:مسأله عدل الهي
نظر بدهید

پرسش:مسأله عدل الهي از جمله مسائلي است که حل آن براي شخص من بسيار با اهميت است مثلا خود من از جمله کساني هستم که تمام عمر از کودکي تا کنون به مسائل ريز و درشت ديني و اخلاقي مقيد بوده و بدانها پرداخته ام به اميد آنکه روزي جواب اطاعت از حق را در همين دنيا هم ببينم اما بعد از 26 سال زندگي تلاش بي وقفه علمي ديني اخلاقي با شکست در ازدواج و دچار شدن به دام ظالمان به دنبال پاسخي براي يافتن نشاني از عدل الهي در زندگي دنيوي ام هستم که وحشت از دست دادن ايمانم نيز با گرفتاري در ورطه بلا بدان افزوده شده است که ديگر انگيزه اي براي پايبندي به اصول دينم برايم باقي نمانده به من حق بدهيد که از دري که فقر وارد شد از در ديگر ايمان مي رود، سطح تحصيلات من ارشد فلسفه اسلامي است با توجه به سطح تحصيلات و سقف اطلاعاتي که من دارم لطفا پاسخ دهيد تا مني با چنين اطلاعات قانع نشدم را بتوانيد نجات دهيد.

پاسخ:

1ـ اجازه دهید تا با شما بزرگوار مقداری بی پرده و به دور از تعارفات رایج سخن بگوییم . مشکل اساسی حضرت عالی در این است که دین و دنیا را به درستی نشناخته اید. حضرت عالی چنین پنداشته اید که دنیا محلّ گرفتن نتیجه ی تلاشهاست ؛ حال آنکه از هیچ آیه و روایتی چنین چیزی فهمیده نمی شود و دین اسلام چنین توهّمی را تبلیغ نمی کند. تمام آیات و روایات با صدای واضح و روشن فریاد می کنند که دنیا ، فقط و فقط جایگاه امتحان می باشد. لذا تک تک انسانها ، از آن زمان که از خواب برمی خیزند تا آن زمان که دوباره به خواب می روند ؛ بلکه حتّی در خواب هم مشغول پاسخ دهی به سوالات امتحانی می باشند. و شریعت الهی آمده تا ما پاسخ این سوالات را بر اساس آن بدهیم. پس دنیا ، فقط جای کاشتن است نه جای برداشت ؛ لذا فرمودند: « الدّنیا مزرعة الآخرة» ؛ یعنی دنیا جایی است که انسان خود را در آن می کارد و در آخرت ، خویشتن را برداشت می کند. البته خداوند در همین دنیا نیز ممکن است در برابر برخی کارها پاداشی بدهد ؛ امّا عاقلان باید بدانند که دنیا جای پاداش نیست. لذا آن پاداش دادن نیز امتحانی دیگر است ؛ و چه بسیار افراد که از خود امتحان سر بلند بیرون می آیند ولی از امتحان پاداش آن مردود می شوند. نیز باید دانست که امتحان فقط با سختی ها نیست ؛ بلکه آسایش و ثروت و قدرت نیز اسباب امتحان می باشند و البته اینها بد امتحانی نیز می باشند. چرا که تلفاتشان بیشتر و سنگینتر است.

برخی خیال نموده اند  که امتحان الهی همیشه و حتماً از سنخ سختی های ظاهری ، آنهم از جنس مشکلات بزرگ است. در حالی که لحظه لحظه ی عمر ما امتحان می باشد. سلامتی امتحان است همانگونه که بیماری امتحان می باشد. ثروت و مقام و قدرت امتحانند چونانکه فقر و ضعف امتحان می باشند. پس کسی که حتّی یک لحظه خود را از فضای امتحان بیرون بداند ، همان لحظه را ضرر کرده است ؛ همانند آن کسی که در جلسه ی امتحان خوابش می برد. دین خدا نیز آمده تا ما پاسخ هر سوال امتحانی خدا را بر اساس همان دین بدهیم. پس کدام کار ما هست که حکمی در دین نداشته باشد؟!! اگر دست به کاری زدیم و موفّق شدیم ، تکلیفی متوجّه ما می شود و اگر موفّق نشدیم باز تکلیفی دیگر به ما روی نموده است. اگر ماه رمضان آمد و ما توان روزه گرفتن داشتیم ، تکلیف ما روزه گرفتن است ؛ و اگر بیمار بودیم و روزه گرفتن برایمان زیان داشت ، تکلیف شرعی ما این است که به امر خدا و قربة الی الله روزی نگیرم و اگر بگیریم تبعیّت نفس نموده و معصیت کرده ایم. پس چنین نیست که اگر ما توان روزه گرفتن نداشتیم تکلیف از ما برداشته شده است. خیر تکلیف ملغی نشده بلکه عوض شده است. باید توجّه داشت که آدم عاقل و بالغ حتّی یک ثانیه نیز نمی تواند از مدار تکلیف خارج باشد. 

نیز عزیز ما باید بصیر باشد که سقوط کنندگان در امتحان با عافیت ، بسیار زیادترند از کسانی که در امتحان با سختی سقوط می کنند. ثروتمندان و صاحب مقامان و قدرتمندان و زیبارویان و امثال اینها بسیار بیشتر در خطر مردودی هستند تا فقیران و ضعفا و زشت رویان و امثال اینها. در این باره فقط کافی است نظری به تاریخ بیفکنید تا ببینید که دشمنان انبیاء چه کسانی بودند؟ فقیران و بیچارگان یا ثروتمندان و زورمداران؟

2ـ در آیات و روایات بارها بیان شده که خداوند راه را براي بندگان صالح خويش باز مي کند و مشکلات دنيا را از جلوي راهشان بر مي دارد ؛ مثلاً خداوند متعال فرموده است: « وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا ـــــ  و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏كند. » (الطلاق:2).

مومنانی که اهل دنیا نیز هستند ، چون عینک دنیا بین بر چشمانشان نهاده اند ، لذا خیال می کنند که منظور از راه نجات ، راه نجات از مشکلات دنیاست. در حالی که خداوند متعال خود فرموده است:« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَدٍ ـــ  ما به یقین انسان را در رنج آفريديم »(البلد:4 ). پس آن راه نجاتی که خداوند پیش پای انسان می گذارد ، راه نجات از رکود و راه نجات از باطل است ؛ نه راه نجات از امتحان الهی ، که زمینه ی رشد وجودی آدمی است. اگر بنا بود که خدا کسانی را از امتحان معاف کند و آنها را از سختی های دنیا رهایی بخشد ، آنها یقیناً انبیاء و ائمه (ع) بودند. امّا آیا انبیا و ائمه و اولیاء که در اوج عبودیّت بودند ، لحظه ای آرامش داشتند؟! آیا جهان صحنه ی عبادتی چون عبادت امام حسین و یارانش به خود دیده است؟ آیا این امّ المصائب زینب کبری نیست که در ارتباط با جریان عاشورا فرمود: « ما رأیت الّا جمیلا ـــ من در عاشورا جز زیبا هیچ ندیدم.» ؛ دقّت شود: نفرمود: جمال و زیبایی بلکه فرمود جمیل که به معنی زیباست. یعنی من در دل آن همه مصائب ، خدا را با اسم جمیلش ملاقات نمودم. برای بنده ی خدا ، میدان کربلا با کاخ سلیمان فرقی ندارد. او هر دو را امتحان می بیند و در هر دو حال فقط به بندگی خدا می اندیشد ؛ به این که الآن تکلیف الهی من چیست؟

بلی گاه خدا کسانی را گرفتار آسایش می کند ؛ امّا آن زمانی که دیگر امیدی به رشد و تکامل آنها نباشد. اینان مانند آن شاگردی هستند که معلّم از رشد او مأیوس شده و وجودش را در کلاس نادیده می گیرد. خداوند متعال در باره ی این گروه فرمود: « آنها كه كافر شدند، تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى‏دهيم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى‏دهيم فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند؛ و براى آنها، عذاب خواركننده‏اى(آماده شده) است. (178) چنين نبود كه خداوند، مؤمنان را به همان‏گونه كه شما هستيد واگذارد ؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و نيز چنين نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند ؛ ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمي گزيند. پس به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگى براى شماست. (179)  كسانى كه بخل مى‏ورزند، و آنچه را خدا از فضل خويش به آنان داده، انفاق نمى‏كنند، گمان نكنند اين كار به سود آنها است؛ بلكه براى آنها شرّ است ؛ بزودى در روز قيامت، آنچه را نسبت به آن بخل ورزيدند، همانند طوقى به گردنشان مى‏افكنند. و ميراث آسمانها و زمين، از آن خداست؛ و خداوند، از آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است. » (آل عمران)

بلکه خداوند متعال در تحقیر کفّار سخنی شگفت تر از این فرمود: « وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ (34) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقينَ (35) وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرين‏ ــــــــ  اگر بيم آن نبود كه مردم [در انكار خدا] يک امت گردند ، قطعاً سقف خانه‏هاى كسانى را كه به خداى رحمان كافر مى‏شوند، از نقره مى‏كرديم و بر آنها نردبان‏ها مى‏نهاديم كه از آن بالا روند. و براى خانه‏هايشان نيز درها و تخت‏هايى [سيمين مى‏ساختيم‏] كه بر آنها تكيه زنند. و زر و زيورهايى [ديگر نيز]، ولى اينها همه جز كالاى زندگى دنيا نيست، و آخرت نزد پروردگار تو از آنِ پرهيزكاران است. و هر كه از ياد خداى‏ رحمان دل بگرداند، شيطانى بر او مى‏گماريم كه همدم او گردد. و مسلما آن [شيطان‏] ها ايشان را از راه باز مى‏دارند ولى آنها مى‏پندارند كه هدايت يافتگانند.» (سوره زخرف).

یعنی دنیا چنان در نظر خداوند متعال پست و فرومایه است ، که می فرماید: اگر ترس آن نبود که همه ی مردم دنیا گرا شوند ، کفّار را از باب مجازات ، چنان غرق دنیا می کردم که حتّی سقف خانه هایشان نیز از نقره باشد ؛ و با نردبانی از نقره بر آن بالا روند و در و پنجره و مبلمان آنها نیز همه از نقره باشد.  

3ـ با براهین قاطع عقلی اثبات شده که خدا رحمان و رحیم می باشد و محال است بدخواه بنده ی خویش باشد. او که قبل از خلقت انسان ، غذای او را در سینه ی مادرش قرار می دهد و مهر او را در دل والدینش می کارد تا مراقب و مواضب او باشند ، چگونه ممکن است بدخواه انسان باشد؟! آن خدایی که بهترین بندگان خویش را برای راهنمایی بشر فرستاد و فرشتگان را واداشت که بر مقام والای انسان سجده کنند چگونه ممکن است راضی شود که بنده اش بی جهت سختی بکشد؟! آن خدایی که هنگام گناه بلافاصله بنده اش را مجازات نمی کند و به او فرصت توبه می دهد و توبه کنندگان را دوست می دارد ، چه سان می تواند به بیهودگی او را در میان دشواری ها اندازد؟! آن خدایی که گناه را یک برابر می نویسد و ثواب را دست کم ده برابر و بلکه بیشتر ثبت می کند و حتّی به نیّتهایی هم که به صحنه ی عمل نمی آیند ، ثواب می دهد ، چگونه به آزار بیهوده ی بشر رضایت می دهد؟! آن مهربان خدایی که فرمود: « مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيما ـــــ كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل کنند ، عملی صالح ، پس آنان کسانی هستند که خداوند گناهان آنان را تبدیل به حسنات مى‏كند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است» (الفرقان:70) ، چگونه باور توان کرد که بنده اش را در سختی و رنج بی ثمر بخواهد؟!

