدا همین مطلب را بیان نموده و این باز خدعه را به خود نسبت می دهد. « إنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ . ـــــــــــ  همانا منافقان مى‏خواهند خدا را فريب دهند ؛ در حالى كه او آنها را فريب مى‏دهد. » (النساء:142)

و فرمود: « وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــــــــــ آنها نقشه ی مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ی مهمّى؛ در حالى كه آنها درك نمى‏كردند. » (النمل:50)

پس چنین نیست که خدا کسی را ابتداءً گمراه نماید. بلکه او ابتدا هر دو راه سعادت و شقاوت و قوانین و سنّتهای حاکم بر هر کدام را از راه ارسال انبیاء و کتب آسمانی نشان می دهد ، آنگاه هر کس در هر کدام از راهها قدم نهاد قوانین حاکم بر آن راه ، که همان مشیّت و خواست خدا در عالم هستی است ، درباره ی او به اجراء در می آید. لذا خداوند متعال فرمود: « في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُون‏. ــــــــــ در دلهاى آنان (منافقان ) يك نوع بيمارى است ؛ پس خداوند بر بيمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. » (البقرة : 10) ، یعنی خود آنها خود را گرفتار مرضی نموده اند که خاصیّت ذاتی این مرض به خواست و سنّت الهی ریشه دار شدن و گسترش یافتن است. و چون خدا این خاصّیّت را در مرض نفاق قرار داده است ، لذا خداوند گسترش دادن آن مرض را به خود نسبت داد. اینها مثل کسی هستند که به خاطر رعایت نکردن مراقبتهای بهداشتی گرفتار ایدز می شوند. و آنگاه این مرض رفته رفته تمام وجود آنها را در برمی گیرد.

باز خداوند متعال فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَرِ . ـــــــــــــ و ما موكّلان آتش را جز فرشتگان نگردانيديم، و شماره ی آنها را جز آزمايشى براى كسانى كه كافر شده‏اند قرار نداديم، تا آنان كه اهل كتابند يقين به هم رسانند، و ايمان كسانى كه ايمان آورده‏اند افزون گردد، و آنان كه كتاب به ايشان داده شده و [نيز] مؤمنان به شكّ نيفتند، و [ چنین کردیم ] تا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و كافران بگويند: «خدا از اين وصف كردن، چه چيزى را اراده كرده است؟!» اين گونه، خدا هر كه را بخواهد گمراه مى‏ کند و هر كه را بخواهد هدايت مى كند، و سپاهيان پروردگارت را جز او نمى‏داند، و اين [آيات‏] جز تذكارى براى بشر نيست. » (المدثر:31)

در این آیه ی شریفه به وضوح بیان شده که منظور از گمراه نمودن خدا چیست. طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال امتحاناتی انجام می دهد یا آیاتی را نازل می کند که این آیات و امتحانات برای مومنانی که راه درست را برگزیده اند هدایت کننده است ولی همین آیات و امتحانات باعث گمراهتر شدن گمراهان می شود.

« إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ . ــــــــ خداوند از اين كه(به موجودات ظاهرا كوچكى مانند) پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى‏سازد.» (البقرة:26)

« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً . ــــــــــــ و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏كنيم؛ و ستمگران را جز خسران(و زيان) نمى‏افزايد.» (الإسراء:82)

 

2. میزان نقش بشر در سرنوشت خویش

تفسير افراد از سرنوشت متفاوت است با برخي تفاسير، اين سرنوشت است که بر انسان سلطه دارد و با برخي ديگر اين خود انسان است که بر سرنوشتش حاکم است. از نظر مذهب شيعه که قائل به اختيار است و جبر  و تفويض را محال مي داند ، انسان ، تا آنجايي که مربوط به اراده و اختيار او مي شود ، حاکم بر وضع آينده ی خود است. وضع آينده يک انسان شبيه يک ورقه ی امتحاني است و نمره اي که به آن داده مي شود تعيين کننده ی سعادت يا شقاوت اوست. در اين ورقه ی امتحاني هيچ جوابي نگاشته نشده است و تنها چيز موجود در آن ، سؤالات ، و توضيحاتي در مورد سؤالات است. بخشي از اين سؤالات را خدا طراحي کرده است و از دست ما خارج است ؛ اين سؤالات بر دو گونه اند برخي تکويني و برخي دیگر تشريعي هستند. مثلا ما نمي دانيم که امروز در خيابان با چه حادثه اي روبرو خواهيم شد ولي با هر حادثه اي که روبرو شويم يک سؤال امتحاني است که بايد به آن جواب درست دهيم. اين گونه سؤالات، سوال هاي تکويني هستند. بنابراين هر اتفاق تکويني که براي ما رخ دهد چه عذاب باشد، چه رحمت باشد چه براي امتحان باشد و چه عقوبت اعمال گذشته خودمان و چه... همگي سؤال امتحاني هستند و جواب درست ما را طلب مي کنند. لذا لزومي ندارد که ما بدانيم اين حادثه از چه سنخي است، آنچه مهم است عکس العمل درست ما در مقابل آن است و عکس العمل و جواب درست را فطرت و عقل و  دين  به ما یاد داده است؛ يا به عبارتي جواب درست را خدا در فطرت و عقل و دين به ما عرضه کرده است. امّا سؤالات تشريعي عبارتند از واجبات و محرّمات و مستحبات و مکروهات. واجبات را حتما بايد بجا آورد و محرّمات را حتما بايد ترک کرد. اينها سوالاتي هستند که نمره ی آنها تعيين کننده ی وضع آينده يا به اصطلاح سرنوشت ماست ؛ ولي مستحبات سوالاتي هستند که اگر آن را با آگاهي انجام دهیم نمره تشویقی دارد ، و اگر مکروهات را ترک کنیم خدا در نمره دادن با ارفاق عمل می کند .امّا اگر کسی در امتحان تشریعی تقلب کند یا همه ی سوالات را جواب غلط دهد یا امتحان را به باد تمسخر بگیرد و... در این صورت خدا یا سوالات انحرافی پیش پایش می گذارد.«وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــ آنها مکر کرده نقشه مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ای کشیدیم ، در حالى كه آنها درك نمى‏كردند.»(النمل:50) یا به رورقه ی امتحانی او مهر مردودی می زند. خداوند متعال در سوره بقره می فرماید:« كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى‏كند كه آنان را(از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهايشان پرده‏اى افكنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست. گروهى از مردم كسانى هستند كه مى‏گويند:به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‏ايم. در حالى كه ايمان ندارند.مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند؛ (اما) نمى‏فهمند. در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. و هنگامى كه به آنان گفته شود:در زمين فساد نكنيد! مى‏گويند: ما فقط اصلاح كننده‏ايم. آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند؛ ولى نمى‏فهمند. و هنگامى كه به آنان گفته شود: همانند(ساير) مردم ايمان بياوريد! مى‏گويند:آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اينها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند. و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى‏كنند، و مى‏گويند: ما ايمان آورده‏ايم. (ولى) هنگامى كه با شيطانهاى خود خلوت مى‏كنند، مى‏گويند:ما با شمائيم. ما فقط(آنها را) مسخره مى‏كنيم. خداوند آنان را استهزا مى‏كند؛ و آنها را در طغيانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند. آنان كسانى هستند كه«هدايت» را به«گمراهى» فروخته‏اند؛ و(اين) تجارت آنها سودى نداده؛ و هدايت نيافته‏اند.» (بقره:6 ـ 16)  ودر سوره جاثیه فرمود« آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى(بر اينكه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مى‏تواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمى‏شويد؟! آنها گفتند: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مى‏ميرند و گروهى جاى آنها را مى‏گيرند؛ و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى‏كند!» آنان به اين سخن كه مى‏گويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مى‏زنند(و گمانى بى‏پايه دارند). و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى‏شود، دليلى در برابر آن ندارند جز اينكه مى‏گويند:اگر راست مى‏گوييد پدران ما را(زنده كنيد) و بياوريد(تا گواهى دهند). بگو: خداوند شما را زنده مى‏كند، سپس مى‏ميراند، بار ديگر در روز قيامت كه در آن ترديدى نيست گردآورى مى‏كند؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند. مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين براى خداست؛ و آن روز كه قيامت برپا شود اهل باطل زيان مى‏بينند.  در آن روز هر امّتى را مى‏بينى(كه از شدّت ترس و وحشت) بر زانو نشسته؛ هر امّتى بسوى كتابش خوانده مى‏شود، و(به آنها مى‏گويند:) امروز جزاى آنچه را انجام مى‏داديد به شما مى‏دهند. اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى‏گويد(و اعمال شما را بازگو مى‏كند)؛ ما آنچه را انجام مى‏داديد مى‏نوشتيم. امّا كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى‏كند؛ اين همان پيروزى بزرگ است. امّا كسانى كه كافر شدند(به آنها گفته مى‏شود:) مگر آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و شما استكبار كرديد و قوم مجرمى بوديد؟! و هنگامى كه گفته مى‏شد: وعده خداوند حقّ است، و در قيامت هيچ شكّى نيست ، شما مى‏گفتيد: ما نمى‏دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم، و به هيچ وجه يقين نداريم. و بديهاى اعمالشان براى آنان آشكار مى‏شود، و سرانجام آنچه را استهزا مى‏كردند آنها را فرامى‏گيرد. و به آنها گفته مى‏شود: «امروز شما را فراموش مى‏كنيم همان‏گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد؛ و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد.  اين بخاطر آن است كه شما آيات خدا را به مسخره گرفتيد و زندگى دنيا شما را فريب داد. امروز نه آنان را از دوزخ بيرون مى‏آورند، و نه هيچ گونه عذرى از آنها پذيرفته مى‏شود.»(جاثیه:6 ـ35)

 

اینها سنتها یا  قوانین امتحانات خداست که جزئی از سنتهاي اوست ؛ و البته خدا سنتهای  ديگري نيز  دارد که از طرح آنها صرف نظر مي کنيم.
بنابر اين هر حادثه اي و موردي که ما در زندگي دنيا با آن مواجه مي شويم امتحان خداست ،‌ حتي حوادثي که نتيجه سوء عمل خود ماست؛ حتی آن حالت تردید و دو دلی  که گاه در ما ایجاد می شود خود یک سوال امتحانی است. برخی به بهانه ی این که من در تردید بودم و نمی دانستم چه کنم از مسولیّت الهیِ خود شانه خالی می کنند و مردود می شوند ؛ ولی افراد زیرک در چنین مواردی به اهل علم مراجعه کرده خود را از تردید می رهانند ؛ لذا انسان همواره بايد خود را مسئول بداند و با هر امري که مواجه مي شود بايد آن یک سوال الهی فرض نموده از خود بپرسد که فطرت و عقل و دين در اين مورد چه جوابي مي دهند؟ و اگر خود به جواب نرسيد بايد از اهل خبره و علما بپرسد ؛ و مطمئن باشد که خدا عادل است و در حقّ کسي ظلم نمي کند؛ بلکه خدا محسن است و به اهل خير بيش از تلاششان پاداش مي دهد. همچنين بايد متوجه بود که دنيا مکان راحتي و خوشگذراني نيست و نبايد پنداشت که افراد عيّاش و بي دين و به ظاهر خوشبخت واقعا خوشبخت هستند، اينها همان کساني هستند که خدا به آنها مهلت داده است يا خداي ناکرده بر قلبشان مهر مردودي زده است. جواب حقیقی امتحان دنيا را باید در عالم برزخ و قيامت مشاهده نمود نه در دنیا ؛ اگرچه برخی آثار آن در دنیا نیز ظاهر می شود. دنيا بسيار کوتاه و در حد يک جلسه ی امتحاني است و آخرت آن روزي است که کارنامه ی اعمال را به انسان مي دهند و بر اساس آن معلوم مي شود که سعادتمند و شقاوتمند کيست. افراد بي ايمان و بي دردي که به ظاهر خوشبخت مي نمايند مانند کساني هستند که سرجلسه ی امتحان کنکور مشغول خوردن بيسکويت و سانديس بودند. « پس کساني که کارنامه اش را به دست راستش دهند فرياد مي زند که: (اي اهل محشر) کارنامه ی مرا بنگريد و بخوانيد؛ من يقين داشتم که به حساب اعمالم مي رسم او در يک زندگي رضايت بخش قرار دارد، در بهشتي عالي ... اما کسي که کارنامه اش را به دست چپش بدهند مي گويد: اي کاش هرگز کارنامه ام را به من نمي دادند و نمي دانستم حساب من چيست. اي کاش مرگم فرا مي رسيد مال و ثروتم هرگز مرا بي نياز نکرد، قدرت من نيز از دست رفت.[ خدا امر می کند که ]  او را بگيريد و در بند و زنجيرش کنيد» (حاقه/19و30)

حاصل سخن این که اکثر سوالات سرنوشت ساز زندگی ما انسانها از عهده ی خودمان خارج است. امّا جواب آن سوالات بر عهده ی خودماست. لذا بسیاری از سوالات سرنوشت ساز زندگی آینده ی ما از پیش نگاشته شده ولی جواب آنها بر عهده ی خودماست که باید از نوک قلم اراده و اختیار ما بر صفحه ی زندگیمان نقش بندد.

پس سرنوشت انسان ، به معنی سوالات سرنوشت ساز زندگی او ، از پیش تعیین شده اند ؛ ولی سرنوشت انسان ، به معنی نحوه ی جواب دادن به آن سوالات سرنوشت ساز به دست خود انسان سپرده شده است. همچنین باید دانست که اوّلاً همه ی این امتحانات تنها و تنها برای رشد حقیقی و الهی انسان است. ثانیاً نحوه ی جواب انسان به یک سوال الهی است که سوال بعدی را تعیین می کند. یعنی تا انسان به سوال اوّل جواب نداده از سوال بعدی بی اطّلاع است. حال اگر به آن سوال جواب عالی داد سوال بعدی که برای او انتخاب می شود رشد آورتر بوده ، راهنمایی خاصّ الهی را هم به صورت الهام درونی در پی دارد. و اگر جواب خوب یا متوسّط بود سوال بعدی نیز متناسب با آن خواهد بود. و اگر خدای نکرده جواب داده شده به سوال بد بود جواب سوال بعدی نیز سختتر می شود. برای مثال اگر کسی یک روز روزه را عمداً خورد سوال تکلیف بعدی او شصت روز روزه ی کفّاره خواهد بود. و اگر معاذ الله کسی به آن جواب نداد و آن را تمسخر نمود ؛ سوال بعدی ممکن است انحرافی و گمراه کننده باشد ، یا سوال در قالب مجازات مطرح شود.

باید دانست که خداوند متعال بر کسی بیش از توانش تکلیف تعیین نمی کند. « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ـــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است»(البقرة:286) امّا در عین حال خدا در امر امتحان بندگانش ، مثل برخی معلّمین مدارس ، امروز و فردا هم نمی کند ، چرا که خدا رحیم و رحمن بوده راضی به رکود و عقب ماندگی بندگانش نمی شود. از اینرو دائماً آنها را به تلاش و تکاپو وا می دارد تا در مدّت کوتاه زندگی دنیوی ، توشه ی فراوان تری برای عالم آخرت و زندگی ابدی فراهم کنند. لذا رحمت بی منتهای خدا موجب آن نمی شود که همه ی خواسته های بندگانش را فراهم نماید. بلکه رحمت او ایجاب می کند که تنها خواسته هایی را برآورده سازد که حقیقتاً به نفع آنهاست. بشر در مقابل خداوند متعال که علم فراگیر دارد مثل کودکی در برابر والدین فهمیده ی خویش است که هرچه را دوست دارد از آنها طلب می کند ؛ امّا والدین فهیم تنها خواسته هایی را برای فرزندانشان برآورده می کنند که حقیقتاً به نفع اوست. خداوند متعال نیز چنین عمل می کند . البته خداوند متعال فراتر از این ، خود همان خواستن را هم وسیله ی امتحان و رشد بنده قرار داده از این راه ایمان او را تقویت می کند. پس باید دانست که دنیا جای بهره بردن نیست جایگاه امتحان دادن و رشد کردن و به سعادت حقیقی رسیدن است. با این طرز نگاه به عالم هستی است که انسان در مسیر درست رشد و ترقّی قرار می گیرد و ارزش حقیقی هر چیزی را ادراک می کند و متوجّه می شود که به هر چیزی چه اندازه باید بها داد.  

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391
زمان : 11:7
اگر خداوند بهشتي بودن يا جهنمي بودن انسانها رامي داند پس چه نيازي به تلاش و حركت است؟


پرسشاگر خداوند بهشتي بودن يا جهنمي بودن انسانها رامي داند پس چه نيازي به تلاش و حركت است؟

 

پرسش:اين سوال هميشه ذهن منو به خودش مشغول ميکنه که آيا آينده زندگي ما پيش خدا روشن است؟ پيش خدا روشن است که ما بهشتي هستيم يا جهنمي؟ اگر اينگونه باشد ديگر زندگي ما و تلاش ما براي جلب رضايت خدا بي فايده است! آيا پيش خدا روشن است که من در آينده با چه کسي ازدواج ميکنم؟ اگر اينگونه باشد ديگر دعا کردن من براي رسيدن به کسي که دوستش دارم بي فايده است؛ چون آينده اي که از پيش تعيين شده اتفاق خواهد افتاد!