پس بی شکّ و تردید ، بلاها و سختی هایی که از جانب او بوده نتیجه ی عمل زشت خود شخص نباشد ، برای به کمال رساندن انسان و از سر رحمت اوست ؛ بلکه حتّی بلاهایی هم که نتیجه ی عمل ماست ، باز برای بیدار نمودن ما می باشند. لذا او تنها کمال بنده ی خود را می خواهد و کاری را با او انجام می دهد که به نفع خود اوست. اگر ثروت و رفاه و سلامتی به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، به او ثروت و رفاه و سلامتی می دهد و اگر فقر و بیماری و مشقّت به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، فقر و بیماری و مشقّت را نصیب وی می کند. همانگونه که اگر مادر مهربان ، غذای لذیذ را به نفع کودک خود بداند ، او را غذای لذیذ می دهد و آنگاه که داروی تلخ را برای او مفید تشخیص می دهد ، داروی تلخ را در کام کودک دلبند خویش می ریزد. آنگاه که پدر می بیند فرزندش با تشویق ، خوب درس می خواند ، او را تشویق می کند و آنگاه که تشخیص دهد فرزندش با تنبیه دنبال تحصیل می رود ، او را تنبیه می نماید ؛ و این هر دو از سر مهربانی و عطوفت و خیر خواهی است.
امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ عَظِيمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِيمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ ـــ همانا پاداش عظیم همراه با بلای بزرگ است ؛ و خدا قومی را دوست نمی دارد مگر اینکه گرفتار بلایشان می کند.»(الكافی ، ج2 ، ص252)

و فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَاداً فِي الْأَرْضِ مِنْ خَالِصِ عِبَادِهِ مَا يُنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ تُحْفَةً إِلَى الْأَرْضِ إِلَّا صَرَفَهَا عَنْهُمْ إِلَى غَيْرِهِمْ وَ لَا بَلِيَّةً إِلَّا صَرَفَهَا إِلَيْهِمْ ـــــ برای خدای عزّ و جلّ بندگانی در زمین هست از بندگان خالص که خدا تحفه ای از آسمان نمی فرستد مگر اینکه آن تحفه را از آن بندگان بر می گرداند به سوی دیگران ؛ و بلایی نازل نمی شود مگر اینکه آن را متوجّه اینان می کند.» (الكافي ، ج2 ، ص253 )

امام صادق (ع) به سَدیر صیرفی فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِيَّاكُمْ يَا سَدِيرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِي ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد ؛ و ما و شما ای سَدیر روز را با بلا آغاز و با بلا به سر می بریم » (الكافي ، ج2 ، ص253 )
امام باقر (ع) فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّيْكَ عَبْدِي لَئِنْ عَجَّلْتُ لَكَ مَا سَأَلْتَ إِنِّي عَلَى ذَلِكَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَكَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكَ ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد و بلا را به شدّت بر او می بارد. پس چون بنده خدا را بخواند ، می گوید: لبّیک بنده ی من ! اگر بخواهم در برآوردن خواسته ات عجله کنم بر آن قدرت دارم و اگر بخواهم آن را برایت ذخیره می کنم ؛ پس چیزی برایت ذخیره نمی کنم مگر اینکه برای تو خیر است»(الكافي ، ج2 ، ص253 )
عبد الرَّحمن بن الحجاج گوید: « ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْبَلَاءُ وَ مَا يَخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِي الدُّنْيَا فَقَالَ النَّبِيُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ يُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِيمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِيمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُه‏ ــــــــ نزد امام صادق (ع) از بلا یاد شد ، و از آنچه خدا آن را تنها برای مومنان قرار داده است. پس امام فرمودند: از رسول خدا پرسیده شد که در این دنیا چه کسی از مردم بیشتر در بلاست؟ رسول خدا فرمودند: نخست انبیاء و سپس هر که به ترتیب شبیه تر است به آنان ؛ و مومن به اندازه ی ایمان و عمل صالحش بلا داده می شود. پس هر که ایمانش صحیح و عملش نیک باشد بلایش شدیدتر می شود و هر که ایمانش سست و عملش ضعیف باشد ، بلایش کم می گردد.» (الكافی ، ج2 ، ص252)
البته باید توجّه داشت که منظور از این بلایا ، بلایای غیر اختیاری است نه بلایایی که خود شخص با سوء اختیار خویش بر سر خود می آورد؛ البته مخفی نماند که حتّی این گونه بلایا نیز در عین مجازات بودن ، جنبه ی امتحان بودن خود را دارند و برای کمال بخشی می باشند.
امّا اینکه اکثر مردم بلایای الهی را بد می دانند ، ناشی از جهل آنهاست. همانگونه که کودکان آمپول را بد و پزشک را موجودی ترسناک فرض می کنند. در حالی که بزرگترها عالمند که آمپول خیر است و پزشک فردی است دوستدار انسانها. خداوند متعال می فرماید:  « ... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ـــــ بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد در حالی كه آن به سود شماست و بسا چيزى را دوست داشته باشيد در حالی كه به زيان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد. » (البقرة: 216 )
آری این ما کودکان خردسال بزرگ پیکریم که ناملایمات زندگی را چون آمپول شفا بخش ، شرّ و نامهربانی می انگاریم امّا شیفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر کرده ، پشت زلف سیاه و آشفته ی بلایا صورت زیبای یار دیده ، می گویند:  « اگر با من نبودش هیچ میلی ـــــ چرا ظرف مرا بشکست لیلی »

و جناب حافظ شیرین بیان ، چه خوش سروده است که: « به تیغم گر کُشد دستش نگیرم ــــــ  به تیرم گر زند منّت پذیرم ــــ کمان ابروی ما را گو بزن تیر ـــ که پیش دست و بازویش بمیرم»

همچنین چه زیبا فرمود که:
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود.

آدمی آن معجونی است که هزاران صفت الهی در او کاشته شده است ؛ لذا باید زمین وجود او شخم بخورد ، باران بر او ببارد ، در سینه کش آفتاب قرار گیرد و بر آفات روزگار چیره گردد تا محصول خلیفة الله به بار آرد. از این روست که فرمودند:« الدّنیا مزرعة الآخرة ». پس سختی های چند روزه ی دنیای موقّت ، در حقّ مومنان ، صرفاً برای شکوفا شدن استعدادهای الهی آنهاست تا خود را برای ابدیّت بسازند. آنانکه نظر به دنیا دارند ، این سختی ها را زیاد می بینند ، امّا اگر کسی که توجّه داشته باشد که این سختی چند روزه ، نتیجه ای ابدی دارد ، این هزینه را در برابر آن سعادت ابدی ، امری ناچیز بلکه هیچ می بیند. البته بنده باید با خدای خود منصف نیز باشد ؛ و در کنار دو مثقال سختی ، خروارها نعمت را هم نادیده نگیرد ؛ و خدای را شاکر باشد که قدم به دیار وجود گذاشته ؛ و نه سنگ و نه درخت و نه کرم خاکی و نه میمون بلکه انسان شده است. باز شکر بگزارد که انسانی سالم و عاقل گشته ؛ چه ممکن بود ناسالم و عقب افتاده زاده شود. و باز شکر بگذارد که از راه مشروع حاصل گشته و در دولت نیکان زاده شده و از هدایت هادیان محروم نگشته و ... . اگر این سلسله ی نعمتها را شماره کنیم ، هفتاد مَن مثنوی می شود ؛ چنان که آن چند سختی زندگی در میان این انبوه نعمتها چون سوزنی در انبار کاه می گردد. پس شرط انصاف نباشد که کاه را در پس کوه ببینیم و کوه را نبینیم ؛ در حالی که کاه مصائب و مشکلات و کوه نعمتها هر دو برای سعادت جاوید بشر می باشند.

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
زمان : 19:3
:با توجه به بيان اين نکته در قرآن که خداوند هر که را بخواهد هدايت و هر که را نخواهد گمراه مي کند، اي
نظر بدهید

پرسش:با توجه به بيان اين نکته در قرآن که خداوند هر که را بخواهد هدايت و هر که را نخواهد گمراه مي کند، اين مبحث چگونه با اختيار جمع مي شود؟( در صورت امکان آيه مربوطه ذکر شود.)

پاسخ:

حلّ این مساله ، مبتنى بر شناخت دقيق اقسام هدايت و ضلالت، شرايط هر يك و گونه‏هاى تعلق مشيت و اراده حكيمانه الهى به امور است.
ـ اقسام هدايت در قرآن‏
در قرآن مجيد از چهار نوع هدايت سخن رفته است:
هدايت تكوينى عام:  این گونه هدایت همان نظام و مكانيسمى است كه خداوند متعال ، موجودات را طبق آن آفريده است؛ به طورى كه تمام هستى هماهنگ و منسجم به سوى غايتى در حركت و تكاپويند. « رَبُّنَا الَّذِى أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى ـــــ پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست داده، سپس آن را هدايت كرده است» (طه:50). در برابر اين گونه هدايت، هيچ گونه ضلالتى وجود ندارد. چنین هدایتی حتّی شامل حال کفاّر و شیاطین نیز می شود. چون آنان نیز از جهت تکوینی و ساختار وجودی ، به سمت غایت مشخّصی در تکاپو هستند ؛ و آن غایت نهایی ، بسوی خدا رفتن و به بسوی خدا بودن است ؛ «... لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ  ـــــ آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست؛ آگاه باشيد كه همه ی امور تنها بسوى خدا بازمى‏گردند»(الشورى:53)

 هدايت تكوينى خاصّ ؛ و آن هدايت همه ی انسان‏ها از طريق عقل و فطرت به سمت يك سرى از حقايق، اصول و ارزش‏ها است كه از آن به الهام درونی و فطری یا هدایت فطری تعبير شده است. « وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7) فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها ــــــ و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را(آفريده و) منظّم ساخته، (7) سپس فجور و تقوا(شرّ و خيرش) را به او الهام كرده است، (8) كه هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده؛ (9) و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است » (سوره الشمس)

چنين هدايتى چند ویژگی دارد:

الف ـ ظاهراً منحصر به موجود مکلّف می باشد.

ب ـ در ميان انسان‏ها عمومى و استثنا ناپذير است.

ج ـ ذاتى و درونی است و تا حدود زیادی ناخود آگاه می باشد.

د ـ در برابر آن هيچ گونه ضلالتى نيست ؛ يعنى، خداوند هيچ كس را با فطرت خدا گريز و عقلى گمراه كننده ، نيافريده است. رسول خدا فرمودند: « كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِه ـــــ هر نوزادی بر اساس فطرت توحید متولّد می گردد ؛ پس والدینش او را یهودی یا مسیحی یا مجوسی می کنند. » (بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص187)
3ـ هدايت تشريعى عام ؛ اين گونه هدايت، ظاهراً مخصوص انسان‏ها و طايفه ی جنّ می باشد و دیگر موجودات به نظر می رسد دارای شریعت نباشند. چنين هدايتى نيز از نظر قرآن ، در ظرف خود فراگير و همگانى است ؛ يعنى، خداوند، پيامبران را براى همه انسان‏ها فرستاده و كتاب آسمانى خود را براى جميع بشر نازل فرموده است « وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ــــ  و برای هر قومی هدایت کننده ای است »(الرعد:7) و فرمود: « وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ ــــ و ما تو را نفرستادیم مگر برای همه ی مردم » (بقره:28).  در برابر اين گونه هدايت نيز هيچ ضلالتى نيست؛ زيرا ضلالت تشريعى به اين معنا است كه - نعوذ بالله ‏خداوند پيامبرانى را براى گمراه سازى برخى از مردم، مبعوث سازد و معارف و احكام و قوانين گمراه كننده‏اى بر آنان نازل فرمايد؛ در حالى كه او هرگز چنين نمى‏كند و از او جز سخن حق، نازل نمى‏گردد.

در اينجا چند نكته مهم وجود دارد:
یکم : خداوند، به عنوان هادى و شارع ، خواستار هدايت همه ی انسان‏ها است و از اين رو، دين حق را براى همگان نازل كرده است.
دوم: اراده ی الهى در اين زمينه، اين است كه انسان‏ها با اختيار خود راه درست را برگزينند، نه جبراً ؛ و گرنه مى‏توانست همه را جبراً به راه درست بكشاند و نيازى هم به بعثت و رسالت نبود. از اين رو فرمود: « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً ـــ ما راه را به او (انسان) نمودیم ، خواه شاکر باشد یا کفران نماید» (الانسان:3)
سوم : انسان‏ها در برابر هدايت تشريعى عامّ  ــ با توجّه به اختيارى كه دارند ــ دو گونه موضع اتخاذ مى‏كنند: برخى در برابر آن راه تسليم و انقياد پيش مى‏گيرند و گروهى به سرپيچى و طغيان مى‏پردازند. دقيقاً از همين‏جا است كه به مرحله بعد و نوع ديگرى از هدايت و ضلالت گذر مى‏كنيم.
4ـ هدايت تكوينى پاداشی: اين هدايت ، مخصوص مؤمنان است ؛ يعنى، كسانى كه با اختيار خويش در برابر هدايت رسولان الهى و نورافشانى‏هاى عقل و فطرت ، تسليم گشتند ، خداوند باب هدايت ديگرى برتر از هدايت‏هاى قسم پيشين بر روى آنان مى‏گشايد. به عبارت ديگر چون آنان با اختيار خود، از هدايت‏هاى مراتب پيشين استفاده كردند؛ لذا اين نوع هدايت پاداشى نصیب آنان می شود. به تعبیر دیگر ، خداوند متعال وجود انسان را به گونه ای ساخته ، که اگر مطابق شرع عمل نماید ، نوعی بصیرت و نورانیّت درونی در او زنده می شود ؛ و از دورن او را به سمت کمالاتش هدایت می کند. این نور وقتی بسیار قوّت گرفت ، شخص صاحب فراست می شود و خیرات به او الهام می شوند. و اگر بازهم قویتر شد ، چشم باطن او به عالم غیب باز می شود و حقیقت گناه را می بیند. لذا حتّی میل به گناه نیز نمی کند.