پاسخ:

علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت  آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد ، اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده ، مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مُجَبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود ؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نبوده ، حسن و قبح ، فقط و فقط شرعی است ؛یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود ؛ لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح ، و در مقابل ، راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما را آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست ، خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی بشر خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه ، مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند ولی افکار آنها همچنان در تراوشات اذهان برخی افراد دیده می شود. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود ؛ در حالی که هم براهین عقلی ، خالقیّت مطلق خدا را اثبات می کنند ، هم خداوند متعال به صراحت این حقیقت را مطرح نموده و فرموده است:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت می باشند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند و محال است دو نقیض ، در آنِ واحد و از جهت واحد ، در یک موضوع جمع یا هر دو باهم از یک موضوع براداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم ؛ همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان ، کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی دارند ، لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند ؛ و معتقد بودند که جبر و تفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند ؛ و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت ؛ مثل سیاه و سفید ، که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است ؛ از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.

ـ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

1ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد ، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

2ـ خداوند متعال خالق مطلق و دانا به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است که نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

الف. خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

ب. خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است. انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او صَرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد ؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است ؛ پس خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس ، چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه ی وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز می باشد. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می شود. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام  بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است ، لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت (میراننده) . همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این ، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند ؛ دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو  عنوان اخیر عناوین وجودی اند.

رابطه ی علم پیشین خدا و تلاش بشر

یکی از رایجترین پرسشهایی که درباره ی علم پیشین خدا وجود دارد این است که : « اگر خداوند بهشتي بودن يا جهنمي بودن انسانها رامي داند پس چه نيازي به تلاش و حركت است؟»

در مطالب پیشین گفته شد که علم خدا به افعال ارادی و اختیاری انسان ، مقیّد به اختیاری بودن آنهاست ؛ و کار ارادی بشر ، بدون قید اختیاری بودن مثل مثلّث بدون زاویه است ؛ لذا همانطور که مثلث بدون زاویه ، یک تعبیر بی محتوا و بی معنا بوده ، لفظی بی مسمّی می باشد ، لفظ « کار ارادی بشر بدون اختیار » نیز یک تعبیر بی مسمّاست.

به همین نحو « بهشتی بی تلاش و عبادت نکرده » و « جهنّمی عابد » نیز الفاظی هستند بی مسمّی. در علم خدا موجودی به نام اهل بهشت غیر عابد به اختیار خود و اهل جهنّم عابد به اختیار خود وجود ندارد ؛ لذا محال است کسی بی عبادت اهل بهشت باشد و با عبودیّت حقیقی اهل جهنّم گردد. اینکه گفته می شود: « خدا می داند چه کسی بهشتی است و چه کسی جهنّمی » در نگاه عمیق علمی سخنی نادرست است ؛ سخن درست چنین است « خدا می داند چه کسی با تلاش و عبودیّت بهشتی است و چه کسی با ترک عبودیّت جهنّمی » ؛ لذا محال است کسی بدون تلاش در عبودیّت بهشتی باشد یا کسی با تلاش حقیقی در عبودیّت اهل جهنّم گردد.   

 

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391
زمان : 11:5
:من سام از آمريكا هستم پدرم ايراني و مادرم آمريكايي است و من مسلمان شيعه هستم. مي خواهم در مورد نيرو


متن پرسش: : I want to discussion with my friend about force in Islam Please speak about this in Islams,hg nv l,vn c,v hsj , fi ygxkdv, jv[li ani .سوال در مورد زور است .
پرسش:

.
پرسش:من سام از آمريكا هستم پدرم ايراني و مادرم آمريكايي است و من مسلمان شيعه هستم. مي خواهم در مورد نيرو در اسلام با دوستم بحث كنم. درباره اين موضوع در اسلام مطالبي بگوييد.

پاسخ:

1. کلمه ی " force " در زبان فارسی به سه معنی ترجمه شده که عبارتند از : نیرو ، زور و جبر . لذا سوال در زبان فارسی مبهم است و معلوم نیست منظور واقعی سوال کننده چیست. امّا از آنجایی که واژه ی جبر با دین بیشتر در ارتباط است حدس قوی این این است که مراد همین معنا باشد. لذا بر همین اساس پاسخی ارائه می گردد. اگر در درک مقصود خطایی رخ داده سوال را به وضوح و توضیح بیشتری ارسال فرمایید.

2. علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت  آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد. و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود. و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست. حسن و قبح فقط و فقط شرعی است. یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود. لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می کنند و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست. خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود. و این در حالی است که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند. و محال است دو نقیض ، در آن واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند. و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند. و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت. مثل سیاه و سفید که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است. از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به دو تفسیر اشاره می شود.

1. نظر عمقی حکمت متعالیه در بحث امر بین الامرین

(امر بین الامرین بر اساس نظریّه ی حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) در باب علم الهی و باب مجعول بالذّات و بالعرض)

برای ورود به بحث ابتدا لازم است تصوّری درست از خدا و مخلوقات ، در حکمت متعالیه ، به دست آوریم تا ببینیم خدا حقیقتاً خالق چیست؟ و علم خدا به چه چیزی تعلّق می گیرد؟ برای این منظور بحثی مقدّماتی را ذکر و در ادامه ، وارد اصل بحث می شویم.

ــ وجود و ماهیّت 

انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن  اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است لذا صحیح است که برای همه ی موارد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود متفاوت نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت (چگونگی) موجودات نامیدند.

ــ واجب الوجود و ممکن الوجود

انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این ، موجوداتِ دارای ماهیّت همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.

امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ، خود وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود مفهومی به نام «وجوب » انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. پس وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود ، مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.

حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکمای اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت (نامحدود) ؛ که واژه واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

حال باید دید علم و خالقیّت خدا یعنی چه و به چه چیزی تعلّق می گیرد؟ و از علم خدا چه چیزی تنزّل می یابد؟

علمای شیعه و حکمای اسلامی بر این اعتقادند که علم ذاتی خدا عین ذات اوست و تمایز ذات و صفات ذاتی خدا تنها در حدّ مفهوم ذهنی ماست. یک وجود صرف و محض است که ما از آن وجود محض ، صفات گوناگونی مثل علم و قدرت و حیات و ... را انتزاع می کنیم. پس علم ذاتی خدا عین ذات اوست ؛ و ذات خدا ، وجود محض و صرف و خالص است ، بر خلاف مخلوقات که وجودشان همراه قیود و حدودی است که اصطلاحاً ماهیّت نامیده می شوند. و وجود صرف و خالص و محض جزء بردار نیست ؛ چون هر موجودِ جزء برداری مرکّب است ، و هر مرکّبی محتاج به اجزاء خود است ؛ و هر محتاجی ممکن الوجود است ؛ و امکان (ممکن الوجود بودن) لازمه ی ماهیّت داشتن است. و این خلف فرض است. پس علم خدا که عین ذات اوست یک حقیقت بسیط و غیر مرکّب است. بنا بر این ، در علم خدا اثری از کثرت وجود ندارد. یعنی در علم خدا ، اشیاء عالم با وجوه وحدتشان حضور دارند نه با وجه کثرتشان. و وجه وحدت اشیاء به وجود آنهاست نه به ماهیّتشان ؛ کما اینکه کثرتشان ناشی از ماهیّت آنهاست نه ناشی از وجودشان.چون وجود همه ی موجودات یکی بیش نیست ؛ و اساساً وجود ، تکرار پذیر و دومی بردار نیست. چون وجود نقیض عدم است ؛ پس اگر وجود تعدد پذیر باشد لازم می آید که عدم محض نیز تعدد پذیر باشد ؛ در حالی که عدم چیزی نیست که تعدد هم داشته باشد.

خلاصه ی کلام اینکه: علم خدا منشاء پیدایش موجودات است. و علم خدا عین ذات اوست. و ذات خدا بسیط و واحد بوده ترکیب و کثرت در آن راه ندارد. لذا علم خدا نیز واحد و بسیط بوده کثرت در آن راه ندارد. پس هیچکدام از موجودات با ماهیّاتشان در علم خدا موجود نیستند. چرا که به تعبیر فلاسفه ، ماهیّات جولانگاه کثرت بوده ذاتاً از همدیگر جدا هستند. پس تنها وجود اشیاء ، که حقیقت واحدی است ، در علم خدا موجود است و خدا تنها خالق وجود موجودات است نه خالق ماهیّت آنها. چرا که ماهیّت ، حدّ وجود است و حدّ و مرز ، امر عدمی است ؛ و امر عدمی نیاز به خالق ندارد. برای مثال وقتی انسان نصف کاغذ سفیدی را رنگ آبی می زند ، بین رنگ سفید و آبی خطّی نیز ظاهر می شود که حدّ و مرز بین آن دو است ، این خطّ ، بالذّات معلول انسان نیست چرا که امر عدمی است ؛ امّا عقل انسان همین امر عدمی را وجود اعتبار کرده آن را هم معلول انسان فرض می کند. یا وقتی کسی اشیائی را در مقابل نور خورشید می گیرد و سایه پدیدار می شود می گوید من سایه درست کردم یا گفته می شود خورشید سایه درست می کند یا گفته می شود آن شیء صاحب سایه ، سایه درست کرده است ؛ در حالی که سایه چیزی نیست که معلول واقع شود ؛ سایه نبود نور است لذا امر عدمی است. آنچه انسان در این آزمایش می کند نگه داشتن شیء در مقابل خورشید است ؛ و آنچه خورشید انجام می دهد تولید نور است نه سایه ؛ و آنچه شیء گرفته شده در مقابل خورشید انجام می دهد منعکس نمودن نور خورشید است. امّا با تمام این احوال ، انسان اوّلاً سایه را چیزی می پندارد و ثانیاً تولید سایه را معلول یکی از این سه امر یا معلول همه ی آنها می انگارد. ماهیّات نیز از دیدگاه عمیق فلسفی چنین اموری هستند ؛ یعنی همانگونه که انسان اموری عدمی همچون خطّ و مرز اشیاء و سایه را اموری وجودی می پندارد ، عقل نیز ماهیّات را به همین نحو وجود می پندارد ، در حالی که وجود اشیاء است که اصالت دارد و ماهیّات آنها اعتبار عقل است. لذا حکمای اسلامی ، وجود را اصیل و ماهیّات را اعتبار عقل می دانند.

بر این اساس ، خدا از ازل به وجود تمام موجودات و به وجود عمل آنها علم ذاتی داشته ؛ لکن به علم واحدِ بسیط که در مقام ظهور ، همین علم بسیط به تفصیل در می آید.

بر این اساس ، ماهیّت کفر و ایمان ، ماهیّت دنیا و آخرت ، ماهیّت بهشت و جهنّم ، ماهیّت انسان و غیر انسان ، همگی اعتبار عقلند و تنها وجود آنهاست که اصیل بوده حقیقت دارد. ظاهر قرآن کریم نیز در دار اعتبار ، صورت اعتباری داشته با اهل اعتبار به اندازه ی فهم اعتباری آنها سخن می گوید ؛ امّا چون کسی از بند این اعتبارات برهد و جان او از حصار ماهیّت رهیده  ، وجودبین شود ، عالَم و آدم برای او دیگرگون خواهد شد و قرآن کریم نیز با زبان وجودی با او سخن خواهد گفت. و حقیقت گفتار نبوی که « اللّهم ارنی الاشیاء کما هی. ــــــ خدوندا اشیاء را آنگونه که هستند بر من بنمایان » برای او هویدا خواهد شد و خواهد دید که « وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ . ــــــــــ  و از آن اوست تمام كسانى كه در آسمانها و زمين‏ هستند و همگى در برابر او خاضع و مطيع‏اند.»(الروم:26) . در این حالت برای اهل معرفت حقیقت « قلّ کلّ یعمل علی شاکلته» نیز روشن می شود.

 

این جواب برای آنکه معلومات کافی از حکمت متعالیه داشته و در اثر ممارست و ریاضت فکری روحش صیقل یافته باشد جواب اوّل و آخر است امّا حقّ این است که اکثریّت مردم از ادراک دقایق و لطایف و عمق و ارتفاع این جواب عاجز و محجوبند ؛ لذا اهل حکمت متعالیه جواب دیگری نیز برای سطوح پایینتر تدارک دیده اند که ذیلاً به آن پرداخته می شود.

 

2. نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

( بر اساس فهم عرفی از انسان و رابطه ی وجودی او با خدا.)

1ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

2ـ خداوند متعال خالق مطلق و عالم به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است.نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

1) خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

2)  خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است.  انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او ، صرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد ؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است لذا خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز هست. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می شود. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام  بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند. یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است. لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو  عنوان اخیر عناوین وجودی اند.

  

.

پاسخ:

1. کلمه ی " force " در زبان فارسی به سه معنی ترجمه شده که عبارتند از : نیرو ، زور و جبر . لذا سوال در زبان فارسی مبهم است و معلوم نیست منظور واقعی سوال کننده چیست. امّا از آنجایی که واژه ی جبر با دین بیشتر در ارتباط است حدس قوی این این است که مراد همین معنا باشد. لذا بر همین اساس پاسخی ارائه می گردد. اگر در درک مقصود خطایی رخ داده سوال را به وضوح و توضیح بیشتری ارسال فرمایید.

2. علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت  آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد. و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود. و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست. حسن و قبح فقط و فقط شرعی است. یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود. لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می کنند و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست. خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود. و این در حالی است که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند. و محال است دو نقیض ، در آن واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند. و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند. و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت. مثل سیاه و سفید که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است. از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به دو تفسیر اشاره می شود.

1. نظر عمقی حکمت متعالیه در بحث امر بین الامرین

(امر بین الامرین بر اساس نظریّه ی حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) در باب علم الهی و باب مجعول بالذّات و بالعرض)

برای ورود به بحث ابتدا لازم است تصوّری درست از خدا و مخلوقات ، در حکمت متعالیه ، به دست آوریم تا ببینیم خدا حقیقتاً خالق چیست؟ و علم خدا به چه چیزی تعلّق می گیرد؟ برای این منظور بحثی مقدّماتی را ذکر و در ادامه ، وارد اصل بحث می شویم.

ــ وجود و ماهیّت 

انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن  اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است لذا صحیح است که برای همه ی موارد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود متفاوت نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت (چگونگی) موجودات نامیدند.

ــ واجب الوجود و ممکن الوجود

انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این ، موجوداتِ دارای ماهیّت همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.

امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ، خود وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود مفهومی به نام «وجوب » انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. پس وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود ، مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.

حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکمای اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت (نامحدود) ؛ که واژه واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

حال باید دید علم و خالقیّت خدا یعنی چه و به چه چیزی تعلّق می گیرد؟ و از علم خدا چه چیزی تنزّل می یابد؟

علمای شیعه و حکمای اسلامی بر این اعتقادند که علم ذاتی خدا عین ذات اوست و تمایز ذات و صفات ذاتی خدا تنها در حدّ مفهوم ذهنی ماست. یک وجود صرف و محض است که ما از آن وجود محض ، صفات گوناگونی مثل علم و قدرت و حیات و ... را انتزاع می کنیم. پس علم ذاتی خدا عین ذات اوست ؛ و ذات خدا ، وجود محض و صرف و خالص

نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391
زمان : 10:55
:نحوه تفكر در امور دینی به چه صورت باشد؟ در چه مواردی باید فكر كرد؟ آیا انسان قادر به شناخت خداوند ه


پرسش:نحوه تفكر در امور دینی به چه صورت باشد؟ در چه مواردی باید فكر كرد؟ آیا انسان قادر به شناخت خداوند هست یا خیر؟

پاسخ:

1ـ تفکّر در امور دینی یعنی تفکّر در تمام آن اموری که در قرآن کریم و سخنان اهل بیت (ع) به آنها پرداخته شده است ؛ البته به قدری که از عهده ی افراد بر می آید.

امّا گنجاندن جامع و مانع آن همه امور ، تحت یک سری عناوین کلّی حقیقتاً کار دشواری است ؛ ولی  می توان اکثر آنها را تحت عناوین زیر در آورد.

الف ـ معارف نظری دین یا بخش هستی شناسی دین: که علومی چون علم کلام ، فلسفه ی اسلامی ، عرفان نظری و علوم طبیعی اسلامی عهده دار بحث از آن می باشند. خداشناسی ، انسان شناسی و جهان شناسی از عمده مباحث این بخش می باشند.

سه علم کلام ، حکمت و عرفان نظری ، اگرچه مسائل مخصوص به خود را دارند ؛ ولی در موضوعات فراوانی اشتراک دارند. لکن باید توجّه داشت که روش تحقیق و هدف هر کدام و نیز سطح عمق نگری آنها یکسان نیست.

امّا علوم طبیعی اسلامی مثل روانشناسی اسلامی ، جامعه شناسی اسلامی ، اقتصاد اسلامی ، فیزیک اسلامی ، طبّ اسلامی و ... ، علومی هستند که متأسّفانه هنوز ظهور خارجی بارزی ندارند ؛ و بحث علوم طبیعی دینی ــ اعمّ از علوم انسانی و غیر علوم انسانی ــ بحثی نو ظهور می باشد و در دهه های اخیر ، برخی اندیشمندان حوزه و دانشگاه به این فکر افتاده اند که نظریّه ی علم دینی را ارائه دهند. لذا جای کار در این زمینه بسیار باز می باشد. این علوم در حقیقت باید از آیات تکوینی خداوند متعال بحث نمایند ؛ که متأسّفانه در علوم تجربی سکولار امروزی بحثی از آن نمی شود. در علوم تجربی امروزی ، نگاه به عالم ، یک نگاه بریده از دین و ملکوت هستی می باشد و به جهان به عنوان آیات الهی نگاه نمی شود.

تفکرّ در هر کدام از حوزه های چهارگانه ی فوق راهکارهای مخصوص خود را دارد که به عنوان روش پژوهش و تحقیق آن علوم مطرح می باشند و در کتب فنّی علوم به کار رفته اند. لذا کسی که طالب فرا گیری روش تفکّر هر کدام از این شاخه ها می باشد ، باید اقدام به تحصیل آن علوم نماید.

البته روش تفکّر کلامی و فلسفی ، را می توان از راه مطالعه ی کتب اندیشمندانی چون شهید مطهری نیز به دست آورد. کتب این شهید راه اندیشه چنان نگاشته شده اند که اگر کسی بر مطالعه ی آنها مداومت ورزد ، به مرور زمان نحوه ی تفکّر نویسنده ی آنها را عملاً فرا می گیرد و به صورت ناخود آگاه اهل فکر می شود.

ب ـ  اخلاق و عرفان عملی: بخش دیگری از گزاره های دینی ، مربوط می شوند به بایدها و نبایدهای ناظر به اوصاف روحانی . در این موضوعات دو گونه روش تفکّر وجود دارد. یکی روش تفکّر علمای اخلاق می باشد که کتابهایی چون معراج السّعاده یا اخلاق ناصری یا کیمیای سعادت در این راستا نوشته شده اند. امّات روش تفکّر دیگر ، روش عرفاست که با نگاه علمای اخلاق تا حدودی متفاوت می باشد. کتابهایی چون اوصاف الاشراف ، شرح اربعین امام خمینی ـ قدّس سرّه ـ نیز مروّج این سنخ تفکّر می باشند

در این حوزه از امور دینی ، تفکّر در نفس به معنی شناخت مصالح و معایب نفس ، اساسی ترین مساله به شمار می رود.

ج ـ احکام فقهی و حقوقی: حوزه ی دیگری از امور دینی که می توان در آن به تفکّر پرداخت ، بایدها و نبایدهای فقهی است ؛ که به شیوه های گوناگونی می توان در آن تفکّر نمود. یک شیوه از تفکّر در این حیطه همان است که اصطلاحاً اجتهاد فقهی گفته می شود. فقها با این سبک تفکّر در گزاره های دینی ، موفّق می شوند که احکام الهی را به دست آورند. نوع دیگری از تفکّر در این امور ، تفکّر در حکمت و فلسفه ی احکام می باشد ؛ که در این باره نیز کتابهایی نوشته شده ، نظیر کتاب حکمت عبادات آیة الله جوادی آملی. مرحوم شیخ صدوق ، کتاب علل الشّرایع را در همین راستا گردآوری نموده است.

باز شیوه ی دیگری از تفکّر در این بخش ، اسرار شناسی احکام می باشد ؛ که از دیر باز مورد توجّه اندیشمندان بزرگ اسلامی بوده است. برای مثال چندین کتاب با عنوان اسرار الصّلاة یا سرّ الصّلاة یا اسرار نماز به دست مبارک بزرگانی چون شهید ثانی ، میرزا جواد ملکی تبریزی ، امام خمینی و آیةالله جوادی آملی نوشته شده است. در این سبک از تفکّر ، از صورت اعتباری احکام الهی به باطن ملکوتی آنها برده می شود.

خلاصه ی کلام اینکه:

ـ موضوعات تفکّر ، از نظر دین ، در سه بخش معارف نظری ، معارف اخلاقی و معارف عملی طبقه بندی می شوند ؛ که روش تفکّر در هر کدام از این حیطه ها ، متفاوت از دیگری است.

ـ راه فراگیری شیوه ی تفکّر در هر بخشی تحصیل علوم متصدّی آن بخش می باشد ؛ لکن در هر بخشی کتبی به زبان ساده نیز نوشته شده اند که مطالعه ی آنها انسان را در مسیر تفکّر در آن حوزه قرار می دهند. باید توجّه داشت که شیوه ی تفکّر را نمی توان به صورت تدریس یا توصیه به کسی آموخت. بهترین راه یادگیری شیوه ی تفکّر همین است که انسان با محصول فکری اندیشمندان بزرگ مأنوس شود تا به صورت عملی از شیوه ی تفکّر آنها تأثیر بپذیرد.

ـ بر اساس آنچه گفته شد ، یکی از بهترین راهها برای تقویّت قدرت تفکّر در امور دینی ، این است که مجموعه ی آثار شهید مطهری را با برنامه ریزی منظّم مطالعه فرمایید ؛ بخصوص چهار جلد اوّل مجموعه ی آثار ایشان را. همچنین با مطالعه ی مستمرّ تفسیر نور ، نوشته ی حجّة الاسلام قرائتی ، می توانید نحوه ی برداشت از آیات و راه و روش نکته گیری از آیات را هم فراگیرید.

 امّا درباره ی امکان شناخت خدا دو مقاله ی زیر تقدیم می گردد.

ــ مقاله نخست

الف ـ خدا یعنی وجود محض ؛ یعنی عین وجود ، و وجود حقیقتی است روشن که روشنتر از آن فرض ندارد ؛ چون هر چیزی با وجود است که دارای ظهور گشته ؛ در حالی که خودِ وجود ، عین ظهور و روشنی است ؛ از این روست که در مورد خداوند متعال اسمائی چون الظاهر و النور و نورالسموات و الارض به کار می روند. و چون خدا عین وجود می باشد ، به وجود آمدن برای او فرض ندارد ؛ چون وجود دادن به آنچه عین وجود است ، بی معنی است. وجود در مقابل عدم بوده ، عدم را برنمی تابد ؛ لذا همواره بوده و خواهد بود. در دعای عرفه نیز دقیقاً همین معانی بیان شده است. طلیعه ی دعای عرفه چنین است: « كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً وَ قَالَ أَيْضاً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْ‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ    ـــــــــــــ  خدايا چگونه بر وجود تو استدلال می شود با  آنچه در هستى خود نيازمند توست؟! آيا برای ديگرى ظهورى است كه تو آن ظهور را ندارى ، تا او ظاهر کننده ی تو گردد؟! تو كى نهان بودی که محتاج به دلیلی باشی که به سوی تو رهنمون شود؟! و كى دور بودی تا آثار  تو دیگران را به تو برسانند؟! كور باد چشمی كه تو را نبيند در حالی که تو پيوسته ديده‏بان اویى! و زيان به دست آورده بنده‏اى كه بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نيز فرمود: تو خود را به هر چیزی شناساندی لذا چیزی جاهل به تو نیست. و فرمود: خدایا تو خود را در هر چيزی به من شناساندى ؛ پس من تو را ظاهر دیدم در هر چیزی  ؛ پس تویی ظاهر کننده ی هر چیزی. » ( بحار الأنوار ة، ج‏64 ، ص142 )

ب ـ پس وجود خدا برای هر موجودی روشن و ظاهر است ؛ و انکارگران از فرط ظهورش انکارش نموده اند ؛ آن سان که همه چیز در نور دیده می شود ، لکن خلائق ، اکثر اوقات از خودِ نور غافلند ؛ چنانکه که اگر خورشید همیشه در یک حال بود و طلوع و غروب نداشت کمتر کسی متوجّه می شد که نور آن موجب ظهور اشیاء می باشد.

بلی کنه ذات خدا بر کسی روشن نیست ؛ آنچه ما از خدا می شناسیم ظهورات اسمائی اوست و کنه ذات در خفای محض بوده از هر گونه ادراکی بیرون است. امّا این دلیل نمی شود که اصل وجود و معبود بودنش نیز انکار گردد ؛ آدمی از وجود عقل و روح و خیال و ذهن و ارده ی خود باخبر است امّا از حقیقت آنها اطّلاعی ندارد ؛ آیا این جهل سبب می شود که ما نتوانیم از این امور بهره ببریم. گذشتگان و ما از نور بهره برده ایم و می بریم ولی ماهیّت آن همواره مجهول بوده و هنوز هم حقیقت نور در پرده ی ابهام است.

ــ مـــقــالـــه دوم

ـــ هستی (وجود) و چیستی (ماهیّت)

انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نبوده ، باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن  اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است (مشترک معنوی است). لذا صحیح است که برای همه ی موارد ، یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت(چیستی و چگونگی) موجودات نامیده اند.

 

ـــ واجب الوجود و ممکن الوجود.

انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این ، موجوداتِ دارای ماهیّت ، همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است. لذا ماهیّت بودن مساوی با بودن و تحقّق داشتن نیست ، در حالی که وجود عین بودن و تحقّق است و فرض عدم برای آن ممکن نیست. از اینرو گفته اند وجود اصیل ، و ماهیّت فرع بر وجود بوده اعتباری است. یعنی ماهیّت بر روی وجود اعتبار(لحاظ) می شود و بدون وجود نمی تواند تحقّق داشته باشد. امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان بوده عین تحقّق نیست ، خودِ وجود ــ بدون هیچ قیدی ــ همواره تحقق خارجی دارد و محال است که وجود ، موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود مفهومی به نام «وجوب » انتزاع نموده اند که در مقابل مفهوم « امکان» قرار دارد.

بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود ، مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.

حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت (نامحدود) ؛ که واژه ی واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

بر این اساس ، سخن گفتن از چیستی و ماهیّت خدا بی معنی بوده ناشی از نداشتن تصوّر درست از واجب الوجود و ممکن الوجود است. پس ذات خدا که همان اسماء و صفات حقّ تعالی بوده واجب الوجود است ، صرف وجود و وجود صرف می باشد و چیستی بر نمی دارد. از این جهت است که در علم کلام گفته می شود اسماء و صفات ذاتیّه ی خدا عین ذات اوست. امّا کنه ذات حضرت حقّ تعالی فراتر از اسماء و صفات ذاتی او بوده از حدّ هر گونه ادراکی خارج ، و سخن گفتن درباره ی آن محال است. تا آنجا که کنه ذات ، حتّی موضوع هیچ حکمی هم قرار نمی گیرد. حتّی نمی توان گفت: « کنه ذات خدا موجود است.» چون وجود و موجود نیز از اسماء و صفات او هستند نه کنه ذات. کنه ذات او نه معروف کسی است نه معبود کسی. آنچه عبادت کنندگان عبادت می کنند و شناسندگان می شناسند ، ذات باری تعالی است که عین اسماء و صفات ذاتیّه ی اوست. البته باید توجّه داشت که شناخت کامل ذات نیز از عهده ی همگان ساخته نیست بلکه هر کس به اندازه ی گستره ی وجودی خود آن حقیقت واحد را ادراک می کند ؛ و اوج این ادراک برای صاحب مقام « قاب قوسین او ادنی» ، عبده محمّدٍ المصطفی است که می فرماید:« مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك. ــــ آنچنان که من تو را عبادت نمودم ، حقّ عبادت توست و آنچنان که من تو را شناختم ، حقّ معرفت توست.» (بحارالأنوار ،ج68 ،ص23 ) ؛ البته این حدیث را چنین نیز معنی کرده اند که: « آنچنان که حقّ عبادت توست ، تو را عبادت نکردم و آنچنان که حقّ شناخت توست ، تو را نشناختم ». این معنی نیز اگر چه از نظر ادبی جایز می باشد ، لکن زبان حال ما انسانهای ناقص است و در حقّ رسول خدا و اهل بیت او و شیعیان خاصّ روا نیست ؛ چون احادیث چندی از رسول خدا و اهل بیت (ع) همان معنای اوّل را تأیید می کنند ؛ اگر چه برای معنای دوم نیز محملی وجود دارد که در ضمن حدیثی به آن می پردازیم.

 امیر مومنان (ع) فرمودند: « وَيْحاً لِلطَّالَقَانِ فَإِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا كُنُوزاً لَيْسَتْ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا فِضَّةٍ وَ لَكِنْ بِهَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ هُمْ أَيْضاً أَنْصَارُ الْمَهْدِيِّ فِي آخِرِ الزَّمَان‏ ـــــــ  واى بر طالقان كه خداى تعالى در آن گنجها دارد که نه از طلا هستند و نه از نقره ؛ بلکه مردانى مؤمن می باشند كه خدا را چنانچه حقّ معرفت اوست شناخته اند ؛ و آنان در آخر الزمان ياران مهدى باشند. » (بحار الأنوار ، ج‏51 ،ص87 ) 

در روایات دیگری ذکر شده که تعدادی از اصحاب خاصّ امام زمان (عج) ، که سیصد و سیزده نفر می باشند ، از اهالی طالقان خواهند بود. همچنین از برخی روایات استفاده می شود که یکی از یاران حضرت مهدی (عج) سلمان فارسی خواهد بود ؛ که در هنگامه ی ظهور به دنیا رجعت می کند. از اینجا معلوم می شود که یاران خاصّ آن امام همام ، کسانی در حدّ سلمان فارسی می باشند ؛ لذا آن سخن  رسول خدا که فرمودند: « سلمان منّا اهل البیت » ، شامل حال این افراد نیز خواهد بود.

امام صادق (ع) فرمودند:« ... إِنَّ لِمُحِبِّينَا فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ عَلَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا قَالَ الرَّجُلُ وَ مَا تِلْكَ الْعَلَامَاتُ قَالَ تِلْكَ خِلَالٌ أَوَّلُهَا أَنَّهُمْ عَرَفُوا التَّوْحِيدَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ أَحْكَمُوا عِلْمَ تَوْحِيدِه‏ ـــــــ  ... دوستان ما در نهان و آشكار علامتهایی دارند كه با آنها شناخته مى‏ شوند ، آن مرد (پرسشگر ) گفت: آن علامتها چيستند؟ امام فرمودند: آنها چند خصلتند ؛ نخست اينكه آنان توحید را شناخته اند آنچنان که حقّ معرفت آن می باشد ، و علم توحید را محکم ساخته اند. ... » (بحار الأنوار ، ج‏65 ،ص276 )

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ جَاءَ أَعْرَابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَلِّمْنِي مِنْ غَرَائِبِ الْعِلْمِ قَالَ مَا صَنَعْتَ فِي رَأْسِ الْعِلْمِ حَتَّى تَسْأَلَ‏ عَنْ غَرَائِبِهِ قَالَ الرَّجُلُ مَا رَأْسُ الْعِلْمِ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ قَالَ الْأَعْرَابِيُّ وَ مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ قَالَ تَعْرِفُهُ بِلَا مِثْلٍ وَ لَا شِبْهٍ وَ لَا نِدٍّ وَ أَنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ ظَاهِرٌ بَاطِنٌ أَوَّلٌ آخِرٌ لَا كُفْوَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ فَذَلِكَ حَقُّ مَعْرِفَتِه‏ ـــــــ ابن عباس گوید: يكى از باديه‏نشينان به خدمت رسول خدا (ص) آمده و عرض كرد: يا رسول اللَّه چيزى از غرائب علم به من تعليم كن! رسول خدا (ص) فرمودند: درباره ی سر علم ( حقیقت علم ) چه كردى که از غرائب آن سؤال می كنى؟ آن مرد عرض كرد: سر علم چيست يا رسول اللَّه؟ فرمودند: شناخت خداوند آنچنان که حق شناخت اوست. اعرابى عرض كرد: شناختن خدا به حق شناختنش چیست؟ فرمودند: او را بشناسى بى‏مثل و مانند و همتا و آنكه او واحد و احد است ؛ و اوست ظاهر و باطن و اوّل و آخر كه نه كفوى دارد و نه نظيری و اين حق شناختن او است.» (التوحيد للصدوق ، ص 285)

آنچه در این حدیث ذکر شده ، به ظاهر و در حدّ لفظ اندک است امّا فهم همین مقدار برای فرد زکی و حکمت فهم ، از طریق حکمت متعالیه ، بیش از ده سال وقت می برد ؛ و تکمله ی آن در عرفان نظری نیز همین اندازه زمان می طلبد ؛ و تازه این مقدار در برابر آنچه عرفان واصل بدان ره یافته اند ، چون قطره است در برابر دریا ؛ چرا که به قول شیخ محمود شبستری « معانی هرگز اندر حرف ناید ـــ که بحز قُلزم اندر ظرف ناید» ؛ و تازه آنچه عارف واصل بدان راه یافته نیز در مقایسه با آنچه امثال سلمان فارسی بدان رسیده اند حکم همان قطره را دارد در مقابل دریا.

رسول خدا فرمودند: « لا يعرف اللّه حقّ معرفته إلّا أنا و عليّ، و لا يعرفني حقّ معرفتي إلّا اللّه و عليّ، و لا يعرف عليّا حقّ معرفته إلّا اللّه و أنا ــــــ  جز من و على ، خدا را آن چنان كه حق شناخت اوست نمى‏شناسد و جز خدا و على ، مرا آن چنان كه حق شناخت من است نمى‏شناسد و جز خدا و من، على را آن چنان كه حق شناخت اوست نمى‏شناسد.» ( الدرة الباهرة من الأصداف الطاهرة ؛ شهيد اوّل ، ص16)

در کنار این همه روایات که معنی نخست را تأیید می کنند ، روایتی نیز وجود دارد که معنی دوم را تصدیق می کند ؛ لکن همین روایت نیز منافاتی با معنی نخست ندارد.