فرق اساسى اين هدايت با هدایت از طریق انبیاء ، آن است كه وجه غالب هدایت انبیاء ، جنبه ی راهنمايى  و آدرس دهی دارد؛ ولى اين مرتبه افزون بر آن خاصيت ، دست شخص را از باطن گرفته و به سوی صراط مستقیم رهنمون می شود.
توضيح بيشتر آنكه اگر كسى بعد از آشكار شدن حق و باطل، راه پيامبران الهى را با اختيار خود برگزيند و در آن راه گام بردارد؛ خداوند براى تداوم و تكميل اين هدايت يافتگى ، فيض خاص تكوينى خود را شامل حال او مى‏گرداند و راه را براى او روشنتر و امكان سير را هموارتر مى‏گرداند و موانع تكامل او را برطرف مى‏كند « فَأَمَّا مَنْ أَعْطى‏ وَ اتَّقى‏ (5) وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى‏ (6)فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى‏ ـــــ امّا آن كس كه(در راه خدا) انفاق كند و پرهيزگارى پيش گيرد، (5)  و جزاى نيك(الهى) را تصديق كند، (6)  ما او را در مسير آسانى قرار مى‏دهيم » (سوره اللیل) ؛ و فرمود: « وَ الَّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ  ــــــ  كسانى كه هدايت يافته‏اند، خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد و روح تقوا به آنان مى‏بخشد»(محمد:17) و فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً  ــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر از(مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، براى شما قوّه ی تشخیص حق از باطل قرار مى‏دهد»(الأنفال:29)

پس اين هدايت، ويژه هدايت‏يافتگانى است كه به اختيار خود طريق هدايت را پيموده‏اند و تقوا پیشه نموده اند.
در مقابل اين نوع هدايت ، «اضلال مجازاتى» قرار دارد؛ يعنى، هرگاه فردى با بهره‏مندى از تمام امكانات هدايت  ــ اعم از هدایت تكوينى و تشريعی ــ به عمد از راه حق منحرف شود و كتاب الهى را پشت سر اندازد ؛ خداوند متعال تا حدّی با او مدارا می کند ؛ ولی آنگاه که انحراف را از حدّ گذراند و به حدّ طغیان و استکبار و گردنکشی در مقابل حقّ و حقیقت رسید ، خداوند متعال رحمت خاصّ خود را از او باز می دارد و به این طریق او گرفتار گمراهى مى‏ شود. و چون گمراه گشتن او نتیجه ی بریده شدن عنایت خاصّ خداوند متعال از او می باشد ، لذا خداوند متعال ، بالعرض گمراه کننده ی او تلقّی می شود. به تعبير ديگر خداوند متعال وجود بشر را به گونه ای آفریده که اگر بر ضدّ خدا طغیان نماید ، فطرت حقّ خواه او در زیر غرایزش دفن می گردد و عقل حقیقت شناس او کور می شود ؛ و به این وسیله راه او به سوی حقیقت بسته می گردد. و چون اینها همه نتیجه ی نوع خلقت خداست ، لذا گفته می شود: خدا او را گمراه نمود ؛ در حالی که در اصل خودش خودش را از فیض خاصّ خدا محروم نموده است. مانند کسی که وارد آب می شود ، و با اینکه شنا بلد است ولی به اختیار خود شنا نمی کند و غرق می گردد. در این حالت او خودش خودش را غرق نموده ؛ ولی گفته می شود: آب فلانی را غرق کرد ؛ یا آب فلانی را خفه کرد.

بر همین اساس خداوند متعال فرمود: « فَأَمَّا مَنْ أَعْطى‏ وَ اتَّقى‏ (5) وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى‏ (6)فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى‏ (7) وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنى‏ (8) وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى‏ (9) فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى‏  ـــــ امّا آن كس كه(در راه خدا) انفاق كند و پرهيزگارى پيش گيرد، (5)  و جزاى نيك(الهى) را تصديق كند، (6)  ما او را در مسير آسانى قرار مى‏دهيم (7) امّا كسى كه بخل ورزد و(از اين راه) بى‏نيازى طلبد، (8) و پاداش نيك(الهى) را انكار كند، (9) بزودى او را در مسير دشوارى قرار مى‏دهيم » (سوره اللیل) 

و فرمود: « وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ  ــــــ چنان نبود كه خداوند قومى را، پس از آن كه آنها را هدايت كرد(و ايمان آوردند) گمراه(و مجازات) كند؛ مگر آنكه امورى را كه بايد از آن بپرهيزند، براى آنان بيان نمايد(و آنها مخالفت كنند)؛ زيرا خداوند به هر چيزى داناست‏» (التوبة:115)

و فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ  ـــــــ خداوند از اين كه(به موجودات ظاهرا كوچكى مانند) پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه ، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى‏سازد.» (البقرة:26)

یعنی خداوند متعال آیاتی را نازل می کند ؛ لکن آن آیات را به گونه ای قرار می دهد که تنها انسانهای حقیقت جو به واسطه ی آنها هدایت شوند و انسانهای بهانه جو و فاسق با همین آیات به گمراهی بیفتند. لذا فرمود: « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً ـــــــ و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏كنيم؛ و ستمگران را جز خسران(و زيان) نمى‏افزايد » (الإسراء:82) و فرمود: « هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ  ـــــــ او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات محكم است؛ كه اساس اين كتاب مى‏باشد؛ و قسمتى از آن، متشابه است. امّا آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزى كنند ؛ و تفسير(نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. (آنها كه) مى‏گويند: «ما به همه ی آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمى‏شوند.» (آل‏عمران:7)

همچنین فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَرِ  ـــــــ مأموران دوزخ را فقط فرشتگان(عذاب) قرار داديم، و تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معيّن نكرديم تا اهل كتاب‏[ يهود و نصارى‏] يقين پيدا كنند و بر ايمان مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان(در حقّانيّت اين كتاب آسمانى) ترديد به خود راه ندهند، و بيماردلان و كافران بگويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!» (آرى) اين گونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند ؛ و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند، و اين جز هشدار و تذكّرى براى انسانها نيست.» (المدثر:31)

باز فرمود: « وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ  ــــــ و هر كس از ياد خدا روى‏گردان شود شيطان را به سراغ او می فرستيم پس همواره همنشین اوست»(الزخرف:36)

از این آیات نورانی به وضوح روشن می شود که خداوند متعال ، هرگز بی مقدّمه و بی علّت ، هدایت را از کسی باز نمی دارد تا در گمراهی بیفتد ؛ بلكه اساس كار او ، بر آن است كه ناقص‏ها را كامل كند و كامل را به مراحل نهايى كمال رهنمون شود. پس هدايت تكوينى پاداشى و گمراهى مجازاتى ، منافاتى با اختیار و اراده ی انسان ندارد و منجر به جبر نمى‏شود ؛ بلكه چنین هدایت و ضلالتی در واقع نتيجه ی عمل اختيارى خود انسان است كه در عين حال سلب اختيار نمى‏كند.
پس مشیّت و خواست ازلی و ابدی خداوند متعال بر این قرار گرفته که هر که راه هدایت را پیش گیرد راه هدایت بر او هموارتر گردد و راه ورود شیطان بر او بسته تر شود و بصیرت او افزونتر شود. و در مقابل ، اراده نموده که هر که با سوء اختیارش راه انحراف و گردنکشی در برابر خدا را پیش گرفت ، فطرتش مدفون ، چراغ عقل هدایگرش خاموش و راه ورود شیطان بر او هموارتر گردد. به گونه ای که این چنین کسی حتّی با خواندن قرآن کریم و مشاهده ی معجزات نیز هدایت نمی شود و بر گمراهی او افزوده می گردد. و چون مشیّت و اراده ی ازلی خدا بر این سنّت و قانون قطعی قرار گرفته ، لذا در آیات نیز تعابیری چون « يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ » استفاده می شود ؛ چرا که شاء ، یشاء با مشیّت از ریشه می باشند. بنا بر این تعبیر « يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ » در حقیقت حکایت می کند از مشیّت و سنّت ثابت الهی.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
زمان : 19:0
:آيا در آفرينش عالم، (استمرار و بقا) و ( برآورده ساختن نياز هاي موجودات) واسطه اي است؟ ( براساس دلاي
نظر بدهید

پرسش:آيا در آفرينش عالم، (استمرار و بقا) و ( برآورده ساختن نياز هاي موجودات) واسطه اي است؟ ( براساس دلايل قرآني و حديث جواب دهيد). ضمنا بحث بر سر امکان اين امر نيست، بحث در وقوعش است که آيا چنين امري به وقوع رسيده است؟ خواهش مي کنم خيلي کامل جواب دهيد.

پاسخ:

1ـ طبق شواهد قرآنی و روائی و براهین قاطع عقلی و ذوق اهل تألّه ، خداوند متعال تنها مفیض و خالق و مدبّر موجودات بوده منزّه از داشتن هر گونه شریکی در این امور می باشد.

دلائل نقلی این ادّعا :

« وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير ــــ و حكومت آسمانها و زمين، از آن خداست؛ و خدا بر همه چيز تواناست‏ » (آل‏عمران :  189)

« إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَسيباً ـــ خداوند حساب همه چيز را دارد. » ( النساء :  86)

« وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير ـــ اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمى‏تواند آن را برطرف سازد ؛ و اگر خيرى به تو رساند، او بر همه چيز تواناست.» ‏( الأنعام :  17)

« وَ هُوَ الَّذي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ ــــ او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد، و به وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم. » ‏( الأنعام :  99)

« بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم‏ ــــ  او پديد آورنده آسمانها و زمين است؛ چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد؟! حال آنكه همسرى نداشته ، و همه چيز را آفريده؛ و او به همه چيز داناست. » (الأنعام :  101)

« ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكيل‏ ـــــ اين است پروردگار شما ، هيچ معبودى جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز است؛ او را بپرستيد و او نگهبان و مدبّر همه موجودات است‏. » (الأنعام :  102)

« قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغي‏ رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‏ء ـــــ بگو: «آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟ » ( الأنعام :  164)

« إِنَّ رَبِّي عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفيظٌ  ــــ پروردگارم حافظ و نگاهبان هر چيز است‏. » (هود :  57)

« قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ  ــــــ  بگو: «چه كسى پروردگار آسمانها و زمين است؟» بگو: «اللَّه!» (سپس) بگو: «آيا اوليا(و خدايانى) غير از او براى خود برگزيده‏ايد كه(حتّى) مالك سود و زيان خود نيستند(تا چه رسد به شما؟!)» بگو: «آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟! آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند بخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟!» بگو: «خدا خالق همه چيز است؛ و اوست يكتا و پيروز! » (الرعد:16)

« قالَ رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏  ــــ گفت: «پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمه ی آفرينش او بوده داده؛ سپس هدايت كرده است. » (طه :  50)

« الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْديرا ـــــ خداوندى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست، و فرزندى براى خود انتخاب نكرد، و همتايى در حكومت و مالكيّت ندارد، و همه چيز را آفريد، و به دقّت اندازه‏گيرى نمود.» (الفرقان :  2)

 

از این آیات شریفه به وضوح تمام استفاده می شود که خالقیّت و تدبیر و حفظ و هدایت و امثال این امور تنها و تنها برای خداوند قادر مطلق است و خداوند در این امور از داشتن یار و یاوری منزّه است.

 

ــ دلیل عقلی توحید مفیض و خالق و مدبّر

مقدمه نخست: خدا در نگاه حکما یعنی واجب الوجود ؛ و واجب الوجود یعنی وجود محض و خالص و صرف که خود عین موجودیّت بوده از داشتن علّت فاعلی ( علّت وجود بخش ) مستغنی است ؛ چرا که وجود دادن به وجود بی معنی است.

مقدمه دوم: غیر خدا ، همه ماهیّاتند که نسبتشان به وجود و عدم یکسان بوده در ذات خود نه اقتضای وجود دارند نه اقتضای عدم ؛ لذا انسان بودن ، درخت بوده ، فرشته بوده و ... ، نه مساوی با وجود داشتن هستند و نه مساوی با معدوم بودن ؛ چه اگر مساوی با موجودیّت بودند همواره باید موجود می بودند و فرض عدم برایشان محال می شد ؛ و اگر مساوی با معدومیّت بودند همواره باید ممتنع الوجود می بودند و فرض وجود برایشان محال می شد. پس غیر واجب الوجود (وجود محض) در ذات خود نسبتشان به وجود و عدم یکسان است و تا وجود به آنها افاضه نگردد موجود نمی شوند.

مقدمه سوم: و چون جز واجب الوجود ، وجود دیگری نیست ، لذا غیر او کسی نیست که بتواند به ممکنات افاضه ی وجود کند. 

نتیجه: پس تنها واجب الوجود است که می تواند افاضه وجود نماید ؛ و البته تدبیر و تقدیر و حفظ و هدایت و امثال این امور نیز در حقیقت از سنخ افاضه ی وجودند ؛ لذا در این امور نیز حضرت وجود واجبی را شریکی نیست.

 

2ـ طبق آنچه گذشت معلوم گشت که واسطه به معنای موجودی که در امر افاضه ی وجود شریک خدا باشد ــ چه در عرض خدا و چه در طول خدا ــ نه تنها وجود ندارد بلکه محال است که وجود داشته باشد. امّا حقیقت دیگری در عالم خلقت موجود است که آن را نیز از باب ضیق تعبیر ، واسطه در فیض می گویند ؛ لکن آن حقیقت متعالی ، تفاوت ذاتی با پندار غیرحکما متألّه در باب وسائط فیض دارد. در پندار غیر اهل وحدت و کلاس متوسّط حکمت ــ یعنی حکمت مشاء ــ ، خدا علّت العلل و برخی موجودات دیگر مانند انوار مقدّسه ی اهل بیت (ع) و ملائک مدبّر ، علل میانی فرض می شوند که آنها را اصطلاحاً علل طولی می نامند ؛ امّا از نگاه اهل وحدت ، خدا علّت العلل نیست ، بلکه تنها مفیض و علّت هستی بخش تک تک موجودات می باشد. آنچه دیگران آن را علل طولی می نامند از نظر اینان صرفاً تنزّلات و ظهورات فیض واحد و گسترده ی خداوندی است ؛ یعنی خداوند متعال تنها و تنها یک اراده ی ازلی نموده و تنها یک فیض از او صادر گشته «وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ » ؛ و هر چه در عالم خلقت است همگی ظهورات گوناگون همان یک فیض ازلی و ابدی می باشند ؛ لکن خود همین فیض واحد ، در ذات خود دارای مراتبی است که در آن ، هر مرتبه ای ظهور مرتبه ی بالاتر از خود و ظاهر در مرتبه ی بعد از خود است ؛ لذا مراتب طولی آن فیض یگانه ظهور و بطون یک فیض اند و نسبت خداوند مفیض به تمام آن مراتب همواره یکسان بوده منزّه از قرب و بُعد است. بنا بر این در نگاه اهل وحدت ، بین خدا و خلق او که همگی ظهورات گوناگون یگانه فیض گسترده ی او می باشند واسطه ای در کار نیست لکن بین مراتب بالای این فیض و مراتب پایین آن مراتبی وجود دارند که از آنها نیز به تسامح و از باب ضیق لفظ ، تعبیر به واسطه ی فیض می شود و حال آنها مراتب فیض اند نه واسطه ی فیض.