از رسول خدا روایت شده که فرمودند: « لو عرفتم الله حق معرفته لزايلت بدعائكم الجبال الراسيات و لا يبلغ أحد كنه معرفته فقيل و لا أنت يا رسول الله قال و لا أنا الله أعلى و أجل أن يطلع أحد على كنه معرفته ـــــــ  اگر خدا را آنچنان که حقّ معرفت اوست می شناختید ، با دعای شما کوههای استوار از جای خود کنده می شدند. لکن کسی به کنه معرفت خدا راه نمی یابد. گفته شد: حتّی شما هم راه نمی یابید ای رسول خدا ؟ فرمودند: حتّی من نیز. خداوند برتر و باشکوهتر از آن است که کسی به کنه معرفت او راه یابد.» (عوالي‏اللآلی ،ج4 ،ص132 )

این حدیث اگر چه به ظاهر معنی دوم را تأیید می کند ، لکن در حقیقت مؤیّد معنی اوّل می باشد ؛ چون:

الف ـ در ابتدای حدیث امکان شناخت خدا آنچنان که حقّ معرفت اوست تأیید شده. از طرف دیگر خود نبیّ اکرم (ص) و اهل بیت او چنان بودند که اگر دعا می کردند ، کوهها از جا کنده می شدند. کما اینکه به اشاره ی حضرتش ماه به دو نیم گشت و مرده زنده شد.

ب ـ بخش دوم حدیث ناظر به معرفت ذات خدا نیست ، بلکه ناظر به معرفت کنه ذات است که گفته شده غیر ممکن می باشد. لذا اگر رسول خدا معرفت خدا را خود سلب نمود ، مرادش معرفت کنه ذات بود ، نه معرفت ذات که عین اسماء ذاتیّه ی اوست.

ــ اقـسـام شـنـاخـت خـــدا

شناخت بر دو گونه است ؛ شناخت حصولی که همان شناخت مفهومی و با واسطه است ، و شناخت حضوری و بی واسطه که از راه مفهوم نبوده از طریق اتّحاد وجودی است.

در شناخت حصولی هیچگاه وجود موجودات خارجی به ذهن نمی آید بلکه ماهیّت آنها عیناً در ذهن حاضر می شود ؛ که آن را مفهوم ماهوی گویند. لذا ماهیّات اشیاء معلوم بالذّات ولی وجود آنها معلوم بالعرض است. امّا از آنجا که خداوند متعال منزّه از ماهیّت است هیچگاه مفهوم مساوی او در ذهن حاضر نخواهد شد. آدمی ابتدا وجود مقیّد (ماهیّات) را ادراک و آنگاه قید و ماهیّت آنها را در ذهن تجرید و خلع می کند و به مفهوم وجود محض می رسد و از این راه واجب الوجود را تصوّر می کند. در مرحله ی بعد ، از راه براهین عقلی تحقّق چنین وجود محضی را اثبات می کند ؛ و این نهایت درجه ی شناختی است که از راه ذهن می توان نسبت به خدا حاصل کرد. امّا در شناخت حضوری آنچه حقیقتاً ادراک می شود وجود موجودات است و ماهیّت آنها بالعرض ادراک می شود. لذا در علم حضوری وجود محض قبل از هر چیزی و با هر چیزی ادراک می شود. چرا که مطلق هر چیزی همواره با مقیّد آن است ، اگرچه مقیّد از مطلق محجوب می باشد. لذا خداوند متعال فرمود:« هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم . ــــ او با شماست هرجا که باشید» لذا اهل حکمت و معرفت گفته اند: اگر وجود خدا به درستی تصوّر شود بدیهی بوده بی نیاز از اثبات است. کلام امام حسین(ع) در دعای عرفه نیز مؤیّد این سخن است که فرمودند :«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك‏. ـــــــــ چگونه بر تو استدلال می شود به چیزی که در وجودش محتاج توست؟ آیا برای غیر تو ظهوری هست که برای تو نیست تا به آن ظهور ظاهر کننده ی تو باشد؟ تو کی غایب بوده ای که محتاج دلیلی باشی که به تو دلالت نماید؟ و کی دور بوده ای که آثار رساننده به تو باشند؟ کور باد چشمی که تو را نمی بیند....»(بحارالأنوار ،ج64 ،ص142)

ــ حاصل کلام اینکه:

الف ـ کنه ذات خدا قابل ادراک برای هیچ موجودی نیست.

ب ـ ذات خدا به معنای اسماء و صفات او نیز تا حدودی از راه علم حصولی قابل شناخت است.

ج ـ همچنین هر کسی به اندازه ی گستره ی وجودی خود می تواند ذات خدا را به معنی اسماء و صفات او  ، در وجود خویش مشاهده ی حضوری نماید. لذا فرمودند: « مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبّهُ» و البته باید توجّه داشت که نفرمودند:« من عرف نفسه فقد عرف ربّ العالمین یا الله» بلکه هر کسی از کانال وجود خویش فقط ربّ خود را می شناسد. به عبارتی ، ربّ مطلق برای هر کسی به اندازه ی وسعت وجودی خود او ظاهر می شود ؛ و ربّ العالمین تنها برای چهارده معصوم قابل شناخت می باشد ؛ لذا خداوند متعال فرمود: « وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى ــــ و اینكه همه ی امور به پروردگارت منتهى مى‏گردند.» (النجم:42) و فرمود: « إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعى‏  ـــــ به يقين بازگشت(همه) به سوى پروردگار تو است.» (العلق:8)

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
زمان : 16:38
:عده ي زيادي بر اين باورند که دنيا مخلوق خداست. صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند


پرسش:عده ي زيادي بر اين باورند که دنيا مخلوق خداست. صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند. از جمله خدا خالق، توانا، دانا، قادر، بي نياز و ... چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است من فضايي خالي را تصور مي کنم که دنيا و زمان و مکان وجود نداشت. تنها خدا وجود داشت. پس چون دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود. دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد، توانا نيز نبود، وقتي دنيا وجود نداشت توانا به چه چيزي بود؟ کريمي، رحيمي، بينايي، عادلي و ... هيچ کدام از اين صفت ها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش از خلق دنيا خدا هيچ نبود . سپس خداوند جهان را آفريد، به واسطه خلق دنيا خدا خالق شد و پس از خالق شدن صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند. پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشدبا توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من اين است که پيش از خلق دنيا خدا چه بود؟ آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست؟

پاسخ:

1ـ باید توجّه داشت که تصوّر فضای خالی ، بدون وجود هیچ چیزی در آن غیر ممکن است. آنچه حضرت عالی به نام فضای خالی تصوّر می کنید از دو حال خارج نیست یا امری وجودی است یا عدم است. اگر امر وجودی است پس خالی نیست و اگر عدم است ، عدم چیزی نیست که بتوان آن را تصوّر نمود. وقتی می گوییم من فلان چیز را تصوّر کرده ام ، یعنی وجود ذهنی آن را لحاظ نموده ام  ؛ پس چیزی که تصوّر شده یقیناً وجود ذهنی دارد ؛ و وجود ، چه در ذهن و چه در خارج ، وجود است نه عدم. بر همین اساس فلاسفه گفته اند: « المعدوم المطلق لایخبر عنه ـــ از معدوم مطلق نمی توان خبر داد.» یعنی عدم محض قابل فرض نیست تا موضوع حکم و خبری واقع شود. همچنین ، طبق براهین  فلسفی ، خلاء حقیقی محال است. از نظر علم فیزیک مدرن نیز چیزی به نام خلاء محض وجود ندارد ؛ چون تمام فضاهایی که ظاهراً ستاره یا سیّاره ای در آنها نیست پر از ذرّات و امواج الکترومغناطیس می باشند ؛ امواجی که از کوتاهترین طول موجها مثل اشعه ی گاما گرفته تا بلندترین طول موجهای رادیویی در حال تشعشع اند.

2ـ به فرض محال ، اگر هم بتوانید فضای خالی را تصوّر نمایید باز به این معنا نیست که مخلوقی وجود ندارد. در حقیقت پیش فرض حضرت عالی این بوده که عالم یعنی همین دنیا ؛ در حالی که عالم خلقت خلاصه در همین دنیای مادّی نیست ؛ بلکه عوالم غیرمادّی همچون عالم مثال (عالم ملکوت ) و عالم عقول (عالم جبروت ) نیز وجود دارند که ذاتاً از مکان و زمان و مادّه منزّه می باشند. عالم جبروت نه تنها از مکان و زمان و مادّه منزّه است حتّی شکل و رنگ و اندازه نیز ندارد ؛ مانند عقل انسان که از همه ی این امور مجرّد است.

3ـ خدا در ذات خود از هر اسم و رسمی منزّه و مبرّاست ، خدا یعنی وجود محض و رها از هر گونه قیدی. آنگاه از همین وجود محض بودن ، تک تک اسماء و صفات او انتزاع می شوند. خدا چون وجود محض است لذا عدم بردار نیست ؛ چون عدم نقیض وجود است ؛ از این رو او را واجب الوجود گویند و چون عدم عین بطلان است ، در مقابل ، وجود محض را حقّ گویند. و چون منشاء تمام آثار وجود است ، لذا وجود محض را فاعل و فعّال گویند ؛ و چون وجود ، ذاتاً ظهور دارد او را ظاهر گویند و چون کنه وجود محض برای موجودات محدود نایافتنی است او را باطن گویند ؛ و چون در ذات خود ظاهر بوده و ظاهر کننده ی موجودات است ، او را نور گویند ؛ و چون ظهور نور حسّی و ملکوتی و جبروتی از اوست ، وی را نور الانوار و منوّر النور و نورُ کلّ نور و نورٌ فوق کلّ نور گفته اند و چون آثار صادره از خدا محدود به حدودند ، او را خالق و موجودات را مخلوق گویند ؛ چون خلق یعنی برش زدن و حدّ نهادن و خدا را قادر و مقتدر و مقدّر گویند چرا که « قدر » به معنی اندازه است و قادر یعنی کسی که حدود اشیاء را معیّن می کند. و به همین نحو تمام اسماء و صفات خدا از وجود محض بودن او انتزاع می شوند. لذا گفته می شود اسماء و صفات خدا عین ذات او هستند. یعنی ما هستیم که به خاطر محدودیّت خود ، آن وجود محض را به اعتبارات گوناگون ملاحظه نموده اسماء گوناگون از او انتزاع می کنیم و الّا کنه ذات او منزّه از هر اسم و رسمی است.

4ـ از مطلب پیشین روشن شد که خالق بودن خدا از خلق او گرفته نشده بلکه چون او وجود محض است خالق می باشد و چون خالق است مخلوق دارد نه اینکه چون مخلوق دارد خالق شده است. اگر خالقیّت وصف ذاتی خدا نبود اساساً او خالق نمی شد و اگر خالق نمی شد عالمی وجود نداشت. پس خدا از ازل خالق بوده و چون از ازل خالق بوده ، از ازل نیز مخلوق داشته و فرض خدای بدون مخلوق ، فرضی است باطل و متناقض. خدا یعنی وجود و کمال محض ، حال اگر فرض کنیم که خدا در برهه ای خالق نبوده ، لازم می آید که در همان برهه ناقص بوده باشد ؛ و نقص ، امر عدمی است. پس لازم می آید که در آن برهه ، وجود محض در عین محض بودن ، محض نبوده باشد و عدم در او راه داشته باشد ؛ یعنی حدّ عدمی داشته باشد ؛ و هر چیزی که محدود به حدّ عدمی است مقیّد است نه محض. بنا بر این ، از فرض خدای بدون مخلوق لازم می آید که او در عین محض بودن ، محض نباشد و این تناقضی است آشکار. پس خدا از ازل مخلوق داشته است.

قبلاً  گفته شد که عالم مثال (ملکوت ) و عالم عقول (جبروت) عوالمی فرا زمانی و فرا مکانی می باشند ، لذا زمان برای آنها معنی ندارد تا گفته شود زمانی بود که این عوالم نبودند. بنا بر این ، اینها قدیم زمانی بوده از حیث زمانی ازلی و ابدی می باشند و زوال برای آنها بی معنی است. البته در حدّ ذاتشان ممکن الوجود می باشند و هر ممکن الوجودی حادث ذاتی است ، اگر چه قدیم زمانی بوده باشد ؛ و هر حادث ذاتی علّت می طلبد. و چون این عوالم از نظر زمانی ازلی هستند لذا علّت آنها نیز ازلی است. پس این عوالم همواره بوده اند و همواره نیز قائم به علّت خود بوده اند.

عالم مادّه نیز اگر چه دائماً تغییر صورت می دهد ولی اصل آن همواره بوده ، هست و خواهد بود. عالم فعلی ما زمانی پدیدار شده و زمانی نیز ناپدید خواهد شد ولی این بدان معنا نیست که اصل عالم مادّه نیز چنین باشد. قبل از عالم فعلی ما عالم مادّه بوده ، قبل از آن نیز عالم مادّه تا بی نهایت ؛ بعد از قیامت این عالم فعلی نیز عالمی دیگر برپا می شود ، بعد از آن نیز عالمی دیگر تا بی نهایت. باید توجّه داشت که آنچه در قیامت زائل می شود صورت عالم است نه مادّه ی آن ، مثل انسانی که زمانی نطفه بود ، عالم نطفگی نابود شد و تبدیل به علقه شد ، آن نیز نابود گشته تبدیل به مضغه شد و ... تا تبدیل به جنین شد و جنین نوزاد گشت و نوزاد کودک شد و کودک نوجوان گردید و نوجوان جوان شد و ... . مجموع تمام این مقاطع ، که هر کدام عالمی است ، یک حقیقت است که منزل به منزل به پیش می رود و با نابودی وضع سابق اصل آن حقیقت نابود نمی شود. عالم ما نیز تنها مقطعی از این سیر بی ابتدا و بی انتها می باشد. این حقیقت در روایات اهل بیت (ع) نیز مورد اشاره واقع شده است.

« عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : « أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ سَكَنَ  أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يَخْلُقُ  لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ أَوْ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّينَ ـــــــــــ جابر بن يزيد، گوید: از امام باقر(ع) تفسير قول خدای عزّ و جلّ را پرسيدم که می فرماید:«آيا درمانده شديم به آفرينش نخست بلكه آنان هر روز در پوششى از آفرينشى تازه‏اند » (ق: 15) ؛ امام پاسخ فرمودند: اى جابر تأويلش اين است كه چون خدای عزّ و جلّ اين خلق را پايان دهد و اين عالم را ؛ و اهل بهشت در بهشت جا كنند، و اهل دوزخ در دوزخ ، خدا ی عزّ و جلّ عالمی غیر اين عالم از نو بيافريند، و عالمی نو به پا می کند  بدون ‏نر و ماده ای ،که او را می پرستند و يگانه می شناسند، و زمينى جز اين زمين براى آنها بيافريند كه روى آن باشند، و آسمانى جز اين آسمان كه بر آنها سايه كند. شايد تو پندارى كه خدا ی عزّ و جلّ فقط اين يك عالم را آفريده، يا اينكه خدای عزّ و جلّ آدمى جز شما نيافريده است؟! آرى به خدا سوگند البته خدا ی تبارك و تعالى هزار هزار عالم و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفريده و تو دنبال اين همه عالمها و اين همه آدميانى »( بحار الانوار ، ج8 ، ص  375  )

 

« عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يَقُولُ: « إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ ـــــــ  ابو حمزه ثمالى می گوید از  عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ــ عليه السّلام ـــ  شنیدم که فرمود:«همانا خدا محمّد و على و فرزندان پاكشان را از نور عظمت خود آفريد و آنان را پيش از مخلوقات ، چون اشباحی قائم نمود ؛ سپس فرمود: تو گمان دارى خدا خلقى جز شما نيافريده ؛ آرى سوگند به خدا البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده، و تو به خدا سوگند دنبال و آخر همه ی اين عالمهایى.»( بحارالانوار ، ج 25 ، ص  25  )

 

امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ  البته كه خدای عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالمیان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از  آن زمان که آفریده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالی نبوده است .  شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدای تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند  به خدا كه البته خلقى آفريند بى ‏نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برایشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل می فرمايد: «روزى كه به جاى زمين ، زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آیه 48 ابراهيم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‏اند»( آیه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320  )

توجّه:

الف ـ تعبیر «هزار هزار» که در روایات فوق الذکر آمده برای بیان کثرت است نه اینکه خدا فقط یک میلیون عالم آفریده باشد. اینکه حضرات معصومین (ع) نفرمودند بی نهایت عالم بوده و خواهد بود ، برای این بوده که مردم آن زمان به محض شنیدن این سخن چنین می پنداشتند که اگر عالم همواره بوده پس چه نیازی به خالق دارد؟!! امّا با قواعد فلسفی که امروز ما بدان دست یافته ایم برای ما کاملاً معلوم است که هر ممکن الوجودی در حدوث و بقایش محتاج به علّت است ، اگر چه از حیث زمانی بی ابتدا و بی انتها باشد ؛ کما اینکه خود زمان همواره بوده است. اگر کسی بگوید زمانی بود که زمان نبود ، بی آنکه بداند به همواره بودن زمان اعتراف نموده است.