بنا بر این ، انوار قدسی انسانهای کامل و ملائک مقرّب جبروت و فرشتگان ملکوت که در زبان اهل دیانت از آنها به وسائط فیض و مدبّرات امر و علل طولی یاد می شود ، در حقیقت واسطه ی بین بالاترین مرتبه ی فیض ، که آن را فیض اقدس گویند ، و مراتب پایین فیض ، که دنیا و ما فیها هستند ، می باشند ؛ نه واسطه ی بین خدا و مخلوقات (مراتب فیض). لذا با اینکه در قرآن کریم از این وسائط و مراتب میانی به کرّات یاد شده ولی خداوند متعال هیچگاه آنها را واسطه ی بین خود و خلق نخوانده و همواره از خالقیّت و فیض گستری بی واسطه ی خود سخن گفته است. پس اگر موجودات عالم ، که همگی ظهورات گوناگون یک فیض اند ، نسبت به همدیگر سنجیده شوند برخی در طول برخی دیگرند ؛ و در اینجاست که سخن از واسطه به میان می آید که آیاتی چون آیه پنج نازعات و نود هفت نساء و شصت و یک انعام ناظر به این نگاه می باشند « فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً ــــ و آنها كه امور را تدبير مى‏كنند. » ، «  إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَة ـــــ كسانى كه فرشتگان ، روح آنها را گرفتند. » و « إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ــــ تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد؛ (در اين موقع،) فرستادگان ما جان او را مى‏گيرند.». ولی اگر کلّ پیکر عالم خلقت را ، که یک حقیقت شخصی است به نام فیض الهی ، در نظر بگیریم ، دیگر سخنی از واسطه در کار نیست ؛ لذا در این نگاه ، همه ی عالم به یک فیض موجود شده و به همان فیض ، حفظ و تدبیر می شود. « قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ ـــ  بگو: «چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى‏دهد؟ يا چه كسى مالك(و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد؟ و چه كسى تدبير امر مى‏كند؟» به زودى(در پاسخ) مى‏گويند: «خدا» ، بگو: «پس چرا تقوا پيشه نمى‏كنيد؟! » (يونس:31) و « يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ في‏ يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّون‏ ــــ  امر را از آسمان به سوى زمين تدبير مى‏كند ؛ سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مى‏شمريد به سوى او بالا مى‏رود.» (السجدة:5) ؛ یعنی او هستی را چنین ساخته که بالا و پایین دارد و اراده نموده که امور از بالا به پایین تدبیر گردند.

 

  

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
زمان : 18:59
:با توجه به رقم خوردن تقدير در شب قدر، آيا سرنوشت انسان بعد از آن قابل تغيير است و ميزان اختيار انسا
نظر بدهید

پرسش:با توجه به رقم خوردن تقدير در شب قدر، آيا سرنوشت انسان بعد از آن قابل تغيير است و ميزان اختيار انسان چقدر است؟

 

پرسش:مگر نمي گويند سرنوشت يک سال انسان در شب قدر مشخص مي شود؟ پس آيا اعمال و تصميم گيريها در طول سال از قبل مشخص شده و انسان نقشي در گناه يا ثواب ندارد؟

پاسخ:

در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد ، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

از طرف دیگر مختار بودن انسان ، جزء قضا و قدر الهی است ؛ یعنی خداوند متعال اراده نموده که انسان مختار باشد و کارهای واقع در محدوده ی اراده اش را با اختیار انجام دهد ؛ و اراده ی خدا حتماً تحقّق می یابد. پس محال است افعال ارادی انسان بدون اختیار خود او تحقّق یابند. بنا بر این شکّی نیست که تقدیرات شب قدر نمی تواند در مقابل اختیار انسان قرار گیرد.

پس آنچه در شب قدر نوشته می شود ، این نیست که هر کسی چه خواهد کرد ؛ بلکه این است که او با چه اموری مواجه خواهد شد. به عبارت ساده تر آنچه در شب قدر نوشته می شود ، سوالات امتحانی است نه پاسخهای آنها. پاسخها را خود شخص باید بدهد تا آینده ی او ساخته شود. ولی شکّی نیست که آینده ی او متناسب با آن سوالات امتحانی مقدّر شده ، شکل خواهد گرفت. برای مثال ، در شب قدر مقدّر می شود که فلان شخص در فلان زمان پول هنگفتی پیدا کند ، امّا اینکه این شخص در مقابل این حادثه چه عکس العملی نشان خواهد داد ، با خود اوست. کما اینکه برای شخص دیگری مقدّر شده همان پول هنگفت را گم کند ؛ و عکس العمل او در مقابل این حادثه نیز شکل دهنده ی وجود اوست. و در این میان کار دین و شریعت این است که نحوه ی پاسخگویی به این سوالات را تعلیم می دهد. پس هر حادثه ای که برای ما رخ می دهد ، مثل سلامتی یا بیماری ، فقیر شدن یا ثروتمند شدن ، قبولی در کنکور یا رد شدن در آن و ... ، همگی سوالات امتحانی هستند که در شب قدر برای ما رقم خورده است ؛ و نحوه ی پاسخگویی ما به این حوادث ، شکل دهنده ی وجود برزخی و اخروی ما خواهد بود. بر این اساس دنیا سراسر امتحان می باشد و هیچ امری در دنیا نیست که خارج از مدار امتحان الهی قرار گیرد.

امّا اینکه فرموده اند با دعا و عبادت سعی کنید تقدیرات شب قدر را به نفع خود تغییر دهید ، منظور این است که ارتباط معنوی انسان با عالم غیب باعث می شود که سوالات امتحانی مفیدتر و تکامل بخش تری برای او طرح گردد ؛ یا سوالی که از سنخ بلای دنیوی است با سوالی دیگر از سنخ نعمت دنیایی جایگزین گردد. برای مثال اگر مقدّر است که کسی با بچّه دار نشدن امتحان شود ، ممکن است با دعا و عبادت ، شکل امتحان او عوض شود و با بچّه دار شدن امتحان گردد.

امّا اینکه آیا می توان تقدیرات شب قدر را بعد از شب قدر تغییر داد یا نه؟ در روایات ذکر شده که تنها در روز عرفه و در سرزمین عرفه چنین امکانی وجود دارد. سرّ این مطلب نیز آن است که امام زمان (عج) همیشه در آن روز در سرزمین عرفات شرف حضور دارند. و صاحب قدر ، امام معصوم می باشد.

البته طبق روایات شکّی نیست در هر زمانی با دعا و صدقه و نذر و قربانی و دیگر خیرات می توان مسیر تقدیرات را عوض نمود. لکن باید توجّه داشت که خود این امکان تغییر نیز در تقدیرات شب قدر مقدّر شده است. یعنی در تقدیرات آن شب ، اجرای برخی تقدیرات مشروط به اموری مثل دعا و صدقه و ... شده است. لذا اگر شخص آن شرط را به جا آورد مشروط نیز محقّق می شود و الّا محقّق نمی شود. همچنین ظهور برخی سوالات مشروط به جواب سوال یا سوالات دیگر می باشد. مثلاً خداوند متعال برای کسی تقدیر می کند که او پولی پیدا کند ؛ آنگاه تقدیر می کند که اگر او پول پیدا شده را به صاحبش برگرداند ، با بچّه دار شدن امتحان شود و اگر پول را به صاحبش نداد ، با بچّه دار نشدن امتحان گردد. پس اینکه ما به امتحانات الهی چگونه پاسخ دهیم ، در نوع امتحانات بعدی مؤثّر می باشند ؛ و همه ی این برنامه ی بی نهایت پیچیده در شب قدر معیّن و به امام زمان (ع) تحویل می گردد.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
زمان : 18:57
فلسفه جبر و اختيار چيه؟ آيا جبر و اختيار با قضا و قدر فرق داره؟
نظر بدهید