ب ـ در حدیث امام سجّاد (ع) آمده بود که خدا نور محمّد و آل پاکش را قبل از مخلوقات آفریده است. در این روایت مراد از «قبل» ، قبل وجودی و رتبی است نه قبل زمانی ؛ چون نور آن بزرگواران قبل از زمان نیز بوده است. همچنین آن انوار مقدّسه سابق بر عالم ملکوت و جبروت نیز وجود داشته اند ؛ در عین اینکه این دو عالم فرا زمانی و مکانی بوده قدیم زمانی هستند.

ج ـ گفته شد که تا خدا بوده اصل عالم مادّه و اصل زمان و عالم ملکوت و عالم جبروت نیز بوده اند و همواره نیز خواهند بود. چون محال است علّت تامّه ی یک چیز موجود باشد ولی خود آن نباشد. امّا باید توجّه داشت که اینها همواره قائم به خدا بوده اند. وقتی ما کلید را در قفل انداخته و می چرخانیم چرخش دست ما و چرخش کلید همراه یکدیگرند و از نظر زمانی هیچکدام مقدّم بر دیگری نیستند ، امّا تا دست ما نچرخد ، کلید نیز نمی چرخد. لذا چرخش دست ما تقدّم وجودی و علّی بر چرخش کلید دارد. همینطور تا انسان بوده ، اراده ی او نیز بوده است ولی اراده ی انسان هیچگاه به تنهایی نمی تواند باشد بلکه همواره قائم خود انسان وجود دارد. عالم هستی نیز چیزی جز ظهور اراده ی ازلی و ابدی خدا نیست. 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
زمان : 16:37
اگر خداشناسي فطري است، چرا عده اي منكر و كافر خدايند؟


پرسش:اگر خداشناسي فطري است، چرا عده اي منكر و كافر خدايند؟

پاسخ:

1ـ خداشناسي فطري است به شرط آنكه وجود خدا درست تصوّر شود. همانگونه كه اجتماع نقيضين بداهتاً محال است به شرط آنكه كسي معني درست اجتماع و دو نقيض را بداند. لذا عدّه اي كه اجتماع نقيضين را درست تصوّر نكرده اند نه تنها آن را محال نمي دانند بلكه معتقدند اجتماع نقيضين لازم و ضروري بوده بنيان و اساس عالم است. به كسي گفته شد اين قضيّه كه " هر كلّي از جزء خود بزرگتر است " بديهي است. گفت : اين قضيّه نادرست است ؛ چون من مي توانم آفتابه اي بسازم كه لوله اش از خودش بزرگتر باشد. اگر اين شخص مي دانست كه كلّ آفتابه يعني بدنه ي آن بعلاوه ي لوله اش مي فهميد كه آن قضيّه بديهي است ولي خيال مي كرد آفتابه يعني بدنه ي آفتابه بدون لوله اش. كساني هم كه منكر خدا هستند منكر خداي مورد نظر خداپرستان حقيقي نيستند بلكه خداي موجود در ذهن خودشان را انكار مي كنند كه ربطي به خداي مورد نظر خداشناسان حقيقي ندارد.   

بلی آن خدایی که در اذهان امثال این شخص وجود دارد نه تنها فطری یا بدیهی نیست که باطل الذّات است. در خاتمه ي بحث تصويري از خداي مورد نظر حكماي موحّد ارائه مي شود كه اگر كسي بتواند آن را تصوّر نمايد بي هيچ برهاني و از عمق وجود مي يابد كه چنين خدايي قابل انكار نيست. كما اينكه مي بيند خدا گرایی نیز فطری است. خدا در آن تصويري كه ارائه خواهد شد یعنی کمال محض ؛ یعنی علم محض ، قدرت محض ، حیات محض و ... . حال کدام انسان است که در ذات خود طالب علم و قدرت و حیات و به طور کلّی کمال نباشد؟! و کیست که از این کمالات سیر شود؟! کیست که به او علمی داده شود و او بیشترش را نخواهد ، قدرت داده شود و او بیشترش را نخواهد ، کمال داده شود و او بیشترش را نخواهد؟! پس همه در ذاتشان کمال می طلبند ، آنهم مطلقش را. و کمال مطلق ، خداست. پس همه ی انسانها گرایش به کمال مطلق (خدا ) دارند. و گرایش یعنی پرستش و ستایش ، لذا همه ی انسانها ، در ذات خود ستایشگر خدایند. اعمال دینی نیزی چیزی نیستند جز راه و رسم ستایش درست. بسیاری از این اعمال نیز برای مردم عادی فطری اند. برای مثال حجاب فطری است. لذا کمتر کسانی وجود دارند که لخت مادرزاد بگردند ؛ حتّی کفّار نیز لباس می پوشند. در برخی از آیینهای بت پرستی هندوستان ، لخت بودن واجب است ، ولی خود آنها نیز از لخت بودن ابا دارند. پس اصل پوشش و حجاب فطری است ، و اختلاف صرفاً در مقدار پوشش است. لذا انبیاء نیامده اند تا به بشر حجاب را بیاموزند بلکه آمده اند تا مقدار پوشش را مشخّص کنند.فطری بودن دیگر اعمال عبادی نیز به همین صورت قابل دفاع هستند ؛ لکن شرح این مطلب خارج از گنجایش این نامه است.

2ـ خداي مورد نظر حكماي الهي

الف: بدون تصوّر یک موجود نمی توان در مورد او هیچ اندیشه و باوری داشت ؛ چرا که هر اندیشه و باوری دست کم باید در قالب یک قضیّه (جمله ی خبری) قابل بیان باشد ؛ و هر قضیّه ای مرکّب از موضوع (نهاد) و محمول (گزاره) است. لذا اگر ما تصوّری از یک موضوع خاصّ نداشته باشیم باوری نیز درباره ی آن نخواهیم داشت ـ چه باور مثبت و چه منفي ــ . بنا بر این ، درباره ی خدا نیز اگر تصوّری در ذهن شخص وجود نداشته باشد نمی تواند باوری درباره ی آن داشته باشد. ــ البته توجّه داريد كه مراد از تصوّر داشتن از خدا ، داشتن يك شكل و قالب ذهني از خدا نيست بلكه تصوّر صرف عقلي مراد است كه فاقد هر گونه شكل خيالي است مثل تصوّر عقل و فكر و اراده و امثال اين امور كه شكل ندارند ــ . پس هر كس در مورد خدا نفياً يا اثباتاً سخن گفته و قضيّه اي را طرح مي كند ، يقيناً تصوّري هر چند اجمالي از خدا دارد. امّا شكّي نيست كه اوّلاً تصوّر همگان از خداي حقيقي در يك مرتبه نيست و تصوّر برخي افراد عميقتر و دقيقتر است. ثانياً هر تصوّري از خدا لزوماً مطابق با خداي حقيقي نيست بلكه ممكن است تنها از جهاتي با خداي حقيقي تطابق داشته باشد. براي مثال تقريباً همه ي افرادي كه تصوّري از خدا دارند او را به عنوان خالق و پديد آورنده ي عالم تصوّر مي كنند. اين مقدار تصوّر اجمالي از خدا كافي است تا انسان بتواند وجود خدا را با براهيني چون برهان حدوث يا برهان حركت يا برهان نظم اثبات نمايد ؛ ولي اين مقدار تصوّر از خدا ممكن است آلوده به تصوّرات نادرستي نيز باشد ؛ مثلاً ممكن است كسي همين خداي خالق را جسماني تصوّر نمايد يا در تصوّر رابطه ي وجودي او با مخلوقات دچار اشتباهات فاحشي شود ، مثل مسيحيان يا يهوديان يا زرتشتيان كه اصل وجود خدا را به عنوان خالق ، درست تصوّر مي كنند ولي آن را با تصوّرات نادرست ديگري آلوده مي كنند كه نه تنها قابل اثبات نيست بلكه قابل ابطال نيز مي باشد. لذا اگر تصوّر شخص از خدا ، از جهاتي نادرست  و غیر مطابق با واقع باشد روشن است که باور او نسبت به خدا نیز در همان جهات دچار مشكل خواهد بود. حتّي منكرين خدا هم كه خدا را به عنوان خالق تصوّر نموده و آنگاه منكر آن مي شوند در حقيقت در تصوّر درست خدا مشكل دارند ، لذا خداي مورد نظر خود را انكار مي كنند نه خداي حقيقي موحّدان حقيقي را . بر این اساس از افرادی که معتقدند خدا موجود نیست باید پرسید منظورتان کدام خداست؟ چون چه بسا این افراد خدایی را انکار می کنند که هیچ ارتباطی به خدای خداپرستان و موحّدان ندارد. همچنین آنان که می گویند خدا قابل دیدن است یا اعضاء و جوارح دارد ، در حقیقت مخلوقی را به جای خدا تصوّر نموده اند ؛ البته همراه با صفت خالقيّت.

بر اين اساس در سطور زیر ابتدا به سطوح مختلف تصوّر از خدا پرداخته و در انتها مقاله ای نسبتاً فلسفي تقدیم محضر حضرت عالی می شود که با مطالعه ی چندباره ی آن تصوّري عميق از خدای مورد نظر حکیمان الهی و براهین وجود خدا به دست خواهید آورد.

ــ سطوح مختلف تصوّر خدا

الف. ابتدايي ترين فهمي كه خداباوران از خدا دارند ، تصوير خداي خالق و ايجاد كننده است ؛ خدايي كه وجودش بر اساس ساده ترين براهين ، يعني برهان حدوث قابل است. هر انسان خالي الذهني ، كه ذهنش آلوده به شبهات نگشته ، وقتي به موجودات مورد درك خود نظر مي كند در مي يابد كه اين موجودات حادث و نوظهور مي باشند ؛ يعني زماني نبودند و اكنون هست شده اند. از طرفي عقل حكم مي كند كه هيچ موجود حادث و نوپديدي نمي تواند سرخود به وجود آيد ، بلكه حتماً مُحدِث و پديدآورنده اي مي خواهد. پس اين موجودات حادث و نوپديد ، مُحدِث و پديد آورنده اي دارند كه خداباوران اين پديد آورنده را خدا مي نامند. اين برهان ، ساده ترين دليلي است كه هر صاحب عقلي آن را مي فهمد و مي داند ؛ البته ممكن است بسياري افراد از بيان اين برهان در قالب كلمات ناتوان باشند ولي اين ناتواني عملي دليل بر ندانستن نيست. 

ب. يك مرتبه بالاتر از اين تصوير از خدا ، تصوير خداي خالقي است بعد از خلق عالم ، آن را به حال خود رها نكرده بلكه گردش عالم را هم در اختيار دارد. كساني كه خدا را اينگونه تصوّر مي كنند افزون بر برهان حدوث از برهان حركت نيز براي اثبات وجود او بهر برده برده چنين استدلال مي كنند كه: خورشيد و ماه و ستارگان و كهكشانها و ديگر موجودات عالم و در كلّ همه عالم مادّه در حركت و تكاپو است ؛ و هر حركتي مُحَرّك (حركت دهنده) مي خواهد. پس اين عالم ، حركت دهنده اي دارد كه خداباوران نام او را خدا نهاده اند.

پ. تصوير عميقتر و كاملتر از دو تصوير پيشين ، تصوير خداي خالق و گردانده اي است كه ناظم هستي نيز مي باشد و داراي علم و حكمت بي مانندي است. كساني كه چنين دريافتي از خدا دارند افزون بر دو برهان سابق ، از برهان نظم نيز براي اثبات وجود وي كمك گرفته مي گويند:جهان پديده ها با اين همه گوناگوني موجودات و حركات ، داراي هماهنگي و نظم حيرت آوري است كه نظمهاي پديد آمده توسّط دانشمندان و نوابغ بشري در مقابل آن هيچ بوده و تنها اقتباس بسيار ناقصي از آن نظم شگرف است. و هر نظمي نيازمند ناظمي عالم و حكيم است. پس عالم با نظمي چنين عظيم و شگرف يقيناً ناظمي بسيار عالم و حكيم دارد كه در فرهنگ خداباوران ، خدا ناميده مي شود.

ت. تصوير عميقتر و دقيقتر از تصوير خداي ناظم و عالم و حكيم ،  تصوير خدايي است كه كمال مطلق ، علم مطلق ، قدرت مطلق ، حيات مطلق ، رحمت مطلق ، زيبايي مطلق و ... است. خدايي با اين وي‍‍ژگي ها براي كساني است كه خود را به نيكي شناخته و از مجراي وجود خويش خدا را يافته اند. اينان وقتي به خود نظر مي كنند مي يابند كه با تمام وجود عاشق كمال مطلق ، علم مطلق ، رحمت مطلق ، زيبايي مطلق ، قدرت مطلق و ... مي باشند ؛ لذا هر چه علم و قدرت و زيبايي و ... داشته باشند باز ميل به بيشتر از آن دارند ؛ اينان در مي يابند كه از عمق وجودشان عاشق علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق هستند و به كمتر از مطلق راضي نمي شوند. از اينجا مي فهمند كه پس علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق در عالم هستي وجود دارد ؛ چون عاشق و معشوق ، مثل بالا و پايين و راست و چپ ،  دو مفهوم متضائف هستند كه وجود يكي بدون ديگري ممكن نيست. اگر بالايي هست پس پاييني نيز وجود دارد ؛ طرف راست بدون  طرف چپ معني ندارد ؛ عاشق نيز بدون معشوق نمي توان وجود داشته باشد. بنا بر اين اگر علم و كمال و قدرت و حيات و زيبايي مطلق ، معشوق ماست و ما عاشق اين امور هستيم ، پس اين امور يقيناً وجود دارند چون عشق ما به اين امور بالفعل موجود است. و چون وجود دو يا چند نامحدود ممكن نيست لذا همه ي اين اوصاف نامحدود بايد اوصاف يك وجود نامحدود باشند كه خدا ناميده مي شود.    

ث. تصوير آخر از خدا ،تصوير خداي واجب الوجود مي باشد كه خود داراي سطوح چندگانه اي است كه پرداختن به تك تك اين سطوح نيازمند مقاله اي بسيار طولاني است لذا در ادامه اي بحث تنها به حدّ متوسّطي از اين تصوير مي پردازيم. 
ـ تصوّر خدا از منظر حكما

براي ورود به اصل اين بحث نياز به مباحث فلسفي مقدّماتي و نسبتاً سنگيني است كه چاره اي جز طرح آنها نيست ؛ لكن سعي مي شود اين مباحث همراه با مثال و در سطح پاييني مطرح شوند.
وجود و ماهیّت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ي این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است لذا صحیح است که برای همه موارد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت(چگونگی) موجودات نامیدند.
ـــ واجب الوجود و ممکن الوجود.
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این ، موجودات دارای ماهیّت ، همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ، خود وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود ، مفهومی به نام «وجوب » انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت گرفت.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت(نامحدود) ؛ که واژه ي واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود مي باشد که عبارت از موجودی است که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.
ـــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم یکسان است. پس ، تا وجود به ماهیّت اعطا نشده موجود نخواهد شد ؛ بنا بر این ، امکان ، كه همان نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن است ، علّت احتیاج به علّت مي باشد ؛ و کار علّت ، وجود دادن به ماهیّت و خارج نمودن او از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیّت وجود دهد؟ روشن است که ماهیّات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ، چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این ، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد خودِ وجود است ؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیّت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود : پس به خودِ وجود ، چه کسی وجود داده است؟ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند. یعنی ماهیّاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. لذا در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است ، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است ؛ درخت وجود است و ...

3
ـ براهین اثبات وجود خدا (واجب الوجود)
اقسام برهان
براهین به طور کلّی بر سه قسمند.
 
برهان اِنّی: که در آن از معلول به علّت پی برده می شود ؛ مثلاً از وجود دود بر وجود آتش استدلال می شود. این برهان از نظر منطقی پایین ترین حدّ یقین آوری را داراست. لذا فلاسفه اسلامی ،که در پی یقین صد در صدی هستند ، در اثبات وجود خدا از آن استفاده نمی کنند ؛ ولی متکلمین اسلامی که در صددند متناسب با فهم تمام اقشار بشری ، برهان اقامه کنند ، از این قسم برهان نیز استفاده می کنند.
برهان لِمّی: که در آن از وجود علّت بر وجود معلول استدلال می شود. این قسم برهان مفید یقین صد در صدی بوده ، خدشه ناپذیر است ؛ لکن از آنجا که مراد از خدا ، واجب الوجود(وجود صرف و بدون علّت) است ، این برهان برای اثبات وجود خدا کاربرد ندارد.
برهان از راه ملازمات عامّه: در این قسم برهان ، نه از علّت به معلول پی برده می شود نه بالعکس ؛ بلکه از وجود یکی از دو امر که ملازم یکدیگرند بر وجود امر دیگر استدلال می شود. برای مثال گفته می شود: اینجا طبقه بالای ساختمان است ؛ طبقه بالا وقتی معنی دارد که طبقه پایینی باشد. پس زیر این طبقه ، طبقه ی پایینی نیز هست. در این استدلال ساده ، بالا نه علّت پایین است نه معلول آن. بلکه بالا و پایین ، همواره باهم بوده ، ملازم همند. همه ی براهینی که فلاسفه اسلامی در فلسفه به کار می برند از این سنخ اند ؛ که یقین آوری آن حتّی از برهان لمّی هم بالاتر است. براهین سطوح بالای اثبات وجود خدا نیز از این قسم هستند.
اقسام خداجویان.
طالبان اثبات وجود خدا از نظر سطح ادراک پنج گروهند:
 
عوام مقلّد: که فاقد قوّه ي استدلال بوده ، وجود خدا را به تقلید از دیگران می پذیرند ؛ البته اينها براهين ساده اي چون برهان حدوث را مي دانند ولي قادر به بيان آن نيستند.
عوام محقّق: که وجود خدا را با براهینی سطح پایین چون برهان نظم ، برهان حدوث و برهان حرکت پذیرفته اند.
خواصّ: که وجود خدا را با براهینی یقینی ولی به نوعی با توجّه به خلق او اثبات می کنند. خود این گروه نیز درجاتی دارند.
خاصّ الخواصّ: که در اثبات وجود خدا ، هیچ نظری به مخلوق نداشته از متن وجود ، بر وجود خدا استدلال می کنند.
اخصّ الخواصّ: که وجود خدا برایشان بدیهی بوده ، بی نیاز از اقامه برهانند ؛ و اگر برهانی می آورند برای دیگران است.
در مباحث سابق به برهان حدوث ، برهان حركت ، برهان نظم و برهان عشق يا حبّ اشاره اي شد ، كه متناسب با سطح عوام محقّق و خواصّ بودند ، حال به برهان وجوب و امكان و برهان صدّيقين مي پردازيم كه از نظر يقين آوري در مراتب بالاتري قرار دارند.

ــ برهان وجوب و امکان
مقدّمات این برهان در عین این که بدیهی اند ولی تصوّر موضوع و محمول آنها ممکن است برای برخی افراد دشوار باشد. تقریر برهان وجوب و امکان چنین است.
ــ تقریر برهان ،مبتنی بر محال بودن تسلسل علل.
شکّی نیست که خارج از وجود ما موجودی هست. چون انکار این امر منجر به سفسطه می شود. 2ـ این موجود ، بنا به فرض عقلی از دو حال خارج نیست. یا واجب الوجود (عین وجود) است یا عین وجود نبوده ، ممکن الوجود مي باشد که نسبتش به وجود و عدم یکسان است. 3ـ اگر این موجود عین وجود بوده ، واجب الوجود است ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود بوده نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ برای موجود شدن محتاج علّت(وجود دهنده) است. 4ـ حال علّت آن نیز یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود. اگر واجب الوجود باشد ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود باشد ، خود آن علّت نیز محتاج علّت دیگری است. به این ترتیب بحث منتقل می شود به آن علّت سوم و فرضهای قبلی در مورد آن نیز جاری می شود. همینطور بحث منتقل می شود به علّت چهارم و پنجم و... . 5ـ و چون تسلسل علل عقلاً محال است بنا بر این ، این سلسله ي علل نمی تواند بی نهایت باشد ؛ بلکه باید در جایی به علّتی برسیم که فوق آن علّتی نباشد. که آن همان واجب الوجود است.
ــ تقریر برهان بدون ابتناء به محال بودن تسلسل.
1ـ شکّی نیست که ممکن الوجودهایی هستند. 2ـ اگر مجموعه ی همه ممکن الوجودها را یکجا فرض کنیم به نحوی که هیچ ممکن الوجودی خارج از این مجموعه باقی نماند ، باز عقل حکم به ممکن الوجود بودن کلّ این مجموعه خواهد نمود. چون از اجتماع تعداد زیادی ممکن الوجود که همگی محتاج به علّت هستند ، واجب الوجود ، درست نمی شود. حتّی اگر تعداد اعضای این مجموعه بی نهایت باشند باز کلّ مجموعه ، ممکن الوجود خواهد بود. 3ـ پس کلّ مجموعه ی ممکن الوجودها ، محتاج علّت است. 4ـ حال، علّت این مجموعه یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود است. 5ـ امّا ممکن الوجود نمی تواند علّت این مجموعه باشد ؛ چون طبق فرض ما ، همه ی ممکن الوجودها داخل این مجموعه هستند و خارج از این مجموعه ، ممکن الوجودی نیست که علّت این مجموعه باشد ؛ پس لاجرم ، علّت این مجموعه واجب الوجود است

نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
زمان : 16:34
شما در جواب فرموديد قبل از خلقت نبوده‌ايم تا جبر و اختياري در كار باشد، اين كاملا درست است اما من مي


پرسش:شما در جواب فرموديد قبل از خلقت نبوده‌ايم تا جبر و اختياري در كار باشد، اين كاملا درست است اما من مي گويم ما كه در حال حاضر وجود داريم شايد كسي مثل من از اين كه وجود دارد، ناراضي باشد. اگر اختيار دارم و خدا هم عادل است، من عدم وجود را از او تمنا مي كنم و براي كاري كه در گذشته توسط كسي ديگر انجام شده، حالا تصميم گيري مي كنم. شما عالم ماده را به ميدان مسابقه‌اي تشبيه كرديد، من در اين مسابقه نمي خواهم شركت كنم و از اينكه مجبور به شركت در آنم ناراضي‌ام!

پاسخ:

 1ـ برادشت عمومی از خلقت این است که خدا بود و جز او هیچ نبود و آنگاه خدا اراده نمود و موجودات از عدم آفرید شدند ؛ یعنی نبودند و بود شدند ؛ که حقیقت این تعبیر جز این نیست که خداوند متعال ، عدم را تبدیل به وجود کرده است. البته آنهایی که چنین برداشتی از خلقت دارند به صراحت نمی خواهند زیر بار این لازمه ی برداشت خود بروند ؛ لذا می گویند: خیر ، خدا عدم را تبدیل به وجود نکرد ، بلکه چیزی را که نبود ، بود نمود. امّا اگر دقّت کنیم حقیقت این سخن چیزی جز تبدیل شدن عدم به وجود نیست.

پاسخ ارائه شده در نامه قبلی نیز بر همین مبنای مورد قبول اکثریّت مردم بود. چون از پرسش حضرت عالی نیز بر می آید که چنین برداشتی از امر خلقت دارید ؛ چرا که تنها در چنین برداشتی از خلقت است ، که می توان گفت: « خدا می تواند موجوداتی را که آفریده است معدوم نماید».

امّا باید توجّه داشت که این پندار عمومی ، پنداری پر تناقض و بر خلاف بسیاری از آیات و روایات می باشد و حقیقت مساله ی خلقت این است که خدا نه مخلوقات را از عدم آفریده و نه آنها را از چیزی ساخته است ؛ بلکه علم ذاتی خویش را در مرتبه ی اراده ی فعلی خود ظاهر نموده است. لذا مخلوقات ، در عین که خدا یا جزء خدا نیستند و همچنین داخل در خدا نیستند ، جدا از خدا و خارج از سلطنت وجودی او هم نیستند. خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ  ــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن (حقایق آن ) نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن. » (الحجر:21) همچنین می فرماید: « ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ ـــ آنچه نزد شماست فانى مى‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقى است » (النحل:96 (

حال اگر حقیقت اشیاء نزد خداست و آنچه نزد خداست همواره باقی است و به تعبیر دیگر ، ازلی و ابدی است ، و این اشیاء دنیوی فانی تنزّل یافته ی آن حقایق می باشند ، پس حقایق این اشیاء نه معدوم بوده اند و نه معدوم می شوند ؛ بلکه همواره بوده اند و همواره هم خواهند بود. امّا اینکه ما می بینیم موجودات روزی نبودند و آنگاه بود شدند و دوباره نابود می شوند ، مربوط به عالم زمان می شود که سریان و گذر ، در ذات آن نهفته است. امّا حقیقت غیر مادّی این اشیاء ، در عالم ملکوت و عالم جبروت و بالاتر از آن در علم ازلی و ابدی خداوندی ، که عین ذات اوست ، همواره بوده اند و خواهند بود و محال است چیزی از عدم برآید و رهسپار دیار عدم گردد ؛ چرا که وجود و عدم ، نقیض یکدیگرند و چیزی به نقیض خود مبدّل نمی شود. بنا بر این مخلوقات نه از عدم خلق گشته اند و نه از چیزی آفریده شده اند ، بلکه موجودات همان اسماء و کمالات وجودی خداوند متعالند که از علم ذاتی خدا ، که عین ذات اوست ، تنزّل نموده ، ظهور عینی یافته اند. پس فرض نبود یکی از این موجودات در ظرف زمانی خاصّ خودش ، مساوی است با فرض نبود حقیقت آن موجود در علم خدا ؛ و چون علم خدا عین ذات او و یگانه و بسیط بوده ، جزء ندارد ، پس فرض نبود حقیقت یکی از موجودات مساوی است با فرض نبود خدا. (مطلب دقیق است دقّت شود)

حکمای الهی بر این حقیقت متعالی برهان عقلی نیز اقامه نموده و گفته اند: خدا علّت تامّه ای تک تک موجودات عالم است ؛ و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمی است. از طرف دیگر ، خدا واجب الوجود است و عدم نداشته و عدم بردار نیست. پس آنچه موجود است محال است که موجود نباشد و هر چه هست از ازل بوده و تا ابد خواهد بود و آمد و رفت دنیایی به معنی از عدم آمدن و به عدم رفتن نیست ، بلکه از باطن به ظاهر آمدن و دوباره به باطن برگشتن است ؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون ــــ از آنِ خداییم و به سوی آن بازگردنده ایم » (البقرة:156)

همچنین گفته اند: از وجود معلول ، یقین به وجود علّت تامّه ای آن لازم می آید ؛ و از عدم معلول ، عدم علّت تامّه ی آن لازم می آید. پس اگر معلولی معدوم گشت ، یقیناً علّت تامّه ی آن نیز معدوم گشته است. بنا بر این ، از فرض معدوم گشتن یکی از مخلوقات خدا ، لازم می آید که خود خدا نیز معدوم گردد. و خدای واجب الوجود ، عدم بردار نیست. پس مخلوقات او نیز محال است که حقیقتاً معدوم گردند.

حکما برای تبیین حقیقت خلقت ، مثالی نیز بیان نموده اند که با تمام نقصهایی که دارد تا حدودی حقیقت مطلب را نمایان می سازد. ایشان گفته اند:«  إن صفحات نفس الأمر و صحائف الأعيان بالنسبة إلى الحق تعالى كصفحات الأذهان بالنسبة إلينا ـــــ  صفحات کتاب عالم خلقت نسبت به خداوند حقّ متعال ، مانند صفحات عالم ذهن هستند نزد ما انسانها.» (شرح المنظومة ، ج‏1 ،ص373 ) ؛ یعنی همانگونه که موجودات ذهنی و خیالی ما انسانها چیزی جز ظهور اراده و علم ما نیستند ، موجودات عالم نیز چیزی جز ظهور علم و اراده ی خدا نمی باشند. همچنین همانطور که ما انسانها موجودات ذهنی خود را از عدم نمی سازیم و عدم نمی کنیم ، بلکه آنها را از کنه و بطون علم و اراده ی خود ظاهر کرده و دوباره به باطن خویش بر می گردانیم ، خدا نیز اسماء و کمالات وجودی خود را در آیینه ی موجودات ظاهر نموده و دوباره آنها را به حقیقت خودشان بر می گرداند. البته باید توجّه داشت که اوّلاً برای خداوند سبحان ، ذهن و تجدید اراده معنی ندارد. ثانیاً علم خدا بر خلاف علم انسان ، عین ذات اوست نه چیزی زائد بر ذات.

با این نگاه به مساله خلقت ، ملاحظه می فرمایید که دیگر جای این درخواست از خدا نخواهد بود که ما را عدم نماید ، چون اوّلاً عدم گشتن وجود ، ذاتاً محال است و ثانیاً همانطور که گفته شد ، فرض عدم گشتن مخلوق ، مساوی است با عدم خدا ، و خدا عین وجود است و عدم بردار نیست. پس هیچ موجودی نیز حقیقتاً عدم نمی پذیرد. 

2ـ امّا مطلب دیگر اینکه هیچ موجودی حقیقتاً طالب عدم نیست ، بلکه همگان از عدم می گریزند و ناله ها تماماً از عدم است. فقر ، جهل ، نقص عضو ، غم و غصّه ، کینه ، حسد ، درد و رنج و ... ، همگی یا امر عدمی هستند یا از امری عدمی حکایت می کنند. البته مراد از عدم ، در اینجا عدم نسبی است و به تعبیر دیگر ، مراد ، ضعف وجودی است. پس اگر ما انسانها از این امور گرایزانیم ، در حقیقت از عدم می گریزیم و اگر طالب علم و دارایی و سلامتی و شادی و نشاط و راحتی و امثال این اموریم ، در حقیقت وجود را طلب می کنیم. حتّی شما بزرگوار هم که این سوال را برای ما فرستاده اید طالب وجود بوده اید که چنین کاری انجام داده اید. چون سوال نمودن یعنی فرار از ندانستن و طلب دانستن. البته ممکن است برخی افراد ، عدمی بودن برخی از این امور را نپذیرفته مدّعی وجودی بودن آنها شوند. به این گونه افراد باید گفت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بشر خیلی چیزها را وجود می پندارد ، در حالی که عدم هستند. برای مثال ما خیال می کنیم سایه ی ما یک امر حقیقی است لذا از درازی و کوتاهی آن سخن می گوییم و بحث می کنیم که آیا علّت سایه ی من ، خود من هستم یا آفتاب است؟ در حالی که سایه همان عدم نور است ، و عدم ، کوتاه و بلند ندارد و علّت نمی خواهد. همچنین ما خیال می کنیم چیزی به نام چاه وجود دارد ؛ در حالی که چاه همان عدم خاک است. لذا اگر خاک اطراف چاه برداشته شود ، چیزی به نام چاه وجود نخواهد داشت. امّا با تمام این احوال ، ما انسانها چاه را امری وجودی پنداشته از طول و عرض آن سخن می گوییم و برای آن سند مالکیّت می نویسیم و ... . پس خیلی از عدمها هستند که ما در این دنیا آنها را وجود اعتبار می کنیم و احکام وجودی را بر آنها بار می کنیم ؛ و آنگاه خیال می کنیم که تمام درد سرها از صدقه سر وجود است ؛ در حالی که وجود عین خیریّت است و محال است وجودی از آن حیث که وجود است مزاحمتی برای وجود دیگر فراهم نماید ؛ بلکه طبق براهین قاطع عقلی ، همه ی وجودها مراتب یک وجودند. پس تمام شرّها که نتیجه ی تزاحمها هستند زیر سر نقص و عدم است. حقیقت گناه ، امر عدمی است و حتّی جهنّم بودن جهنّم نیز ناشی از ضعف وجودی و جنبه ی عدمی آن است کما اینکه شیطنت شیطان نیز از جنبه ی عدمی او ناشی می شود نه از حیثیّت وجودی او. جهّنم و شیطان و گناه از آن جهت که نصیبی از وجود دارند خیر بوده مخلوق خدا و آیه ی او هستند ولی از جنبه ی عدمیشان شرّ بوده ، فاقد علّت می باشند.

امّا اینکه گفته شد دنیا محلّ مسابقه است ، منظور این است که همگان ، خواسته یا ناخواسته برای رسیدن به کمالات وجودی بالاتر می دوند ، لکن برخی افراد ، از روی ناآگاهی مسیر را در جهت عکس می دوند. البته اینها هم چه بخواهند و چه نخواهند به مقصد خواهند رسید ؛ چون خداوند متعال اراده نموده که همگان به خطّ پایان برسند «لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ  ــــ برای اوست مالكيّت آسمانها و زمين ؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند.» (الحديد:5) ؛ امّا متأسفانه آنانکه پشت به حضرت وجود نموده ، عدمها را وجود پنداشته و دنبال سراب می دوند ، موقعی که به محضر وجود محض می رسند پشت به وجودند ، چون تمام راه را عقب عقب طی نموده اند ؛ « إِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ  ــــــ  كسانى كه بعد از روشن شدن هدايت براى آنها، به پشت خود برگشتند ، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است. »(محمد:25) ؛ یعنی آنان که پشت به وجود می کنند ، با شیطان روبرو می شوند که به قول عرفا ، در پایین ترین حدّ وجود و در مرز عدم ایستاده است. آنگاه شیطان امور عدمی و سرابها را برای او وجود جلوه می دهد و او به خیال وجود ، خواستار عدم می گردد. لذا وقتی طبق سنّت قطعی خدا به محضر وجود محض رسید از نور وجود محض بی بهره می ماند « یوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه‏ ــــ روزی که چهره هایی سفید می شوند و چهره هایی سیاه. » (آل‏عمران:106) حتّی طبق روایات ، آتش جهنّم هم سیاه است ؛ چرا که از حضرت وجود که نور است به دور افتاده است ؛ « اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » و « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــ و زمين به نور پروردگارش روشن مى‏شود ».