پرسش:فلسفه جبر و اختيار چيه؟ آيا جبر و اختيار با قضا و قدر فرق داره؟ پاسخ: 1ـ بحث جبر و اختیار یا بهتر است گفته شود بحث جبر و تفویض و اختیار ، از این سوال نشأت گرفته که « آیا خدا خالق مطلق بوده و خالق حقیقی دیگری غیر او نیست.؟» پاسخ مسلمین به این سوال ـ در سایه ی براهین عقلی و نقلی ـ اين است که خداوندِ قدير ، خالق مطلق بوده همه ي امور را او آفريده است و غیر او هیچ خالق حقیقی وجود ندارد. امّا در پی این پاسخ این پرسش نیز مطرح می شود که تکليف افعال ارادی انسان در اين ميانه چه مي شود؟ آيا خالق افعال ارادی انسان نيز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا خالق آنها نيست و انسان خود پديد آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آيد که خدا، خالق مطلق نباشد و انسان نيز در اين ميان يک نيمچه خالقی باشد ؛ و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان ، فقط خداست ، جبر لازم مي آيد. اين مسأله، عدّه ای از مسلمين را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشيده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاريخ کلام از اين عدّه با نام « مُجَبّره » ياد مي شود. اين اعتقاد، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره ای ديگر به خود گرفته با نام نظريه ی «کسب» مشهور شد ؛ که در حقيقت چيزی جز همان جبر نبود. بر اساس اين تفکّر، خالقيت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زير سوال مي رود. چون طبق اين مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکليف و ارسال انبياء و کتب آسمانی و وعد و وعيد حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بيهوده خواهند بود ؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب اين امور لغو و بيهوده ، ديگر حکيم نخواهد بود. همينطور به خاطر به جهنّم بردن بدکاراني که هيچ اختياري در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره براي اينکه از اين لازمه ي باطل نيز فرار کنند، حُسن و قبح عقلي را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هيچ وجه قادر به درک خوب و بد نيست. حسن و قبح ، فقط و فقط شرعي است ؛ يعني اگر خدا امر به خوبي چيزي کند آن چيز خوب مي شود و اگر از چيزي نهي نمايد آن چيز قبيح خواهد بود. لذا حُسن و قبح براي خدا معنا ندارد. اين نظر نيز به بداهت عقلي باطل است چرا که حتّي منکرين خدا نيز با عقلشان ادراک مي کنند که برخي امور مثل دزدي، دروغگويي، خيانت، تجاوز به حريم ديگران، کشتن ديگران و ... قبيح و در مقابل ، راستگويي، وفاداري، رعايت حقوق ديگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترين حکومتها نيز دزد و آدم کش را زنداني و قانون شکن را مجازات مي کنند. گروه ديگري از مسلمين که متوجّه اين نقيصه ي بزرگ در نظريه ی جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن مي يافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند: خدا ما را آفريده و به ما قدرت انجام افعال ارادي را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نيست. خالق و پديد آورنده ي افعال ارادي انسان ، خود انسان است که با قدرت داده شده از سوي خدا دست به آفرينش افعال خود مي زند. در تاريخ علم کلام، از اين گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظريه ي آنها با عنوان « نظريه ي تفويض » ياد مي شود. بارزترين مذهب معتقد به اين نظريه ، مذهب معتزله بوده است، که امروزه وجود خارجي ندارند. بر اساس نظريه ي تفويض، عدل و حکمت خدا توجيه مي شود ولي خالقيّت مطلق خدا زير سوال مي رود؛ و انسان نيز به عنوان شريک خدا در خالقيت، مطرح، و يک نوع خالقيت محدود براي انسان پذيرفته مي شود. و اين در حالي است که خداوند متعال مي فرمايد:«اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْء »(الزمر:62) و بي ترديد «کلّ شيء»، شامل افعال ارادي انسان نيز مي شود. اين دو گروه از مسلمين، که همگي از اهل سنّت هستند، بر اين گمان بوده اند که جبر و تفويض، نقيض يکديگرند ؛ و محال است دو نقيض، در آنِ واحد و از جهت واحد، در يک جا جمع شوند يا هر دو باهم برداشته شوند. براي مثال محال است چيزي هم انسان باشد هم غير انسان کما اينکه محال است چيزي نه انسان باشد و نه غير انسان. مجبّره و مفوّضه بر اين گمان بودند که جبر و تفويض نيز شبیه چنين حالتي را دارند لذا مي گفتند محال است انسان در يک فعل ارادي خاصّ، نه مجبور باشد نه مُفَوّض؛ کما اينکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض. امّا در اين ميان ، اهل بيت(ع) با هر دو نظريه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلي معرّفي مي کردند ؛ و معتقد بودند که جبر و تفويض نقيض هم نيستند بلکه متضادّ همند ؛ و دو متضادّ اگرچه در يک موضوع جمع نمي شوند ولي مي توان هر دو را از موضوع خاصّي برداشت ؛ مثل سياه و سفيد که محال است يک چيز در آنِ واحد ، هم تماماً سياه باشد هم تماماً سفيد؛ ولي همان چيز مي تواند نه سياه باشد و نه سفيد بلکه سبز يا قرمز يا آبي باشد. از اينرو امام صادق(ع) فرمودند:«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن. ــــــ نه جبر و نه تفويض بلکه امری بين آن دو» (التوحيد للصدوق،ص 206) امّا در اينکه مراد از«امرٌ بين الامرين» چيست؟ سخنهاي فراواني گفته شده و تفاسير گوناگوني از آن ارائه شده است. از عوامانه ترين تفسير، که مي گويد انسان درصدي مجبور و درصدي مفوّض است، گرفته تا پيچيده ترين تفسير که بر پايه ي وحدت شخصي وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادي و غير آشنا به عرفان نظري خارج است. در اين نوشته تنها به یک تفسير که فهم آن نسبتاً راحتر است اشاره مي شود. الف ـ در اين که انسان مختار است شکّي نيست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در يکي از بديهي ترين يافتهاي انساني است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوري و وجداني ادراک مي کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادي خود، غم خود، شکّ خود، عقل داشتن خود و امثال اين امور را با يافتي دروني مي يابد ، مختار بودن خود را هم به همين گونه ادراک مي کند. انسان به وضوح درمي يابد که ارتعاش دست يک انسان مبتلا به پارکينسون (لرزش بي اختياري بدن) تفاوت فاحشي دارد با لرزش دست يک هنرپيشه که نقش يک انسان مبتلا به پارکينسون را بازي مي کند. همينطور مي فهمد که تفاوت فراواني است بين کسي که در خواب حرف مي زند يا در خواب راه مي رود با کسي که در بيداري سخن مي گويد يا راه مي پويد. ب ـ طبق براهین عقلی و شواهد نقلی در این هم شکّی نیست که خداوند متعال خالق مطلق است لذاخالق فعل انسان نیز می باشد ؛ به اين معني که خدا به فعل انسان وجود مي دهد؛ امّا مجراي افاضه ی وجود به فعل ارادي انسان ، اختیارخود انسان است. لذا فعل ارادي او در عين اينکه مخلوق خداست به اختيار خود او نيز هست. خدا به همه ي موجودات به يک صورت افاضه ي وجود مي کند مثل نور خورشيد که به همه ي اشياء به يک صورت مي تابد ؛ امّا اين فيض وجود، در هر موجودي به تناسب ساختار وجودي آن موجود ظاهر مي شود. از اینرو اين فيض ، وقتي از راه وجود مختار انساني گذر کرده به فعل او مي رسد به صورت فعل اختياري آن شخص ظاهر مي شود ؛ همانگونه که نور سفيد خورشيد در گذر از شيشه ي آبي، آبي رنگ و در گذر از شيشه ي قرمز، قرمز رنگ مي شود. همانطور که در اين مثال حقيقت هر دو نور آبي و قرمز از خورشيد است امّا آبي و قرمز بودن آن ناشي از شيشه هاست نه خورشيد؛ افعال اختياري انسان نيز از نظر وجودي، معلول خدا هستند ولي خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمي شود بلکه ناشي از وجود مختار آدمي است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر ، تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده ی آن. اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود. در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن ، کشتن یک انسان است ؛ لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد. بنا بر این در افعال مخلوقات ، آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها ؛ چون عناوین افعال ، از نسبت آن افعال به رتبه ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی اند. بنا بر این ، خدا در تمام افعال اختیاری انسان فقط و فقط وجود دهنده است ؛ دزدی و راستگویی و دروغگویی و غیبت و مدح و ... از آن جهت که اموری وجودی اند مخلوق خدا هستند و انسان هیچ نقش وجود دهندگی نسبت به آنها ندارد ؛ چون انسان در ذات خود فاقد وجود است کجا رسد که به چیزی وجود دهد. امّا تفاوت این امور ، و خوب و بد شدن آنها از جانب خدا نیست بلکه مستند به وجود مجاری فیض می باشد که یکی از آنها اختیار انسان می باشد ؛ لذا اصل وجودی این امور از آنِ خداست ولی عناوین خوب و بد آنها مستند به اختیار بشر می شود. و آنچه انسان را مستحقّ عقاب یا پاداش می کند همین عناوین ماهوی هستند نه وجود الهی افعال وی ؛ و عذاب و پاداش آنها نیز چیزی نیست جز ظهور ماهیّت آخروی آن افعال. لذا انسان فاسق یا کافر و افعال بد او و جهنّم ، از حیث وجودی مستند به خدا بوده عین خیر و خوبی هستند ؛ ولی از حیث ماهوی در مقابل مومنین و افعال حسنه و بهشت بوده شرّ و قبیح اند. 2ـ رابطه ی قضا و قدر و بحث جبر و اختیار بحث قضا و قدر بحثی بسیار دشوار و پیچیده است که ورود به آن بدون داشتن معلومات عمیق فلسفی حقیقتاً کاری سخت و در عین حال خطرناک است ؛ لذا در روایات اهل بیت (ع) نیز دیده می شود که آن بزرگواران حقیقت این مساله را برای هر کسی باز نمی کردند و این مساله را تنها با کسانی در میان می گذاشتند که زمینه و استعداد لازم را داشتند. امّا خلاصه ی کلام این که بحث قضا و قدر ابعاد و محورهای گوناگونی دارد که یکی از ابعاد و محورهای آن بحث جبر و تفویض و اختیار می باشد ؛ بلکه در حقیقت ، قضا و قدر به نوعی تبیین کننده ی نظریّه ی امرٌ بین الامرین می باشد. قضا و قدر الهی بیان می کند که اوّلاً همه ی امور طبق علم ازلی خدا رخ می دهند. ثانیاً خالق همه ی امور خداوند متعال است و بس. ثالثاً انسان در علم ازلی خدا مختار بوده ، لذا در مقام خلق نیز وجودی مختار آفریده شده است. رابعاً چون اختیار انسان ناشی از علم و اراده ی خداست ، لذا اختیار او نیز داخل در قضا و قدر می باشد. پس منافاتی بین قضا و قدر و مختار بودن انسان نیست. یعنی خواست ازلی و ابدی خدا این است که افعال ارادی انسان به اختیار خود او پدید آیند ؛ پس محال است که چنین نشود.
نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
زمان : 18:53
خدا ما را خيلي دوست دارد از طرفي از سرنوشت همه ما آگاهي دارد يعني مي داند خيلي از ما جهنمي هستيم خب
نظر بدهید

سوال قبلی: خدا ما را خيلي دوست دارد از طرفي از سرنوشت همه ما آگاهي دارد يعني مي داند خيلي از ما جهنمي هستيم خب اگر ما را دوست دارد چطور راضي مي شود ما به جهنم برويم؟منطقي اش اين است که اصلا دنيا را به وجود نمي آورد که ما به جهنم نرويم.

پرسش:سوالي پرسيدم ولي جوابي که داديد، منطقي نبود يعني اصلا جواب سوال من نبود، لطفا جوابي منطقي و ساده تر بدهيد.

پاسخ:

پیدایش این سوال در ذهن انسان ، ناشی از نداشتن تصوّر درست از چند حقیقت است که عبارتند از: حقیقت وجودی خدا  ، حقیقت رحمت و عطوفت خدا نسبت به خلق ، حقیقت وجودی انسان و حقیقت جهنّم و بهشت. لذا برای رسیدن به پاسخ این پرسش ، باید تصوّر درستی نسبت به این حقایق در ذهن انسان حاصل گردد ؛ که البته بدون طیّ طریق تحصیل حکمت ، حقیقتاً کار مشکلی است.

1ـ تصوّر درست از خدا و رحمت و رأفت او

باید متوجّه بود که خدا آنگونه که در ذهن اکثر خداباوران وجود دارد ، یک ابرانسان یا یک بنّا و ماشین ساز بزرگ نیست ؛ کما اینکه یک پدر یا مادر مهربان و یک دوست شفیق آسمانی هم نیست. خدا یعنی وجود محض ، وجود صرف ، کمال محض ، وجود نامحدود (وجود خالص و بدون قید و شرط) ؛ و غیر خدا یعنی آنچه در حدّ ذاتش نه وجود است نه عدم ؛ برای مثال انسان بودن نه مساوی وجود داشتن است و نه مساوی معدوم بودن ؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود داشتن بود ، در آن صورت انسان از ازل تا ابد باید وجود می داشت ؛ چون وجود نقیض عدم بوده ، عدم بردار نیست ؛ و اگر انسان بودن مساوی با معدوم بودن بود ، در آن صورت انسان هیچگاه نباید موجود می شد ، چون عدم نقیض وجود بوده ، وجود بردار نیست. بنا بر این هر موجودی غیر از خدا (وجود محض) ، به خودی خود نه وجود است و نه عدم ؛ اگر از جانب حضرت وجود ، به او وجود افاضه شد موجود می شود و الّا معدوم می گردد. خدا به انسان و درخت و ستاره و ... وجود داد لذا موجود شدند و به سیمرغ و دیو و امثال این امور وجود نداد لذا معدوم گشتند.

پس خدا در ذات خود به هیچ وجه مانند مخلوقات نیست ، « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ء ». امّا عدم همانندی خدا با مخلوقات ، تنها در ذات نیست ، بلکه اوصاف خدا نیز از سنخ اوصاف مخلوقات نمی باشد ؛ خدا عالم و قادر و رئوف و عطوف و رحیم و ... است ؛ مخلوقات نیز دارای این صفات می باشند ، ولی صفات مخلوقات هم به تبع ذاتشان ، نسبتش به وجود و عدم یکسان است در حالی که اوصاف ذاتی خدا ، عین ذات او بوده عین وجودند. پس سزا نیست که رحمت و رأفت خدا نسبت به بندگان را با رحمت و رأفت مخلوقات نسبت به یکدیگر مقایسه نماییم. رحمت و رأفت مخلوقات نسبت به یکدیگر از سر نیاز و نقص است ولی رحمت و رأفت الهی ناشی از کمال مطلق بودن اوست. ما اگر به کسی کمک می کنیم صرفاً نه برای آن است که او به ما نیاز دارد بلکه ما نیز با کمک نمودن به دیگری حسّ نوع دوستی خود را ارضاء می کنیم ؛ لذا اگر در جایی که کمک نماییم ، کمک نکنیم احساس نوعی کمبود و عذاب وجدان می کنیم.

همچنین باید توجّه داشت که در میان انسانها نیز رحمت و عطوفت همواره همراه با خوشرفتاری نیست ؛ آنگاه که پدری به خاطر فرار نمودن فرزندش از مدرسه یا سیگار کشیدن یا اعمال ناشایست دیگر او را تنبیه می کند ، ظاهر عمل ، خشن است ولی همین خشونت نیز ناشی از رحمت و رأفت پدرانه است نه از سر دشمنی. لذا اگر چه تنبیهی این چنین ، در نظر کودک ، نقمت است ولی از نظر عقلا نعمت می باشد. از اینرو خود همان کودک نیز بعد از بزرگ شدن از پدر خود به خاطر آن تنبیه ممنون خواهد شد. جهنّم نیز اگرچه در مقابل بهشت نقمت است ولی در یک نگاه کلان نگر آن هم از مصادیق رحمت عامّ الهی است که شرح آن در ادامه خواهد آمد ؛ از اینرو در سوره ی الرحمن آیات 35 به بعد ، بسیاری از عذابهای الهی جزء آلاء شمرده شده اند.   

2ـ حقیقت انسان و هدف از آفرینش دنیایی او

خداوند متعال موجوداتی در عالم جبروت دارد که ملائک مقرّب گفته می شوند ؛ اینان نه مادّی اند و نه برزخی بلکه فراتر از آن دو می باشند. گروه دیگری از مخلوقات او ساکن در عالم برزخ بوده متناسب با آن عالمند. گروهی از مخلوقات الهی نیز موجودات مادّی می باشند ؛ این موجودات مادّی نیز برخی در حدّ جمادند برخی در حدّ گیاه و گروهی حیوانند و گروهی جنّ ؛ که هر کدام اینها در سیر تکاملی ، سقف معیّنی برای خود داشته فراتر از آن توان عروج ندارند. امّا کمال محض بودن خدا اقتضاء می کرد که موجودی کامل خلق نماید که مظهر جمیع اسماء او بوده کمالات همه ی این موجودات را یکجا داشته باشد ؛ لذا انسان را آفرید ؛ که چون جماد ، از مادّه بود ؛ همچون گیاه ، رشد و نموّ و تولید مثل داشت ، بسان حیوانات ، از اراده و شعور و خیال برخوردار بود ؛ و همانند جنّها عقل داشته ، مکلّف بود ؛ و به مانند ملائک برزخی ، از بدن مثالی و برزخی برخوردار بود و روح او نیز از زمره ی ملائک مقرّب می باشد ؛ و او را فراتر از آن نیز مقامی است که سیّد ملائک ، جناب جبرئیل را هم بدان راه نیست. لذا انسان نه موجودی مادّی نه ملکوتی و نه جبروتی ، بلکه جامع همه ی این عوالم بوده ، یک سر در اعلی علّیین و سر دیگر در اسفل السافلین دنیا دارد ؛ و اگر چنین نبود ، اشرف مخلوقات و جامع جمیع کمالات امکانی نمی شد. خداوند متعال در سوره تین فرمود: « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ ـ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ ــــــ كه ما انسان را در بهترين صورت آفريديم ؛ سپس او را به پايين‏ترين مرحله بازگردانديم.‏»

پس انسان موجودی است مختار که در خلقت دنیایی خود ، هم افق با موجودات مادّی آفریده شده ، ولی استعدادهای فراوانی در وجود او به ودیعه گذاشته شده که با عمل اختیاری خود می تواند آنها را شکوفا نموده تا فراتر از ملائک مقرّب نیز پر بکشد. هدف از خلقت دنیایی او نیز همین است که او در دار امتحان و تکلیف قرار گرفته این راه را طی نماید ؛ چون موجودی که بخواهد کمالات همه ی موجودات عالم را داشته باشد چاره ای جز این ندارد که در قوس نزول ، از اعلی درجه به ادنی درجه تنزّل نماید و در قوس صعود ، راه خود را از پایین ترین مراتب وجود شروع کرده تا اوج هستی امکانی طی ّ طریق نماید تا به این وسیله تمام نشئات وجود امکانی را زیر چتر وجودی خود درآورد.

پس اگر خدا می خواست انسانی بیافریند ولی او را به دنیا نیاورد ، لازمه اش این بود که او انسان نباشد ؛ چون انسان بودن یعنی امکان و استعداد اشرف مخلوقات را در خود داشتن ، و لازمه ی این امر آن است که چنین موجودی حتماً از اوج وجود به عالم مادّه آمده دوباره مسیر آمده را بازگردد تا محیط بر کلّی هستی امکانی گردد.

3ـ امّا این گزاره که « خدا می داند چه کسی جهنّمی یا بهشتی خواهد شد. » گرچه گزاره ای است مشهور ولی از نظر حکما ، جمله ای است نادرست. جمله ی صحیح چنین است: « خدا می داند چه کسی به دنیا خواهد آمد و با اختیار خود راه جهنّم یا بهشت را در پیش خواهد گرفت.» لذا طبق علم پیشین او افراد به دنیا می آیند و با اختیار خود راه خود را در پیش می گیرند. حال اگر خدا چنین افرادی را خلق نکند ، یا آنها به اختیار خود راه خود را تعیین نکنند ، لازمه اش این است که علم خدا ، نادرست باشد. و این محال است ؛ چون علم خدا عین ذات اوست و بطلان علم او به معنی عدم شدن ذات اوست ؛ و وجود محض عدم بردار نیست.

پس باید توجّه داشت که در علم خدا چیزی به نام « فرعون جهنمّی » یا « سلمان فارسی بهشتی » وجود ندارد تا تحقّق خارجی هم داشته باشد ؛ آنچه در علم خداست ، « فرعون به اختیار خود جهنمّی » یا « سلمان فارسی به اختیار خود بهشتی » می باشد ؛ لذا همین دو امر نیز یقیناً تحقّق خواهد یافت.   

4ـ حقیقت بهشت و جهنّم

آنچه در اذهان اکثر مردم وجود دارد این است که اگر کسی عمل صالح انجام دهد خدا او را به بهشت می برد و اگر عمل ناصالح انجام دهد خدا ار به جهنّم می برد ؛ همانگونه که اگر کسی در دنیا خلاف قانون رفتار نماید او را زندانی می کنند یا شلاق می زنند و اگر خدمتی انجام دهد به مزد و پاداش می دهند.

امّا حقیقت بهشت و جهنّم و جزاء و پاداش الهی این نیست. بهشت و جهنّم در منطق اهل نظر چیزی نیست جز معلول اعتقاد و صفات اخلاقی و عمل خود انسان. لذا همانگونه که حرارت می سوزاند و آب موجب سیرابی می شود و از درخت انار ، انار می روید ، برخی اعمال نیز موجب عذاب یا لذائذ اخروی می شوند ؛ بر این اساس است که فرموده اند: الدّنیا مزرعة الآخرة. لذا خدا کسی را به جهنّم نمی برد ، این خود افرادند که علّت جهنّم را فراهم می کنند. اگر کسی بنزین روی خود ریخته و کبریت را کشید ، خود اوست که خود را می سوزاند ؛ و اگر گفته می شود خدا او را سوزاند از آن جهت است که قانون سوختن را خدا در عالم نهاده است. در این عالم خلقت هر امری معلولی در پی دارد و نتیجه ی طبیعی برخی اعمال عذاب اخروی است. خدا هم انبیاء را فرستاده است تا به مردم گوشزد نمایند که چه عملی منجرّ به چه معلولی می شود. و این عین رأفت و رحمت خداست که عاقبت هر امری را به مردم اطّلاع می دهد تا ناخواسته گرفتار بد عاقبتی نشوند ؛ حال اگر کسانی نخواهند هشدار خدا را جدّی بگیرند خدا به خاطر آنها کلّ نظام خلقت را به هم نمی ریزد. خدا طبق مصلحتی که در کلّ هستی دیده آتش را سوزان آفریده ، پس عاقل نباید دست به آن بزند ؛ حال اگر کسی دست بر آن زد نمی توان گفت که خدای مهربان قانون خلقت را به خاطر او نقض کند.

بالاتر این ، در نظر اهل معرفت ، بهشت و جهنّم نه معلول اعتقاد و اخلاق و عمل انسان ، بلکه عین خود اعتقاد و اخلاق و عمل وی می باشند ؛ لذا خداوند متعال در سوره زلزال فرمود: « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ؛ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ـــــــ پس هر كس هموزن ذرّه‏اى كار خير انجام دهد آن را مى‏بيند. و هر كس هموزن ذرّه‏اى كار بد كرده آن را مى‏بيند.» و در سوره نساء آیه 10 فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ في‏ بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعيرا ــــــ  كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى‏خورند، (در حقيقت،) تنها آتش مى‏خورند؛ و به زودى در شعله‏هاى آتش(دوزخ) مى‏سوزند.» در این آیات سخن از این نیست که هر که بد کند مجازات می شود یا عمل بد ، موجب پیدایش عذاب می شود ، بلکه می فرماید: عذاب جهنّم چیزی جز باطن و حقیقت اعتقاد یا اخلاق یا عمل نامشروع  انسان نیست ؛ کما اینکه بهشت نیز حقیقت و باطن اعتقاد یا اخلاق یا عمل خیر است.

از طرفی ، اهل باطن به شهود و اهل حکمت به برهان دریافته اند که ، اعتقاد هر کسی سازنده ی روح او و خلقیّات او سازنده ی قوای درونی او عملش سازنده ی بدن برزخی و اخروی او می باشد. و بهشت و جهنّم نیز طبق گفتار بالا چیزی ، جز ظهور اعتقاد یا اخلاق یا عمل نیستند. بنا بر این ، بهشت و جهنّم هر کسی با وجود اخروی خود او اتّحاد وجودی دارد ؛ پس اینکه گفته شود خدا اهل جهنّم را به جهنّم نبرد به این معناست که خدا وجود او را عدم سازد ؛ چون او تا وجود عین جهنّم خود را دارد ، گریزی از جهنّم نخواهد داشت ؛ از اینرو خداوند متعال عدّه ای از اهل جهنّم را هیزم و موادّ سوختنی جهنّم نامید ، « إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّار ــــ ثروتها و فرزندانِ كسانى كه كافر شدند، نمى‏تواند آنان را از(عذابِ) خداوند باز دارد ؛ (و از كيفر، رهايى بخشد) ؛ در حالی که آنان خود ، آتشگيره ی دوزخند.» (آل‏عمران:10)

لذا آنان که در هر سه حوزه ی اعتقاد و صفات اخلاقی و عمل ، کافرند ، برای ابد در جهنّم خواهند بود ولی آنکه تنها در عمل فاسق است ، یا برخی صفات ناپسند دارد ، امید است که در سایه ی پاکی اعتقادش از جهنّم خلاص گردد. در حقیقت شفاعت شافعین  نیز از همین روزنه وارد عمل شده افراد قابل را نجات می دهد.  

 

  

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391
زمان : 13:45
براي من يه شبهه پيش اومده اونم اينه چطور ميشه يه جوان 8 ساله امام محمد تقي عليه السلام انسان کامل عص
نظر بدهید

پرسش:براي من يه شبهه پيش اومده اونم اينه چطور ميشه يه جوان 8 ساله امام محمد تقي عليه السلام انسان کامل عصر خودش باشه يعني واقعا انسان کامل ديگه هم نبوده در ثاني آيا واقعا ايشون در همين 8 سال هم از محضر امام رضا عليه السلام استفاده کردند؟ مگر نه اينکه بعد از شهادت ايشون از طريق معجزه به خراسان ميان؟
آيا مطرح کردن اين قبيل احتجاجات در برابر افرادي که مسلمان نيستند براي تشرف به مذهب شيعه قانع کننده است؟ مگر نه اينکه بروز شايستگي يکي از عوامل اعطاي مقام از سوي خداوند است. چطور ميشه که امام جواد(ع) صاحب اين مقام به اون بزرگي ميشه در 8 سالگي مثلا مي خونيم که داوود جالوت رو کشت، خدا نبوت به اون داد و يا موارد ديگه هر چند مواردي مانند حضرت عيسي(ع) وجود دارند که نشان ميده خدا به هر که مي خواهد از فضل خود مي بخشد وليکن اين شبهه رو بوجود مياره که خداي نکرده ممکنه حقيقت اون طوري که ما تصور مي کنيم نباشه در مورد امام هادي(ع) هم شنيدم که مدعي امامت داشتند در ميان برادرشان و بعد امام صادق(ع) هم که فرزند ديگر ايشون رو يک فرقه که به 7 اعتقاد داشتن قبول دارن و خود امام صادق(ع) ميگن که اگه عموم زيد زنده بود خدا حق امامت رو به اون واگذار مي کر.د جمع آثار اين توضيحات بالا به علاوه موارد ديگر که از حوصله اين کادر خارج است، شبهاتي متشابه رو در ذهن من ايجاد ميکنه، لطفا راهنمايي کنيد؟

پاسخ:

1.اوّلاً امام جواد(ع) تنها مدّت کوتاهی از امام رضا(ع) دور بوده اند نه تمام عمرشان را. ثانیاً برای امام ، دوری فاصله مطرح نیست ؛ هرگاه امام رضا(ع) یا امام جواد(ع) اراده می کردند قادر بودند همدیگر را ببینند یا از راه دور با هم ارتباط برقرار نمایند. ثالثاً علم امامت از راه تعلیم به دست نمی آید که امام جواد(ع) بخواهد آن را از امام رضا(ع) بیاموزد. علم امامت امانتی الهی است که هنگام رحلت امام قبلی ، به امر الهی به امام بعدی منتقل می شود.

2. علمای شیعه برای اثبات حقّانیّت تشیّع هیچ احتیاجی به ذکر این گونه جریانات ندارند. متکلمین شیعه برای اثبات حقّانیّت اصول اسلام از دلیل عقلی استفاده می کنند. و اگر بخواهند اعتقادات خاصّ شیعه را برای مسلمانان غیر شیعه اثبات کنند هیچگاه از امام جواد(ع) شروع نمی کنند ؛ چون محلّ اختلاف شیعه با دیگر فرق اسلامی در خلافت بی واسطه امیر المومنین علی (ع) است. اگر کسی خلافت بی واسطه ی امیر المومنین را پذیرفت آنگاه امامت امام حسن(ع) با نصب آن حضرت از سوی امیر المومنین علی(ع) به اثبات می رسد. امامت امام حسین(ع) نیز با نصّ امام حسن(ع) اثبات می شود. به همین ترتیب امامت هر امامی با نصّ امام قبلی اثبات می شود تا نوبت برسد به امام جواد(ع). همچنین شیعه روایاتی از نبی اکرم(ص) در اختیار دارد که در آنها اسامی هر دوازده امام ذکر شده است. در کتب روایی اهل سنّت نیز روایاتی موجود است که ناظر به امامت امام حسن و امام حسین (ع) و حضرت مهدی است. در برخی روایات اهل سنّت به دوازده عدد بودن خلفای پیامبراکرم (ص) نیز اشاره شده است. راه دیگر اثبات امامت ائمه معجزه است. و راه یقین به صدور معجزه از امام ، خبر متواتر است. ــ خبر متواتر خبری است که از طرق فراوان و گوناگونی به ما برسد به نحوی که تجمع راویان آن بر دروغگویی عادتاً محال باشد. بسیاری از اطلاعات یقینی افراد بشر از این راه حاصل شده است. مثل یقین ما به وجود نادرشاه و وجود شهر لندن و ... ـــ