پس آنکه پشت به وجود کرده ، پشت به وجود و رو به شیطان و جهنّم به سوی خدا برده می شود و کارنامه ی خویش را از پشت دریافت می کند ؛ چون پشت به حقیقت وجود ایستاده است. « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ ـــــ و امّا كسى كه نامه اعمالش از پشتش داده شود »(الانشقاق:10) ؛ و چون درکش وارونه بوده و عدم را به جای وجود انگاشته است وجودش وارونه و واژگونه است. « وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُون‏ ــــــ و اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زيرند ، و مى‏گويند: پروردگارا! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم؛ ما را بازگردان تا كار شايسته‏اى انجام دهيم ؛ ما یقین کنندگان هستیم» (السجدة:12) و « ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُون‏ ــــــ سپس بر سرهايشان واژگونه شدند ؛ و تو دانستی كه اينها سخن نمى‏گويند. » (الأنبياء:65) و « أَ فَمَنْ يَمْشي‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ يَمْشي‏ سَوِيًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏ ـــــ آيا كسى كه به رو افتاده حركت مى‏كند به هدايت نزديكتر است يا كسى كه راست‏قامت در صراط مستقيم گام برمى‏دارد؟! » (الملك:22)

آری! این است حقیقت هستی. همگان طالب وجودند ، لکن عدّه ای سراب را آب پنداشته و به دنبال سرابند و گروهی حقیقت آب را جستجو کرده و به آن می رسند. بدان و بدان و بدن که هر خواستنی محتاج معرفت است و تا چیزی را تصوّر نتوانی کرد ، خواستن آن محال است و عدم محض ، قابل فرض و تصوّر نیست کجا رسد که کسی بتواند آن را طلب نماید. آنچه به نام عدم فرض می شود وجود ذهنی عدم است که خود سنخی از وجود است در دیار ذهن. عدم خواهی خیالی است واهی که شیطان رجیم القاء می کند تا انسان را به همان دام پوچی که خود افتاده است گرفتار نماید. خود قسم خورده که وجود را عدم و عدم را وجود جلوه خواهم داد و آدمیان را اینگونه خواهم فریفت ؛ « قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏ ــــ (ابلیس ) گفت:پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز در زمين امور را در نظرشان زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت » (الحجر:39 ) و با همین ترفند بود که آدم و حوّا (ع) را فریفت و امور عدمی را برایشان وجودی جلوه داد « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدين‏ ــــــ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود ، آشكار سازد؛ و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اينكه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه خواهيد ماند.» (الأعراف:20) ولی هیهات که شیطان همواره منادی و مبلّغ عدم است و خدای تعالی همگان را به وجود فرا می خواند. « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي‏ بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏ ــــــ  آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اين گونه براى كافران، اعمالی كه انجام مى‏دادند، تزيين شده است. » ‏(الأنعام:122) آری آنکه رهسپار به سوی وجود محض و نور مطلق است با آنکه پشت به وجود نموده و در ظلمت امور عدمی افتاده است یکسان نیست. آنکه خدا را وجود محض و صاحب تمام اوصاف کمال می داند و خود را مظهر اسماء او می یابد با آنکه خدا را یا انکار می کند یا اوصاف عدمی چون ظلم و بی حکمتی را به وجود محض نسبت می دهد ، یکسان نیست. و عجب این است که اینان هنوز در نیافته اند که عدل و حکمت از اوصاف ذاتی وجودند و ظلم و بی حکمتی ، اموری عدمی هستند و لایق وجود محض نمی باشند ولی پندارشان چنان بر آنان جلوه نموده که امور عدمی را به وجود محض نسب می دهد. حاصل سخن اینکه تمام مشکلات از عدم است و عجب از برخی انسانها که می خواهند از دست عدم به دامان عدم فرار کنند. و چگونه توان شگفت زده نشد از آن کس که تاب عدم سلامتی و نقض عضو و نقص مال را ندارد و از کوچکترین عدمها به ناله می افتد ولی در زبان طالب عدم بزرگتر است.   

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 25 خرداد 1391
زمان : 12:49
:خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد؟ يکي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش، ديگري مامور قبض روح، ي


پرسش:خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد؟ يکي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش، ديگري مامور قبض روح، يکي هم مامور نوشتن اعمال ما! مگر نه اينکه فرشته ها از مجردات هستند و در نهايت کمال خود خلق شده اند. اگر خدا براي اين قبيل کار ها به آنها احتياج ندارد پس براي چه خلق شده اند؟

پاسخ:

در نامه ی قبلی مطالبی در رابطه با نحوه ی ارتباط خدا با مخلوقات و نحوه ی تنزّل موجودات از عالم مجرّدات گفته شد لذا با تکیه بر آن مطالب ، در اینجا مطلب به نحو اجمال بیان می شود.

خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خرائن آن (حقایق آن) نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معلوم و معیّن.»(الحجر:21) همچنین فرمود: «فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ  ــــ پس منزّه است آنكه ملکوت همه چيز در دست اوست ؛ و شما به سوى او بازگردانده می شوید.» (يس:83)

در روایات اهل بیت (ع) نیز ذکر شده که برای هر موجود مادّی فرشته ای است که آن را تدبیر می کند بلکه حتّی برای هر شأنی از شئونات موجودات مادّی فرشته ای مدبّر است.

امّا این فرشتگان چیستند و چه ربطی به ملکوت و خزائن اشیاء دارند؟

شکّی نیست که ملکوت اشیاء و برخی از مراتب خزائن آنها از سنخ موجودات مجرّد می باشند و هر موجود مجرّدی نیز به لفظ عامّ ، فرشته نامیده می شود. لذا می توان گفت که فرشتگان در حقیقت همان ملکوت اشیاء و مراتبی از خزائن آنها می باشند. البته اشیاء خزائنی نیز در صادر اوّل و علم الهی دارند که فراتر از حدّ ملائک است.

حکما نیز با براهین عقلی ـ که اینجا جای طرحشان نیست ـ اثبات نموده اند که عالم ملکوت با تمام موجوداتش ، در حقیقت باطن عالم مادّه و موجودات آن است. کما اینکه عالم جبروت و موجودات آن نیز باطن عالم ملکوت و موجودات آن می باشد ؛ و باطن همه ی این عوالم ، صادر اوّل و وجود منبسط است که آن را امّ الکتاب نیز می گویند و برای آن بیش از صد عنوان است. خود امّ الکتاب نیز ظهور علم ذاتی خداست و علم خدا نیز لازمه ی اسماء اوست و اسمائش ظهور واحدیّت اویند و واحدیّتش ظهور احدیّت اوست و احدیّتش ظهور کنه ذات وی است که احدی را بدان راه نیست. از این رو آن را بطون مطلقه و غیب الغیوب نامند. به قول عارف: «چرخ با این اختران ، نغز و خوش و زیباستی ــــ  صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی »

پس خدا به این موجودات محتاج نیست بلکه آن انوار مقدّسه مراتب بالای همین موجودات مادّی اند. همانگونه که روح ، که موجودی است مجرّد و فوق ملائک ، مرتبه ی فرامادّی انسان می باشد.

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 25 خرداد 1391
زمان : 12:46
:شما مي گوييد خدا نبايد نقصي داشته باشد و صفات نيکويش را در حد کمال دارد. اگر خدا عليم است، چرا آزما



پرسش:شما مي گوييد خدا نبايد نقصي داشته باشد و صفات نيکويش را در حد کمال دارد. اگر خدا عليم است، چرا آزمايش مي کند؟ اگر بندگان خودش را دوست دارد چرا وقتي مي داند فلان بنده در نهايت به جهنم خواهد رفت، خلقش مي کند؟

 

پرسش:خالق به مخلوق خود آگاهي كامل دارد. خدا به بشر، اشراف و تسلط دارد چرا امتحانش مي كند. مگر انسان را نمي شناسد؟

 (6/100126877)-   

پرسش:چرا خدا اصلا نياز داره ما را آزمايش کنه؟ مگه از همون اول نميدونه که ما بهشتي هستيم يا جهنمي؟ چرا ما را مياره تو اين دنيا؟

پاسخ:

در پاسخ این پرسش سه مقاله تقدیم حضور حضرت عالی می شود ؛ که هر کدام حاوی نکاتی است که امید است مفید فایده قرار گیرند.

ــ مــقـالــه نخست

در لغتنامه لسان العرب گفته است:« أَصل المَحْنِ: الضَّرْبُ بالسَّوْط . و امتَحَنتُ الذهب و الفضة إِذا أَذبتهما لتختبرهما حتى خَلَّصْتَ الذهب و الفضة»( اصل کلمه محن به معنی زدن با شلاق است. و وقتی طلا و نقره را ذوب کردی تا آن دو را آزمایش کنی و از خلوص آن دو باخبر شوی  می گویی امتحان کردم طلا و نقره را.) و گفته است :« امتَحن القولَ: نظر فيه و دَبَّره‏ ... و امتَحْنتُه: بمنزلة اختبرته و ابتَلَيْتُه. »( سخن را امتحان کرد یعنی در آن نظر کرد و تدبّر نمود. و آن را امتحان کردم به معنی از او خبر گرفتم و آن را آزمایش کردم است.»

در فرهنگ ابجدی گفته است : « مَحَنَ مَحْناً الفضّةَ: نقره را پاك و خالص نمود. مَحَنَ مَحْناً الأديم: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد. مَحَنَ مَحْناً البِئرَ: خاك و گل را از چاه بيرون آورد. »

بنا بر این در امتحان و ابتلاء فقط جنبه خبر یافتن لحاظ نشده بلکه مطلوبیّت نیز در آن ملحوظ است. یعنی امتحان و ابتلا فقط و فقط برای خبردار شدن نیست ؛ بلکه امتحان کننده می خواهد از راه امتحان ، شیء مطلوب و خالص را به دست آورد. وقتی کسی را شلاق می زنند مراد این است که او را اصلاح کنند لذا کلمه محن در این مورد به کار می رود. همچنین طلا و نقره را ذوب می کنند تا ناخالصی آن ظاهر شود و طلا و نقره خالص به دست آید ؛ لذا در این مورد نیز واژه امتحان به کار می رود. امتحان سخن نیز برای این است که سخن ارزشمندی حاصل شود. دباغی پوست را نیز امتحان می گویند چون در اثر دباغی ، پوست نرم و لطیف می شود. معلّم هم که دانش آموز را امتحان می کند صرفاً برای آگاه شدن از میزان اطلاعات دانش آموز نیست ؛ بلکه غرض اصلی امتحان ، این است که دانش آموزان وادار به درس خواندن شوند و رشد کنند. و کسانی به کلاس بالاتر روند که مراتب پایینتر را به خوبی یاد گرفته اند.  لذا بسیاری اوقات معلّمین ، امتحان میان ترمی می گیرند و  چه بسا شاگردان را تهدید می کنند که نمره میان ترمشان را در نمره ترم  آنها دخالت خواهند داد ؛ ولی در عمل چنین نمی کنند. چون مقصودشان صرفاً تحریک نمودن دانش آموزان به درس خواندن است.

بنا بر این ، از آنجایی که با برهان اثبات شده که خداوند متعال کمال محض است و جهل در او راه ندارد ،لذا در امتحان او جنبه ی خبر گرفتن را باید کنار گذاشت. پس امتحان خدا فقط برای اغراضی است که به امتحان شونده بر می گردد نه به امتحان کننده. و این اغراض بسته به افراد مختلف متفاوت است. امتحان انبیاء و ائمه و اولیاء  برای این است که وجودشان شکوفاتر شده و  به درجات بالاتری برسند. و برای مومنین عادی وسیله ی خالص شدن از شرکهای خفی است ؛ همانگونه که آتش با ذوب نمودن سنگ طلا ، ناخالصی آن را جدا می کند ، و در نهایت طلایی خالص حاصل می شود. امتحان الهی برای عدّه ای نیز مجازات است.

در حقیقت امتحان خدا همان سنّتهای الهی است که نظام هستی بر اساس آنها تدبیر می شود. و این سنّتها به گونه ای تنظیم شده اند که انسان را در مسیر کمال قرار می دهند. چون همه ی عالم خلقت در مسیر الی الله قرار دارند ؛« لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ »(حدید:5) به عبارت دیگر همانطور که انسان بر اساس فطر الهی آفریده شده است و مسیر تکوینی او به سمت کمال محض است ، عالم نیز مفطور حق تعالی است. اگر کسی با سنّتهای الهی همسو شده و آنها را به نفع خود بداند ، و در پیشامدها فقط به این فکر باشد که تکلیف الهی خود را در مورد آن پیشامد انجام دهد ، او هماهنگ با عالم به سوی کمال محض پیش می رود ؛ و الّا در مسیر عکس جریان عالم به حرکت در آمده و زیر چرخ نظام حقّانی عالم خرد می شود. خداوند متعال می فرماید:«  قطعاً همه ی شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم؛ و بشارت ده به استقامت‏كنندگان. آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: «ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمى‏گرديم» ؛ اينها، همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛ و آنها هستند هدايت‏يافتگان »(بقره: 155 ـ 157 ). و البته خدا بر هیچ کس تکلیفی بیش از طاقتش نمی کند. هر پیشامدی که برای انسان رخ می دهد یقیناً انسان تکلیفی در مقابل آن دارد ؛ و در پس هر تکلیفی تکاملی موجود است. و البته همراه هر ترک تکلیفی نیز سقوطی هست.

بنا بر این ، امتحان الهی چیزی نیست جز سنّتهای الهی حاکم بر عالم ، و وظیفه انسان در مواجهه با آنها همسویی با نظام خلقت است . و مسیر نظام خلقت و سنن الهی به سوی خداوند متعال است. و نحوه همسویی با سنن الهی و نظام خلقت را دین تعلیم می دهد. و غرض از امتحان الهی چیزی نیست جز رساندن انسانها به غایت مطلوبشان. در چنین سیری است که انسان از هر گونه شرکی می رهد و جز دست خدا هیچ دستی را در کار عالم مشاهده نمی کند ؛ لذا فرشته خو گشته لایق درک خطابات خلفای الهی می شود. لذا امام باقر (ع) فرمودند:« إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا ثَلَاثٌ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان. ـــــ  همانا سخن ما دشوار است ؛ لذا جز سه کس نمی تواند آن را حمل کند . نبی مرسل یا فرشته مقرّب یا مومنی که خدا قلب او را با امتحان برای ایمان خالص کرده است. »( بحار الأنوار؛ ج‏2 ؛ص90)

ــ مـــقـالــه دوم

غرض اصلی در امتحان الهی این است که استعدادهای وجودی انسان ، به خصوص استعدادهای الهی او رشد کنند ؛ لذا گاه خداوند متعال با امتحانی بنده ی خود را متوجّه ضعف خود می کند تا خودش آن ضعف را جبران کند ؛ و گاه او را امتحان می کند امّا نه برای متوجّه نمودن او ، بلکه برای اینکه خود آن امتحان باعث رشد وجودی شخص می شود. خداوند متعال می داند که مؤمنین و انبیاء (ع) در برابر امتحانات او اعتراضی نخواهند نمود ولی باز آنها را امتحان می کند ؛ چرا که با این امتحانها درجه ی وجودی آنها بالا می رود. لذا امتحان خدا همواره از سر لطف است ؛ لکن موضع گیری منفی یک شخص در برابر امتحان الهی ، باعث می شود که آن امتحان ، زمینه سقوط او را فراهم کند. مثل کسی که اگر در امتحان مدرسه شرکت کرده و قبول شود ، به کلاس بالاتر راه پیدا می کند ؛ ولی اگر در امتحان حاضر نشود یا سر جلسه امتحان ، سوالات را عمداً پاسخ ندهد یا آمادگی قبلی برای امتحان را فراهم نکرده باشد ، در آن صورت همان امتحان برای او سبب سقوط خواهد بود.  

اگر کسی ضعفهای معنوی خود را دانسته و خود اقدام به برطرف نمودن آنها کرد ، روشن است که برای برطرف شدن آن ضعفها مورد امتحان قرار نخواهد گرفت ؛ چون ضعفی نیست که برطرف شود ؛ ولی برای تثبیت آن کمال حاصل شده ، ممکن است مورد امتحان قرار گیرد ؛ همچنین خود همان درجه حاصل شده ممکن است محملی برای یک امتحان دیگر شود تا شخص ، به درجه ای بالاتر نیز ترقّی کند. اساساً باید دانست که دنیا دار امتحان است ؛ و امتحان الهی مثل امتحانهای دنیوی سر ترم نیست ؛ لحظه لحظه ی زندگی ، امتحان است ، خوردن انسان ، خوابیدن او ، سخن گفتنش ، بادی که می وزد ، بارانی که می بارد ، خکسالی ها ، ارزانیها ، گرانیها ، سلامتی و مریضی ، خوش قیافه بودن و بدقیافه بودن ، مرد بودن و زن بودن و ... همه ابزار امتحان خدا هستند. لذا آدمی تا زمان وارد شدن به عالم برزخ ، حتّی یک ثانیه هم از امتحان خدا فارغ نیست. لکن برای اینکه انسان اوّلاً بودن خود در جلسه امتحان الهی را فراموش نکند و ثانیاً در مسیر تکامل مداوم ، جهشهای تکاملی نیز داشته باشد ، گاه امتحانهای بزرگی نیز از او گرفته می شود.