3. امّا اگر برای برخی از مسلمین(مسلمانان غیر شیعه) پذیرش این امر که یک کودک بتواند حامل امامت شود ، دشوار باشد ، باید آنها را متوجّه جریان حضرت عیسی و حضرت داود و حضرت یحیی نمود که به شهادت قرآن کریم در کودکی صاحب مقامات الهی بودند. همچنین اگر پذیرش این امر برای یهودیان و مسیحیان دشوار نمود باز باید آنها را متوجّه نمود که در دین خود آنها نیز مشابه این قضیّه وجود دارد. البته در مواجهه با غیر مسلمین بهتر است که سیر منطقی بحث حفظ شود. ابتدا باید مساله ی اصول دین اسلام (توحید ، نبوّت و معاد) حلّ شود تا نوبت به امامت برسد. در این مرحله نیز ابتدا باید اصل امامت به درستی تبیین شود تا نوبت به مصداق امام برسد. اگر کسی  تعریف امام از دیدگاه شیعه و براهین شیعه را بر وجوب وجود چنین امامی پذیرفت در آن صورت پذیرش امامت یک کودک کم سنّ و سال نیز بسیار آسان خواهد بود. چون در نگاه شیعه به امام ، یکی از شرلیط اساسی امام ، داشتن عصمت و علم موهبتی از جانب خداوند متعال است. نتیجه ی منطقی براهین شیعه ، برای اثبات وجوب وجود امام این است که اگر کسی فاقد این دو صفت اساسی باشد نمی تواند صاحب مقام امامت شود. امّا اگر به هر دلیلی بحث از حقّانیّت شیعه با ترتیب منطقی آغاز نشد و بحث ، مستقیماً به امامت امام جواد(ع) منتقل شد ، ابتدا باید از راه اخبار متواتر و تواریخ معتبر وجود آن حضرت را به اثبات رساند و آنگاه مناظرات آن حضرت با دانشمندان و علمای آن عصر را مورد توجّه قرار داد ؛ و از راه عمق مطالب آن حضرت ، علم ویژه ی آن حضرت را که علم امامت است به اثبات رساند. اگر کسی مناظرات آن حضرت با بزرگترین علمای آن عصر را ملاحظه نماید شکّی در او نخواهد ماند که علم آن حضرت علمی عادی نیست بلکه از منبعی غیبی سرچشمه می گیرد. اتّفاقاً کم سنّ بودن آن حضرت در این مورد ، غیبی بودن این علم را بیشتر تقویت می کند. چون کسب این همه علم و شکست دادن همه عالمان یک عصر توسّط یک کودک عادتاً محال است. در طول تاریخ بزرگترین نماد علم در کودکی ، ابوعلی سیناست  که نه تنها در کودکی که در بزرگسالی نیز بی رقیب نبود. همینطور معجزات و کراماتی که تاریخ از آن حضرت نقل نموده اثبات گر امامت آن حضرت است ؛ که عقلاً برای هر کسی چه مسلمان غیر شیعه و چه غیر مسلمان حجّت است ؛ چرا که اعجاز مدّعی نبوّت و امامت عقلاً ثابت کننده ادّعای اوست. خود همین مناظرات امام جواد(ع) نیز از جمله ی معجزات آن حضرت است که تمام علمای عصر خویش را عاجز نموده بود ؛ بلکه حتّی اکنون نیز علما از درک تمام عیار سخنان امام جواد (ع) عاجزند.

4. شکّی در این نیست که برای اعطای هر مقامی از سوی خداوند متعال داشتن قابلیّت شرط است. محال است کسی قابلیّت نداشته باشد و خدا کمالی را به او عطا نماید. اساساً معنای عدل و حکمت خدا این است که بدون استحقاق ، کمالی به کسی نمی دهد. امّا باید توجّه داشت که هر قابلیّتی کسبی نیست. اگرسه عدد دانه ی سیب که یکی پوک است و دیگری سالم و سومی تا حدودی آفت زده ، در زمینی کاشته شوند و شرائط برای رشد مناسب باشد محال است خدا دانه ی سالم را به صورت کامل نرویاند. همچنین محال است دانه ی آفت زده را هم تا حدّی که قابلیّت دارد نرویاند ؛ چون قابلیّت رشد در آن دو  وجود دارد ؛ و هر جا به هر مقدار قابلیّت موجود باشد خدا آن را شکوفا می کند. ولی دانه ی پوک به هیچ وجه رشد نخواهد نمود چون فاقد قابلیّت رشد است. نطفه های انسانها نیز دارای قابلیّتهای یکسان نیست. نطفه ای که از راه زنا یا غذای حرام حاصل شده با نطفه ای که از انسان پاک و از غذای طیّب و طاهر به وجود آمده در پذیرش فیض یکسان نیستند. از این جهت است که اینهمه در روایات سفارش شده که در انتخاب همسر دقّت کنید و اصل و نسب همسر را بشناسید. همچنین سفارش فراوان شده که مادر در هنگام حاملگی فلان غذا را بخورد یا فلان غذا را نخورد ؛ و سفارش شده که هنگام شیر دادن به بچّه مادر وضو داشته باشد و...

از آیات و روایات و قرائن چنین به نظر می رسد که همه ی انبیاء و ائمه(ع) گویی شاخه های گوناگون یک شجره ی طیّبه هستند. به خصوص در مورد اهل بیت(ع) در روایات فراوانی تصریح شده که نطفه ی این بزرگواران از حضرت آدم تا زمان انتقال به رحم مادران بزرگوارشان همواره در بهترین صُلبها و بهترین رحمها بوده است. تمام پدران حضرت نبی اکرم (ص) از حضرت آدم تا عبدالله همگی موحّد بوده اند و هیچگاه شرک نورزیده اند. بنا بر این ، مادّه ی اوّلیّه این بزرگواران پاکترین و قابلترین موادّ بوده. لذا خداوند متعال که فیّاض مطلق است امامت را به آنها عطا نموده است. البته باید توجّه داشت که صرف داشتن قابلیّت خاصّ ، اگرچه شرط لازم و اساسی است ، ولی برای رسیدن به چنین مقامی کافی نیست. لذا خود این بزرگواران نیز تا قبل از رسیدن به مقام امامت با اختیار خود همواره بهترین بندگان بوده اند. یعنی پاکی طینت از سویی و بندگی اختیاری از سوی دیگر در رسیدن این بزرگواران به مقام امامت مؤثّر بوده است. همچنین باید دانست که مراد از بندگی صرفاً اقامه ی نماز و روزه و امثال این اعمال عبادی نیست ؛ بلکه مراد از بندگی تسلیم محض خدا بودن است ؛ و این امری نیست که مقیّد به زمان خاصّی باشد ؛ هر کس در هر سنّ و سالی و در هر لحظه به این حالت برسد صاحب ولایت می شود که حقیقت امامت و نبوّت است. لکن رسیدن به امامت و نبوّت ظاهری شرائط دیگری را نیز می طلبد که عمدتاً شرائطی خارج از اختیارند.

5. امّا در مورد حضرت داود(ع) باید توجّه داشت که کشتن جالوت به دست آن حضرت علّت نصب آن حضرت به نبوّت نبود. بلکه نبوّت ایشان بعد از آن حادثه بوده است ؛ در قرآن کریم نیز کشتن جالوت به دست آن حضرت به عنوان علّت نصب او به نبوّت معرّفی نشده است.

6. در مورد حضرت عیسی (ع) نیز قابلیّت ویژه ی حضرت مریم(ع) بود که باعث شد نطفه ی حضرت عیسی(ع) در بطن او گذاشته شود. وجود عیسی(ع) فیضی بود که تنها رحم پاکی چون رحم مریم قابلیّت حمل آن را داشت ؛ لذا زمانی که این قابلیّت فراهم شد فیض خدا نازل گردید. کما اینکه بانویی چون مریم از بطن مادری خارج شد که فرزند خود را قبل از تولّد تقدیم پیشگاه خدا کرده بود. پیش مادر شیخ انصاری از بزرگواری فرزندش سخن گفتند. فرمود: من انتظار داشتم فرزندم بزرگوارتر از این شود ؛ چون جز با وضو به شیر نداده ام.

7. امّا اینکه در کنار برخی ائمه(ع) کسان دیگری نیز ادّعای امامت داشته اند باعث نمی شود که شیعه در مورد امامت این بزرگواران دچار تردید شود. چون اوّلاً اسامی تمام ائمه(ع) در روایات پیامبر(ص) از قبل آمده است. ثانیاً بارها خود ائمه سابق ، اسامی ائمه لاحق را یک به یک فرموده اند. ثالثاً امامت نشانه هایی دارد که از جمله ی آنها معجزه و علم خاصّ است. از مدّعیان دروغین امامت نه معجزه ای به تواتر نقل شده است نه سخن عالمانه ای از آنها مانده است. در حالی که سخنان و جریانات شگفت انگیزی از امام جواد (ع) به ما رسیده که حکایت از امامت ایشان می کند. افزون بر اینها بین شیعیان بعد از امام رضا(ع) هیچ فرقه ی مطرحی وجود ندارد. تمام فرقه های موجود شیعه مربوط به قبل از امام رضا(ع) می شوند. همچنین هیچکدام از این فرقه ها نتوانسته اند تعداد امامانشان را به دوازده نفر برسانند. در حالی که شیعه و سنّی از نبی اکرم(ص) نقل نموده اند که خلفای من دوازده نفرند. تنها فرقه ای که مطابق این احادیث ، دوازده امام دارد ، شیعه ی اثناعشری است.

8. امّا اینکه امام صادق(ع) فرموده باشد:اگر عمویم زيد زنده بود خدا امامت را به او واگذار مي کرد ، سخنی بسیار سست و بی پایه است. وقتی نبی اکرم (ص) و امیر مومنان (ع) و فاطمه زهرا (س) بارها و بارها اسامی تمام ائمه را شمرده اند ، چگونه ممکن است امام صادق(ع) چنین سخنی گفته باشد. به فرض هم اگر چنین روایتی یافت شود اوّلاً باید سند آن مورد بررسی قرار گیرد. ثانیاً یک حدیث در مقابل صدها حدیث صحیح مخالف ارزشی نخواهد داشت. خود زید بن علی و یحی بن زید نیز هیچگاه ادّعای امامت نداشته اند ؛ اگرچه برخی به دروغ چنین ادّعاهایی را به آنها نسبت داده اند.   


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 18 خرداد 1391
زمان : 17:53
:امتحان الهي براي يک گروه خاص فقط بايد باشد و بقيه در اين مورد بايد استثنا شوند؟
نظر بدهید

پرسش:امتحان الهي براي يک گروه خاص فقط بايد باشد و بقيه در اين مورد بايد استثنا شوند؟

پاسخ:

هیچ گروهی از امتحان الهی استثنا نشده اند. دنیا سراسر دار امتحان است و هر که در آن وارد شود برای امتحان است. لکن خیلی ها معنی امتحان را نمی دانند و خیال می کنند که امتحان فقط با سختیها و مصیبتهاست.در حالی که چنین نیست. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان هنگامى كه پروردگارش او را براى آزمايش، اِكرام مى‏كند و نعمت مى‏بخشد مى‏گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است. و امّا هنگامى كه براى امتحان، روزيش را بر او تنگ مى‏گيرد مى‏گويد:«پروردگارم مرا خوار كرده است.».  چنان نيست كه شما مى‏پنداريد؛ شما يتيمان را گرامى نمى‏داريد.  و يكديگر را بر اطعام مستمندان تشويق نمى‏كنيد. و ميراث را (از راه مشروع و نامشروع) جمع كرده مى‏خوريد. و مال و ثروت را بسيار دوست داريد. چنان نيست كه آنها مى‏پندارند. در آن هنگام كه زمين سخت در هم كوبيده شود. و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند. و در آن روز جهنم را حاضر مى‏كنند؛ (آرى) در آن روز انسان متذكّر مى‏شود؛ امّا اين تذكّر چه سودى براى او دارد؟! » (الفجر:15 ـ 23)

غرض اصلی در امتحان الهی این است که استعدادهای وجودی انسان ، به خصوص استعدادهای الهی او رشد کنند ؛ لذا گاه خداوند متعال با امتحانی بنده خود را متوجّه ضعف خود می کند تا خودش آن ضعف را جبران کند ؛ و گاه او را امتحان می کند امّا نه برای متوجّه نمودن او ، بلکه برای اینکه خود آن امتحان باعث رشد وجودی شخص می شود. خداوند متعال می داند که مؤمنین و انبیاء (ع) در برابر امتحانات او اعتراضی نخواهند نمود ولی باز آنها را امتحان می کند ؛ چرا که با این امتحانها درجه وجودی آنها بالا می رود. لذا امتحان خدا همواره از سر لطف است ؛ لکن موضع گیری منفی یک شخص در برابر امتحان الهی ، باعث می شود که آن امتحان ، زمینه سقوط او را فراهم کند. مثل کسی که اگر در امتحان مدرسه شرکت کرده و قبول شود ، به کلاس بالاتر راه پیدا می کند ؛ ولی اگر در امتحان حاضر نشود یا سر جلسه امتحان ، سوالات را عمداً پاسخ ندهد یا آمادگی قبلی برای امتحان را فراهم نکرده باشد ، در آن صورت همان امتحان برای او سبب سقوط خواهد بود.  

اگر کسی ضعفهای معنوی خود را دانسته و خود اقدام به برطرف نمودن آنها کرد ، روشن است که برای برطرف شدن آن ضعفها مورد امتحان قرار نخواهد گرفت ؛ چون ضعفی نیست که برطرف شود ؛ ولی برای تثبیت آن کمال حاصل شده ، ممکن است مورد امتحان قرار گیرد ؛ همچنین خود همان درجه حاصل شده ممکن است محملی برای یک امتحان دیگر شود تا شخص ، به درجه ای بالاتر نیز ترقّی کند. اساساً باید دانست که دنیا دار امتحان است ؛ و امتحان الهی مثل امتحانهای دنیوی سر ترم نیست ؛ لحظه لحظه ی زندگی ، امتحان است ، خوردن انسان ، خوابیدن او ، سخن گفتنش ، بادی که می وزد ، بارانی که می بارد ، خکسالی ها ، ارزانیها ، گرانیها ، سلامتی و مریضی ، خوش قیافه بودن و بدقیافه بودن ، مرد بودن و زن بودن و ... همه ابزار امتحان خدا هستند. لذا آدمی تا زمان وارد شدن به عالم برزخ ، حتّی یک ثانیه هم از امتحان خدا فارغ نیست. لکن برای اینکه انسان اوّلاً بودن خود در جلسه امتحان الهی را فراموش نکند و ثانیاً در مسیر تکامل مداوم ، جهشهای تکاملی نیز داشته باشد ، گاه امتحانهای بزرگی نیز از او گرفته می شود.

بنا بر این ، همان گونه که مرگ عزیزان ، فقر ، مریضی ، نقص عضو  و امثال این امور ، امتحان خدا هستند ، زنده بودن عزیزان ، ثروت ، سلامتی ، داشتن اعضای سالم و امثال آنها نیز امتحان الهی اند. و چه بسا کسانی که در امتحانات قسم دوم مردود می شوند تعدادشان بیشتر از کسانی باشد که در امتحانات قسم اوّل مردود می شوند. در امتحانات قسم اوّل بسیاری از افراد متوجّه خدا شده و از او مدد می جویند ولی در قسم دوم کمتر کسی هست که خدا را یاد کرده و شکر نعمت او کند. لذا خداوند متعال می فرماید:« وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ . ـــ و عدّه کمی از بندگان من شکرگزارند» (سبأ :  13) ؛ و فرمود: « و او همان كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى كسى كه بخواهد متذكّر شود يا شكرگزارى كند»( الفرقان :  62)  واقعاً چند نفر در عالم وجود دارند که خدا را به خاطر آفریدن شب و روز و خورشید و ماه شکر کنند؟ یا هر بار که والدین خود را می بینند خدا را یاد کرده و شکر گزار او باشند؟ در حالی که همه ی اینها نعمت خدا هستند و وظیفه آدمی این است که در برابر نعمت ، شکر گزار باشد.

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 18 خرداد 1391
زمان : 17:42
:در مورد عظمت خداوند توضيح دهيد؟
نظر بدهید

پرسش:در مورد عظمت خداوند توضيح دهيد؟(با ذكر منابع)

پاسخ:

باید توجّه داشت که واژه ی بزرگ یا بزرگتر ، درباره ی خداوند متعال به معنی بزرگی اندازه یا مقام و مرتبه ی وجودی و امثال آن نیست. چون در همه ی این معانی ، نوعی مقایسه لحاظ شده است و خدا قابل مقایسه با هیچ موجودی نیست. وقتی گفته می شود خدا بزرگ است منظور این است که او بزرگتر از آن است که با خلق خود قیاس گردد و بزرگتر از آن است که خلق ، به درک حقیقت او نائل گردند. به تعبیر دیگر خدا بزرگتر از آن است که ذهن متفکّر و قلب عارف و بلکه انبیاء قادر به ادراک حقیقت او باشد. آنچه انسان از خدا می داند تنها ظهورات اسماء اوست نه کنه ذاتش. به قول امیر مومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه: « لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ ـــ خدایی که همّتهای عالی از درکش عاجزند و غوّاصان دریای اندیشه به او دست نمی یابند.»
در روایات آمده است:
« قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ فَقَالَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَدَّدْتَهُ فَقَالَ الرَّجُلُ كَيْفَ أَقُولُ قَالَ قُلْ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف‏ ـــ روزی مردی نزد امام صادق (ع) گفت: الله اکبر ؛ امام (ع) فرمودند: از چه چیزی بزرگتر است. مرد گفت: از هر چیزی. امام فرمودند: خدا را محدود نمودی. مرد پرسید: پس چگونه بگویم؟ امام فرمودند: بگو خدا بزرگتر از آن است که به وصف درآید. » (الكافی ، ج‏1 ،ص117 )
« قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَيُّ شَيْ‏ءٍ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقُلْتُ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَقَالَ وَ كَانَ ثَمَّ شَيْ‏ءٌ فَيَكُونُ أَكْبَرَ مِنْهُ فَقُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف‏ ـــ یکی از اصحاب گوید: امام صادق (ع) به من فرمودند: خدا از کدام چیز بزرگتر است؟ گفتم: خدا بزرگتر از هر چیزی است. امام فرمودند: آیا چیزی بود که خدا بزرگتر از آن باشد؟ گفتم: پس حقیقت چیست؟ امام فرمودند: خدا بزرگتر از آن است که قابل وصف باشد.» (الكافی ، ج‏1 ،ص117 )

عظمت به معنی بزرگی خیره کننده و حیرت آوری است که عقل و قلب از درکش عاجز می شود. لذا وقتی بنده ی خدا از طریق حکمت عقلی یا حکمت قلبی به شناخت عمیق خدا نائل می گردد ، با تمام وجود می یابد که شناخت ذات خدا آنچنان که هست ، محال می باشد ؛ چرا که هر شناسنده ای احاطه ی علمی بر شناخته شده دارد. پس اگر خدا با عقل یا قلب ادراک گردد لازم می آید که عقل و قلب از خدا عظیمتر باشند و این امری است محال. لذا آنگاه که عقل و قلب از درک ذات باری تعالی عاجز گشته انگشت حیرت به دندان خشوع می گزد ؛ عظمت خدا را یافته است.

ابتدایی ترین ادراکی که بندگان از عظمت خدا پیدا می کنند ، آنگاهی است که در عظمت مخلوقات او به شگفتی می افتند و دچار حیرت عقلانی می شوند. برای مثال وقتی انسان خود را با کره ی زمین مقایسه می کند ، می یابد که وجود او چون ذرّه ی غباری است بر سطح یک کوه عظیم ؛ و کره ی زمین در قیاس با منظومه شمسی باز چون غباری است بر کوه عظیم ؛ و از خورشید ما تا اوّلین ستاره ی همسایه چهار سال نوری فاصله است ؛ یعنی نور آن ستاره با آن سرعت شگفتش چهار سال طول می کشد تا به ما برسد. و کهکشان راه شیری میلیارده ها از این ستارگان دارد و منظومه شمسی ما در آن میان باز چون گردی است بر سطح یک کوه عظیم. حال خود را قیاس فرمایید با کهکشان راه شیری که نسبت شما با او چیست؟ و دانشمندان تخمین زده اند که در جهان ما ، بیش از صد میلیارد کهکشان وجود دارد که بین هر کدام آنها صدها و هزاران ساری نوری فاصله می باشد. حال تصوّر فرمایید که جهان به چه بزرگی است و ما در مقایسه با این جهان چگونه ایم؟ اگر کسی این ابعاد را در ذهن خود مرور کند قوّه ی خیالش دچار حیرت و شگفتی می شود ؛ و اینجاست که مفهوم عظمت عالم مادّه برایش جلوه می کند. این ابتدایی ترین عظمتی است که بشر درک می کند ؛ و از این عظمت راهی هر چند باریک به درک عظمت الهی می یابد.

امّا در سطحی بالاتر حکیم الهی ، به برهان عقلی دریافته که خدواند متعال قبل از این عالم مادّی ، که اکنون حدود چهارده میلیارد سال عمر دارد ، عالم مادّی دیگری داشته و قبل از آن نیز عالمی دیگر تا بی نهایت عالم مادّه ؛ و بعد از قیامت این جهان ، دوباره عالم مادّی دیگری از خاکستر این عالم بر خواهد خاست ؛ و بعد از آن باز عالم مادّی دیگری تا بی نهایت عالم. پس عظمت جهان برای حکیم ، باز هم بیشتر جلوه می کند ؛ چون جهان مادّی را یک حقیقت می یابد که از بی نهایت سال قبل بوده و تا بی نهایت سال بعد نیز خواهد بود و تا به حال بی نهایت قیامت رخ داده و بی نهایت قیامت نیز در راه است ؛ و تمام بی نهایت موجودات این بی نهایت عالم ، همگی در عالم آخرت و در بهشت و جهنّم جا خواهند گرفت ؛ و قرآن کریم به صراحت فرمود که هر کسی برای خود باغی در بهشت دارد که وسعت آن بزرگتر از کلّ جهان مادّی است. اینجاست که ذهن انسان حقیقتاً دچار مستی و حیرت می شود. و عظمت خلقت را عمیقتر ادراک می کند.

امّا این آخر ادراک حکیم الهی نیست. به برهان عقلی و با شواهد نقلی برای او مسلّم شده که عالم مادّه با این همه گستردگی حیرت انگیز و با امتداد زمانی بی نهایت ، در قیاس با عالم مثال (عالم ملکوت ) چون حلقه ای است در وسط یک بیابان و چون قطره ای است در دریا ؛ پس بیندیش در عظمت ملکوت هستی. و باز به عقل و نقل یافته که عالم ملکوت نیز در قیاس با عالم جبروت چون حلقه ای است در بیابان و چون آب دهان است نسبت به تمام اقیانوسهای زمین. و تمام این سه عالم (دنیا و برزخ و آخرت یا ناسوت و ملکوت و جبروت ) نیز در برابر عرش خدا چنین حالتی را دارند. لذا خداوند متعال عرش را عظیم خواند و خود را ربّ عرش عظیم نامید ؛ « قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيم‏ ــــ بگو: چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه، و پروردگار عرش عظيم است؟» (المؤمنون:86)

حال این صحنه را که گفته شد بارها و بارها در ذهن شریفتان ترسیم نمایید تا صورتی بی صورت از عظمت خلقت خدا برایتان جلوه نماید. آنگاه بدانید که صاحب و خالق این عظمت منزّه از چنین عظمتی است و بی نهایت بار عظمیتر از چنین عظمتی می باشد. « سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ  ـــــ منزه است پروردگار آسمانها و زمين ، پروردگار عرش ، از توصيفى كه آنها [ در باره ی خدا ] مى‏كنند.» (الزخرف:82)

 

 

 

 


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 18 خرداد 1391
زمان : 17:39
:آيا خدا نور است؟ خدا نور است يعني چه؟ چرا خدا به نور تشبيه شده است؟
نظر بدهید

پرسش:آيا خدا نور است؟ خدا نور است يعني چه؟ چرا خدا به نور تشبيه شده است؟

پاسخ:

1ـ یکی اسماء خداوند متعال نور است ، لکن منظور از نور ، همین نور حسّی شناخته شده نیست ؛ لذا در برخی روایات و ادعیّه برای جلوگیری از این پندار که خدا همان نور حسّی است آمده است: « ... يَا نُورَ النُّورِ يَا مُنَوِّرَ النُّورِ يَا خَالِقَ النُّورِ يَا مُدَبِّرَ النُّورِ يَا مُقَدِّرَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُورٍ يَا نُوراً قَبْلَ كُلِّ نُورٍ يَا نُوراً بَعْدَ كُلِّ نُورٍ يَا نُوراً فَوْقَ كُلِّ نُورٍ يَا نُوراً لَيْسَ كَمِثْلِهِ نُورٌ ــــــ ای نورِ نور ، ای روشن کننده ی نور ، ای خالق نور ، ای تدبیر کننده ی نور ، ای تقدیر کننده ی نور ، ای نور هر نوری ، ای نوری که قبل از هر نوری است ، ای نوری که بعد از هر نوری است ، ای نوری که فوق هر نوری است ، ای نوری که همانند او نوری نیست.» (بحارالأنوار ، ج91 ، ص390)

2ـ نور اسمی است برای هر حقیقتی که خود به خود ظاهر بوده موجب ظهور دیگر امور نیز می شود. نور حسّی را نور می گویند چون به خودی خود ظاهر است و ظاهر شدن دیگر اشیاء مادّی نیز به واسطه ی آن می باشد. خدا را هم نور می گویند چون وجود او قائم به ذات خود بوده برای ظهور ، محتاج هیچ موجودی نیست و هر چه غیر اوست برای ظاهر شدن در عرصه ی وجود محتاج او هستند ؛ حتّی خود نور حسّی نیز برای موجود شدن و خروج از ظلمت عدم نیازمند اوست ؛ لذا او نور نور و منوّر نور ، مدبّر نور و مقدّر نور است.

3ـ از حقیقت وجود نیز تعبیر به نور می شود چون وجود عین ظهور و بودن است و تمام موجودات به واسطه ی وجود موجود می شوند ؛ و حقیقت وجود ، که همان وجودِ صرف ، محض و خالص باشد ، همانا خداوند متعال است. لذا نمی توان گفت خدا را چه کسی به وجود آورده است؟ چون موجودی که عین وجود باشد بی نیاز از وجود دهنده است ؛ چرا که معنی ندارد پرسیده شود: چه کسی به وجود ، وجود داد؟  امّا چون انسان بودن و درخت بودن و فرشته بودن و ... عین وجود بودن نیستند لذا محتاج به وجود دهنده اند. اگر این امور عین وجود بودن بودند در آن صورت همانند خدا همواره باید می بودند ؛ چون وجود محض در مقابل عدم بوده ، عدم را بر نمی تابد.  


نویسنده : سجاد حسینی فهرجی وسید علی حسینی فهرجی
تاریخ : پنج شنبه 18 خرداد 1391
زمان : 17:37


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.