بنا بر این ، همان گونه که مرگ عزیزان ، فقر ، مریضی ، نقص عضو  و امثال این امور ، امتحان خدا هستند ، زنده بودن عزیزان ، ثروت ، سلامتی ، داشتن اعضای سالم و امثال آنها نیز امتحان الهی اند. و چه بسا کسانی که در امتحانات قسم دوم مردود می شوند تعدادشان بیشتر از کسانی باشد که در امتحانات قسم اوّل مردود می شوند. در امتحانات قسم اوّل بسیاری از افراد متوجّه خدا شده و از او مدد می جویند ولی در قسم دوم کمتر کسی هست که خدا را یاد کرده و شکر نعمت او کند. لذا خداوند متعال می فرماید:« وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ . ـــ و عدّه کمی از بندگان من شکرگزارند» (سبأ :  13) ؛ و فرمود: « و او همان كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى كسى كه بخواهد متذكّر شود يا شكرگزارى كند»( الفرقان :  62)  واقعاً چند نفر در عالم وجود دارند که خدا را به خاطر آفریدن شب و روز و خورشید و ماه شکر کنند؟ یا هر بار که والدین خود را می بینند خدا را یاد کرده و شکر گزار او باشند؟ در حالی که همه ی اینها نعمت خدا هستند و وظیفه آدمی این است که در برابر نعمت ، شکر گزار باشد.

ــ مــقــالــه سوم

از نظر مذهب شيعه که قائل به اختيار است و جبر  و تفويض را محال مي داند ، انسان ، تا آنجايي که مربوط به اراده و اختيار او مي شود ، حاکم بر وضع آينده ی خود است. وضع آينده يک انسان شبيه يک ورقه ی امتحاني است و نمره اي که به آن داده مي شود تعيين کننده ی سعادت يا شقاوت اوست. در اين ورقه ی امتحاني هيچ جوابي نگاشته نشده است و تنها چيز موجود در آن ، سؤالات ، و توضيحاتي در مورد سؤالات است. بخشي از اين سؤالات را خدا طراحي کرده است و از دست ما خارج است ؛ اين سؤالات بر دو گونه اند برخي تکويني و برخي دیگر تشريعي هستند. مثلا ما نمي دانيم که امروز در خيابان با چه حادثه اي روبرو خواهيم شد ولي با هر حادثه اي که روبرو شويم يک سؤال امتحاني است که بايد به آن جواب درست دهيم. اين گونه سؤالات، سوال هاي تکويني هستند. بنابراين هر اتفاق تکويني که براي ما رخ دهد چه عذاب باشد، چه رحمت باشد چه براي امتحان باشد و چه عقوبت اعمال گذشته خودمان و چه... همگي سؤال امتحاني هستند و جواب درست ما را طلب مي کنند. لذا لزومي ندارد که ما بدانيم اين حادثه از چه سنخي است، آنچه مهم است عکس العمل درست ما در مقابل آن است و عکس العمل و جواب درست را فطرت و عقل و  دين  به ما یاد داده است؛ يا به عبارتي جواب درست را خدا در فطرت و عقل و دين به ما عرضه کرده است. امّا سؤالات تشريعي عبارتند از واجبات و محرّمات و مستحبات و مکروهات. واجبات را حتما بايد بجا آورد و محرّمات را حتما بايد ترک کرد. اينها سوالاتي هستند که نمره ی آنها تعيين کننده ی وضع آينده يا به اصطلاح سرنوشت ماست ؛ ولي مستحبات سوالاتي هستند که اگر آن را با آگاهي انجام دهیم نمره تشویقی دارد ، و اگر مکروهات را ترک کنیم خدا در نمره دادن با ارفاق عمل می کند .امّا اگر کسی در امتحان تشریعی تقلب کند یا همه ی سوالات را جواب غلط دهد یا امتحان را به باد تمسخر بگیرد و... در این صورت خدا یا سوالات انحرافی پیش پایش می گذارد.«وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُون‏. ـــ آنها مکر کرده نقشه مهمّى كشيدند، و ما هم نقشه ای کشیدیم ، در حالى كه آنها درك نمى‏كردند.»(النمل:50) یا به رورقه ی امتحانی او مهر مردودی می زند. خداوند متعال در سوره بقره می فرماید:« كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى‏كند كه آنان را(از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهايشان پرده‏اى افكنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست. گروهى از مردم كسانى هستند كه مى‏گويند:به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‏ايم. در حالى كه ايمان ندارند.مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‏دهند؛ (اما) نمى‏فهمند. در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست. و هنگامى كه به آنان گفته شود:در زمين فساد نكنيد! مى‏گويند: ما فقط اصلاح كننده‏ايم. آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند؛ ولى نمى‏فهمند. و هنگامى كه به آنان گفته شود: همانند(ساير) مردم ايمان بياوريد! مى‏گويند:آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اينها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند. و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى‏كنند، و مى‏گويند: ما ايمان آورده‏ايم. (ولى) هنگامى كه با شيطانهاى خود خلوت مى‏كنند، مى‏گويند:ما با شمائيم. ما فقط(آنها را) مسخره مى‏كنيم. خداوند آنان را استهزا مى‏كند؛ و آنها را در طغيانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند. آنان كسانى هستند كه«هدايت» را به«گمراهى» فروخته‏اند؛ و(اين) تجارت آنها سودى نداده؛ و هدايت نيافته‏اند.» (بقره:6 ـ 16)  ودر سوره جاثیه فرمود« آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى(بر اينكه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مى‏تواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمى‏شويد؟! آنها گفتند: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مى‏ميرند و گروهى جاى آنها را مى‏گيرند؛ و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى‏كند!» آنان به اين سخن كه مى‏گويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مى‏زنند(و گمانى بى‏پايه دارند). و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى‏شود، دليلى در برابر آن ندارند جز اينكه مى‏گويند:اگر راست مى‏گوييد پدران ما را(زنده كنيد) و بياوريد(تا گواهى دهند). بگو: خداوند شما را زنده مى‏كند، سپس مى‏ميراند، بار ديگر در روز قيامت كه در آن ترديدى نيست گردآورى مى‏كند؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند. مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين براى خداست؛ و آن روز كه قيامت برپا شود اهل باطل زيان مى‏بينند.  در آن روز هر امّتى را مى‏بينى(كه از شدّت ترس و وحشت) بر زانو نشسته؛ هر امّتى بسوى كتابش خوانده مى‏شود، و(به آنها مى‏گويند:) امروز جزاى آنچه را انجام مى‏داديد به شما مى‏دهند. اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى‏گويد(و اعمال شما را بازگو مى‏كند)؛ ما آنچه را انجام مى‏داديد مى‏نوشتيم. امّا كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى‏كند؛ اين همان پيروزى بزرگ است. امّا كسانى كه كافر شدند(به آنها گفته مى‏شود:) مگر آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و شما استكبار كرديد و قوم مجرمى بوديد؟! و هنگامى كه گفته مى‏شد: وعده خداوند حقّ است، و در قيامت هيچ شكّى نيست ، شما مى‏گفتيد: ما نمى‏دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم، و به هيچ وجه يقين نداريم. و بديهاى اعمالشان براى آنان آشكار مى‏شود، و سرانجام آنچه را استهزا مى‏كردند آنها را فرامى‏گيرد. و به آنها گفته مى‏شود: «امروز شما را فراموش مى‏كنيم همان‏گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد؛ و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد.  اين بخاطر آن است كه شما آيات خدا را به مسخره گرفتيد و زندگى دنيا شما را فريب داد. امروز نه آنان را از دوزخ بيرون مى‏آورند، و نه هيچ گونه عذرى از آنها پذيرفته مى‏شود.»(جاثیه:6 ـ35)

 

اینها سنتها یا  قوانین امتحانات خداست که جزئی از سنتهاي اوست ؛ و البته خدا سنتهای  ديگري نيز  دارد که از طرح آنها صرف نظر مي کنيم.
بنابر اين هر حادثه اي و موردي که ما در زندگي دنيا با آن مواجه مي شويم امتحان خداست ،‌ حتي حوادثي که نتيجه سوء عمل خود ماست؛ حتی آن حالت تردید و دو دلی  که گاه در ما ایجاد می شود خود یک سوال امتحانی است. برخی به بهانه ی این که من در تردید بودم و نمی دانستم چه کنم از مسولیّت الهیِ خود شانه خالی می کنند و مردود می شوند ؛ ولی افراد زیرک در چنین مواردی به اهل علم مراجعه کرده خود را از تردید می رهانند ؛ لذا انسان همواره بايد خود را مسئول بداند و با هر امري که مواجه مي شود بايد آن یک سوال الهی فرض نموده از خود بپرسد که فطرت و عقل و دين در اين مورد چه جوابي مي دهند؟ و اگر خود به جواب نرسيد بايد از اهل خبره و علما بپرسد ؛ و مطمئن باشد که خدا عادل است و در حقّ کسي ظلم نمي کند؛ بلکه خدا محسن است و به اهل خير بيش از تلاششان پاداش مي دهد. همچنين بايد متوجه بود که دنيا مکان راحتي و خوشگذراني نيست و نبايد پنداشت که افراد عيّاش و بي دين و به ظاهر خوشبخت واقعا خوشبخت هستند، اينها همان کساني هستند که خدا به آنها مهلت داده است يا خداي ناکرده بر قلبشان مهر مردودي زده است. جواب حقیقی امتحان دنيا را باید در عالم برزخ و قيامت مشاهده نمود نه در دنیا ؛ اگرچه برخی آثار آن در دنیا نیز ظاهر می شود. دنيا بسيار کوتاه و در حد يک جلسه ی امتحاني است و آخرت آن روزي است که کارنامه ی اعمال را به انسان مي دهند و بر اساس آن معلوم مي شود که سعادتمند و شقاوتمند کيست. افراد بي ايمان و بي دردي که به ظاهر خوشبخت مي نمايند مانند کساني هستند که سرجلسه ی امتحان کنکور مشغول خوردن بيسکويت و سانديس بودند. « پس کساني که کارنامه اش را به دست راستش دهند فرياد مي زند که: (اي اهل محشر) کارنامه ی مرا بنگريد و بخوانيد؛ من يقين داشتم که به حساب اعمالم مي رسم او در يک زندگي رضايت بخش قرار دارد، در بهشتي عالي ... اما کسي که کارنامه اش را به دست چپش بدهند مي گويد: اي کاش هرگز کارنامه ام را به من نمي دادند و نمي دانستم حساب من چيست. اي کاش مرگم فرا مي رسيد مال و ثروتم هرگز مرا بي نياز نکرد، قدرت من نيز از دست رفت.[ خدا امر می کند که ]  او را بگيريد و در بند و زنجيرش کنيد» (حاقه/19و30)

حاصل سخن این که اکثر سوالات سرنوشت ساز زندگی ما انسانها از عهده ی خودمان خارج است. امّا جواب آن سوالات بر عهده ی خودماست. لذا بسیاری از سوالات سرنوشت ساز زندگی آینده ی ما از پیش نگاشته شده ولی جواب آنها بر عهده ی خودماست که باید از نوک قلم اراده و اختیار ما بر صفحه ی زندگیمان نقش بندد.

پس سرنوشت انسان ، به معنی سوالات سرنوشت ساز زندگی او ، از پیش تعیین شده اند ؛ ولی سرنوشت انسان ، به معنی نحوه ی جواب دادن به آن سوالات سرنوشت ساز به دست خود انسان سپرده شده است. همچنین باید دانست که اوّلاً همه ی این امتحانات تنها و تنها برای رشد حقیقی و الهی انسان است. ثانیاً نحوه ی جواب انسان به یک سوال الهی است که سوال بعدی را تعیین می کند. یعنی تا انسان به سوال اوّل جواب نداده از سوال بعدی بی اطّلاع است. حال اگر به آن سوال جواب عالی داد سوال بعدی که برای او انتخاب می شود رشد آورتر بوده ، راهنمایی خاصّ الهی را هم به صورت الهام درونی در پی دارد. و اگر جواب خوب یا متوسّط بود سوال بعدی نیز متناسب با آن خواهد بود. و اگر خدای نکرده جواب داده شده به سوال بد بود جواب سوال بعدی نیز سختتر می شود. برای مثال اگر کسی یک روز روزه را عمداً خورد سوال تکلیف بعدی او شصت روز روزه ی کفّاره خواهد بود. و اگر معاذ الله کسی به آن جواب نداد و آن را تمسخر نمود ؛ سوال بعدی ممکن است انحرافی و گمراه کننده باشد ، یا سوال در قالب مجازات مطرح شود.

باید دانست که خداوند متعال بر کسی بیش از توانش تکلیف تعیین نمی کند. « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ـــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است»(البقرة:286) امّا در عین حال خدا در امر امتحان بندگانش ، مثل برخی معلّمین مدارس ، امروز و فردا هم نمی کند ، چرا که خدا رحیم و رحمن بوده راضی به رکود و عقب ماندگی بندگانش نمی شود. از اینرو دائماً آنها را به تلاش و تکاپو وا می دارد تا در مدّت کوتاه زندگی دنیوی ، توشه ی فراوان تری برای عالم آخرت و زندگی ابدی فراهم کنند. لذا رحمت بی منتهای خدا موجب آن نمی شود که همه ی خواسته های بندگانش را فراهم نماید. بلکه رحمت او ایجاب می کند که تنها خواسته هایی را برآورده سازد که حقیقتاً به نفع آنهاست. بشر در مقابل خداوند متعال که علم فراگیر دارد مثل کودکی در برابر والدین فهمیده ی خویش است که هرچه را دوست دارد از آنها طلب می کند ؛ امّا والدین فهیم تنها خواسته هایی را برای فرزندانشان برآورده می کنند که حقیقتاً به نفع اوست. خداوند متعال نیز چنین عمل می کند . البته خداوند متعال فراتر از این ، خود همان خواستن را هم وسیله ی امتحان و رشد بنده قرار داده از این راه ایمان او را تقویت می کند. پس باید دانست که دنیا جای بهره بردن نیست جایگاه امتحان دادن و رشد کردن و به سعادت حقیقی رسیدن است. با این طرز نگاه به عالم هستی است که انسان در مسیر درست رشد و ترقّی قرار می گیرد و ارزش حقیقی هر چیزی را ادراک می کند و متوجّه می شود که به هر چیزی چه اندازه باید بها داد.  

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : چهار شنبه 24 خرداد 1391
زمان : 21:4
:آيه شريفه الله لا اله الا هو الحي القيوم بيانگر کداميک از مراتب توحيد است؟


پرسش:آيه شريفه الله لا اله الا هو الحي القيوم بيانگر کداميک از مراتب توحيد است؟

پاسخ:

این آیه ی شریفه تمام مراتب توحید را در خود جمع نموده است. «الله » اشاره است به توحید اسمائی ، چرا که الله جامع جمیع اسماء الهی بوده ، همه ی کمالات اسمائی را به نحو وحدت داراست. توحید اسمائی آن است که تمام اسماء حقّ تعالی ، همگی در حقیقت عین یکدیگر و عین ذات می باشند. « لا اله الّا هو » اشاره است به توحید عبادی ؛ به این معنا که جز او شأنیّت حمد و تقدیس و پرستش را ندارد. حمد و تقدیس و پرستش همواره متعلّق کمال است ، و کمال محض کسی جز الله نیست.

« هو » اشاره است به توحید ذات ؛ چرا که ضمیر هو در موجودی به کار می رود که وجودش یقینی ولی هویّتش مجهول است ؛ و تنها ذات خداست که وجودش یقینی می باشد ولی کسی را به درک کنهش راه نیست. « اللهُ لا اله الا هو » اشاره است به اینکه او در عین ظاهر بودن ، باطن است ؛ چون الله اسم ظاهر است و هو باطن آن ظهور است. نیز اشاره است به اینکه او در عین بساطت و وحدت ذات ، جامع جمیع کمالات اسمائی می باشد ؛ و کثرت مفهومی اسماء ، موجب راهیابی کثرت در ذات او نمی شود.

واژه ی «الحیّ » اشاره است به توحید صفاتی ؛ چرا که تمام صفات ذات خدا در حقیقت از حیات او ناشی می شوند. پس تمام اوصاف ذات خدا ، در حقیقت عین یکدیگر و همگی عین حیات و حیات او نیز عین ذات اوست.

لفظ « القیّوم » نیز دلالت دارد بر توحید در خالقیّت و توحید افعالی و توحید در استعانت . قیّوم یعنی موجودی که قوام موجودات عالم به اوست و بی او هیچ موجودی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. پس چون او تنها قیّوم بالذّات است ، لذا او تنها خالق موجودات می باشد ؛ و تنها فاعل حقیقی و بالذّات اوست . همچنین از آنجا که افعال موجودات نیز از جمله ی مخلوقاتند ؛ پس تمام افعال مخلوقات نیز به نحو طولی از اوست. بنا بر این تا او نخواهد فعلی از کسی صادر نمی شود ؛ پس جز از او نباید امید یاری و استعانت داشت و جز او را نباید مؤثّر حقیقی دانست.

کلّ این عبارت (الله لا اله الا هو الحي القيوم )نیز بیان می کند که تمام مراتب توحید ، در حقیقت یک حقیقت واحده می باشند ؛ لذا ذات باری تعالی در توحید خود نیز واحد بوده ، منزّه از آن است که توحید او حقیقتاً مراتب و اقسام داشته باشد. پس همانگونه که اسماء و صفات او در مفهوم کثیرند ولی در حقیقت یکی و عین ذات می باشند ، مراتب و اقسام توحید او نیز در مفهوم و به اعتبار بشر کثیرند ، ولی در حقیقت یکی بیش نیستند ؛ یعنی یک توحید است که به اعتبارات مختلف ، اسامی گوناگون یافته است.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : چهار شنبه 24 خرداد 1391
زمان : 21:1


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.